{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 17 (بخش2)

پارت: 17 (بخش2)

**زاویه دید: زین**

ساعت چهار عصر. سالنِ بایگانیِ قدیمیِ مدرسه.
تنبیهِ انضباطیِ این هفته، مرتب کردنِ یه کوه کارتنِ خاک‌گرفته تو تاریک‌ترین و خفه‌ترین سوراخِ مدرسه بود. هوای اتاق افتضاح دم کرده بود و بوی کاغذِ مونده، گرد و خاک و یه جور کهنگیِ تهوع‌آور می‌داد. پنجره‌ی کوچیکِ تهِ اتاق هم گیر کرده بود و باز نمی‌شد.

وقتی درِ سنگینِ بایگانی رو هل دادم و رفتم تو، هیزل روی زمینِ سیمانی نشسته بود. بینِ یه عالمه زونکنِ قطور محاصره شده بود و داشت با یه کارتنِ سنگین کلنجار می‌رفت. موهاش رو شلخته و بی‌حوصله بالا سرش گوجه‌ای بسته بود و چند تارِ موی خیس از عرق، چسبیده بود به پیشونیش. تیشرتِ فرمِ مدرسه‌اش کمی خاکی شده بود. همون‌طور که داشت یه پوشه رو بیرون می‌کشید، متوجه شدم که روی بندِ انگشتِ اشاره‌اش یه بریدگیِ تازه با لبه‌ی کاغذ ایجاد شده و پوستش قرمز و ملتهب شده.

بدونِ اینکه سر و صدای اضافه‌ای کنم، رفتم سمتِ میزِ فلزیِ خودم و کوله‌پشتی‌ام رو با صدای «تلپ» انداختم روی زمین.

هیزل حتی زحمت نداد سرش رو بیاره بالا. با همون صدای خش‌دار و خسته‌اش، در حالی که داشت یه زونکن رو پرت می‌کرد تو کارتن، گفت: «دیر کردی، استون. پیشِ خودم گفتم حتماً ولیعهدها از تنبیه‌های کارگری معافن و باباشون براشون مرخصی رد می‌کنه.»

لحنش پر از نیش و کنایه بود. یه دیوارِ دفاعیِ فولادی کشیده بود دورِ خودش، خیلی ضخیم‌تر از دیشب.
چیزی نگفتم. دستم رو کردم تو جیبِ کاپشنم. سرمای قوطیِ نوشابه‌ای که تو راه از دستگاهِ وندینگِ روبه‌روی سالنِ ورزش گرفته بودم، به دستم خورد. کنارش، یه بسته‌ی کوچیک چسب‌زخم هم بود که از کیفِ کمک‌های اولیه‌ی رختکن کش رفته بودم.

با یه حالتِ کاملاً بی‌تفاوت و ریلکس رفتم سمتش. قوطیِ نوشابه، چسب‌زخم کوچیک رو از جیبم درآوردم و با یه حرکتِ دقیق، انداختمشون روی لبه‌ی کارتنی که کنارِ دستش بود. صدای برخوردِ فلزِ قوطی با مقوا، سکوتِ خفه‌ی اتاق رو پاره کرد.

هیزل بالاخره متوقف شد. نگاهش از روی پرونده‌ها اومد بالا. اول به قوطیِ نوشابه‌ای که از شدتِ خنکی روش شبنم نشسته بود نگاه کرد، بعد به بسته‌ی چسب‌زخم، و در نهایت چشم‌های قهوه‌ایِ تیره‌اش رو دوخت به من.
«اینا چیه دیگه؟» ابروهاش گره خورده بود.

شونه‌ای بالا انداختم، پشتم رو بهش کردم و رفتم سمتِ زونکن‌های خودم. تظاهر کردم که دارم دنبالِ یه تاریخِ خاص می‌گردم. «تو راهرو پیداشون کردم. احتمالاً مالِ بابای مدرسه‌ست یا یه بدبختِ دیگه که از جیبش افتاده. گفتم شاید به دردت بخوره. انگشتت داره خونریزی می‌کنه و راستش اصلاً دلم نمی‌خواد روی پرونده‌های سال دو هزار و پونزده، دی‌ان‌ایِ تو جا بمونه.»

صدای نفسِ کلافه‌ی هیزل رو شنیدم. «تو راهرو پیداشون کردی...» جمله‌ام رو با یه لحنی تکرار کرد که قشنگ داد می‌زد *خر خودتی*. «آره حتماً. یه نوشابه‌ی کاملاً خنکِ تگری و چسب‌زخمِ پلمپ رو، همین‌طوری تصادفی رو زمینِ راهرو پیدا کردی. پری‌های مهربونِ مدرسه برات گذاشته بودن، نه؟»...
دیدگاه ها (۴)

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

❤️✨🛐

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط