{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم دلبر

گفتم دلبر
امشب از همیشه شب تره!
انگاری یجور غمِ سنگین نشسته تو دلِ آسمون...
دستشو گذاشت تو دستم گفت:
آسمون همون آسمونِ ، 
شهر همون شهرِ ، 
مردم همون مردم...
فقط کمی خسته ای ، دلتنگی!
با لبخند ملیحی سرشو برگردوند سمتم 
و گفت ببین...
دستتو گرفتم ‌هنوزم دلگیرِ این شهر؟
لبخندم کش اومد،
گفتم هیچوقت زندگی دلگیر نمیشه 
وقتی یکی همه جورِ حالتُ از بَر باشه دلبر..💕
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی (درخواستی)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷¹مین‌هیوک که متوجه شد،با خنده گفت:آقای...

•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•• #گوسفند_منه🐏🌼 •• #Part_11بازم اون نگاه پدران...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

رمان عشق ممنوع

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

پارت 2در باز شد و نامجون سرشو آورد داخل. یه پاکت خریدمجله‌ای...

#in_your_eyespart_79ویو کوکهمونجوری روی صندلی ته راهرو نشسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط