❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار میذارین؟! 💗
صبح روز بعد، پری وارد دانشگاه شد.
هنوز درست به کلاس نرسیده بود که هیونجین از دور دیدش و با لبخند به سمتش اومد.
هیونجین: «صبح بخیر، خانم بداخلاق!»
پری: «صبح تو هم بخیر، آقای ازخودراضی!»
هیونجین لبخند زد و کیفش رو از دستش گرفت.
پری: «هی! خودم میتونم کیفم رو ببرم!»
هیونجین: «میدونم. ولی دلم میخواد من ببرمش.»
پری خندید.
پری: «از کی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟»
هیونجین کمی بهش نزدیک شد و آروم گفت:
«از وقتی فهمیدم یکی رو دوست دارم که بدون اون روزم شروع نمیشه.»
پری سرخ شد.
پری: «هیونجین! هنوز صبحه، خجالتم نده!»
هیونجین: «تازه شروع کردم!»
وقتی وارد کلاس شدن، همه برای چند ثانیه ساکت شدن.
یکی از دوستاشون با تعجب گفت:
«صبر کنین... شما دوتا با هم اومدین؟!»
هیونجین خیلی عادی کنار پری نشست و دستش رو گرفت.
هیونجین: «آره، مشکلیه؟»
دوستش با دهان باز نگاهشون کرد.
دوستش: «هوانگ هیونجین! تو همونی نیستی که میگفتی هیچوقت عاشق نمیشی؟!»
هیونجین به پری نگاه کرد و لبخند زد.
هیونجین: «آدم بعضی وقتا اشتباه میکنه.»
پری با شیطنت گفت:
«یعنی قبول داری اشتباه میکنی؟ اینو ضبط کنین! باید تاریخی بشه!»
همه خندیدن.
هیونجین دست پری رو آروم فشرد.
هیونجین: «فقط یه اشتباه هست که اصلاً ازش پشیمون نیستم.»
پری: «چی؟»
هیونجین: «عاشق تو شدن.»
پری فوراً صورتش رو پشت کتابش پنهون کرد.
پری: «وای، یکی اینو از کلاس بندازه بیرون!»
هیونجین خندید و آروم گفت:
«ولی خودت دیشب گفتی میخوای کنارت بمونم.»
پری آهسته جواب داد:
«اون فرق داشت...»
هیونجین: «پس امروز چی؟ هنوزم میخوای کنارت باشم؟»
پری از پشت کتاب نگاهش کرد و لبخند زد.
پری: «شاید... اگه قول بدی سر کلاس حواسم رو پرت نکنی.»
هیونجین: «قول نمیدم، عزیزم.»
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و همه سر جاشون نشستن.
اما هیونجین هنوز دست پری رو زیر میز گرفته بود.
پری آروم زمزمه کرد:
«دستم رو ول کن، استاد میبینه!»
هیونجین: «باشه.»
دستش رو رها کرد، ولی چند ثانیه بعد یه یادداشت کوچیک روی دفتر پری گذاشت.
پری بازش کرد.
روی کاغذ نوشته بود:
«بعد از کلاس، یه قرار دونفره داریم. حق نداری نه بگی. ❤️»
پری زیرش نوشت:
«اولاً که حق دارم! دوماً، اگه بستنی مهمونم کنی، شاید قبول کنم. 😏»
هیونجین یادداشت رو خوند و لبخند زد.
چند ثانیه بعد، جوابش رسید:
«برای تو، کل بستنیفروشی رو میخرم.»
پری خندهش گرفت و استاد فوراً صداش زد:
استاد: «خانم پری! چیزی خندهدارتر از درس من وجود داره؟»
پری صاف نشست.
پری: «نه استاد! اصلاً!»
هیونجین سرش رو پایین انداخت تا خندهش معلوم نشه.
استاد با شک نگاهش کرد.
استاد: «آقای هوانگ، شما هم ظاهراً خیلی خوشحالین!»
هیونجین کاملاً جدی جواب داد:
«بله استاد. امروز روز خیلی خوبیه.»
همهی کلاس خندیدن.
پری زیر لب گفت:
«آبروم رو بردی!»
هیونجین آروم جواب داد:
«جبران میکنم. بعد از کلاس، با یه قرار عاشقانه.»
پری لبخند زد.
این بار نه انکار کرد، نه مسخرهاش کرد.
فقط انگشتهاش رو لای انگشتهای هیونجین قفل کرد.
و هیونجین فهمید که گاهی قشنگترین جواب، همون دستیه که خودش دستت رو محکمتر میگیره. 💗
ادامه دارد... ❤️🔥
𝑷𝒂𝒓𝒕 9 | مگه شما دوتا با هم قرار میذارین؟! 💗
صبح روز بعد، پری وارد دانشگاه شد.
هنوز درست به کلاس نرسیده بود که هیونجین از دور دیدش و با لبخند به سمتش اومد.
هیونجین: «صبح بخیر، خانم بداخلاق!»
پری: «صبح تو هم بخیر، آقای ازخودراضی!»
هیونجین لبخند زد و کیفش رو از دستش گرفت.
پری: «هی! خودم میتونم کیفم رو ببرم!»
هیونجین: «میدونم. ولی دلم میخواد من ببرمش.»
پری خندید.
پری: «از کی تا حالا اینقدر مهربون شدی؟»
هیونجین کمی بهش نزدیک شد و آروم گفت:
«از وقتی فهمیدم یکی رو دوست دارم که بدون اون روزم شروع نمیشه.»
پری سرخ شد.
پری: «هیونجین! هنوز صبحه، خجالتم نده!»
هیونجین: «تازه شروع کردم!»
وقتی وارد کلاس شدن، همه برای چند ثانیه ساکت شدن.
یکی از دوستاشون با تعجب گفت:
«صبر کنین... شما دوتا با هم اومدین؟!»
هیونجین خیلی عادی کنار پری نشست و دستش رو گرفت.
هیونجین: «آره، مشکلیه؟»
دوستش با دهان باز نگاهشون کرد.
دوستش: «هوانگ هیونجین! تو همونی نیستی که میگفتی هیچوقت عاشق نمیشی؟!»
هیونجین به پری نگاه کرد و لبخند زد.
هیونجین: «آدم بعضی وقتا اشتباه میکنه.»
پری با شیطنت گفت:
«یعنی قبول داری اشتباه میکنی؟ اینو ضبط کنین! باید تاریخی بشه!»
همه خندیدن.
هیونجین دست پری رو آروم فشرد.
هیونجین: «فقط یه اشتباه هست که اصلاً ازش پشیمون نیستم.»
پری: «چی؟»
هیونجین: «عاشق تو شدن.»
پری فوراً صورتش رو پشت کتابش پنهون کرد.
پری: «وای، یکی اینو از کلاس بندازه بیرون!»
هیونجین خندید و آروم گفت:
«ولی خودت دیشب گفتی میخوای کنارت بمونم.»
پری آهسته جواب داد:
«اون فرق داشت...»
هیونجین: «پس امروز چی؟ هنوزم میخوای کنارت باشم؟»
پری از پشت کتاب نگاهش کرد و لبخند زد.
پری: «شاید... اگه قول بدی سر کلاس حواسم رو پرت نکنی.»
هیونجین: «قول نمیدم، عزیزم.»
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و همه سر جاشون نشستن.
اما هیونجین هنوز دست پری رو زیر میز گرفته بود.
پری آروم زمزمه کرد:
«دستم رو ول کن، استاد میبینه!»
هیونجین: «باشه.»
دستش رو رها کرد، ولی چند ثانیه بعد یه یادداشت کوچیک روی دفتر پری گذاشت.
پری بازش کرد.
روی کاغذ نوشته بود:
«بعد از کلاس، یه قرار دونفره داریم. حق نداری نه بگی. ❤️»
پری زیرش نوشت:
«اولاً که حق دارم! دوماً، اگه بستنی مهمونم کنی، شاید قبول کنم. 😏»
هیونجین یادداشت رو خوند و لبخند زد.
چند ثانیه بعد، جوابش رسید:
«برای تو، کل بستنیفروشی رو میخرم.»
پری خندهش گرفت و استاد فوراً صداش زد:
استاد: «خانم پری! چیزی خندهدارتر از درس من وجود داره؟»
پری صاف نشست.
پری: «نه استاد! اصلاً!»
هیونجین سرش رو پایین انداخت تا خندهش معلوم نشه.
استاد با شک نگاهش کرد.
استاد: «آقای هوانگ، شما هم ظاهراً خیلی خوشحالین!»
هیونجین کاملاً جدی جواب داد:
«بله استاد. امروز روز خیلی خوبیه.»
همهی کلاس خندیدن.
پری زیر لب گفت:
«آبروم رو بردی!»
هیونجین آروم جواب داد:
«جبران میکنم. بعد از کلاس، با یه قرار عاشقانه.»
پری لبخند زد.
این بار نه انکار کرد، نه مسخرهاش کرد.
فقط انگشتهاش رو لای انگشتهای هیونجین قفل کرد.
و هیونجین فهمید که گاهی قشنگترین جواب، همون دستیه که خودش دستت رو محکمتر میگیره. 💗
ادامه دارد... ❤️🔥
- ۲۵۳
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط