(فرندشیپ جونگلیکس)وقتی تو آشپزخونه...

این دیگه واقعا داشت به طور مسخره ای طولانی میشد...ثانیه ها به دقیقه ها و دقیقه ها به ساعت ها تبدیل میشدن...جونگین یه خمیازه ی بلند کشید و سرشو رو میز گذاشت در حالی که چشماشو میبست...
جونگین:هیونگ من مطمئنم که دارم از گشنگی میمیرم چرا این کیکه لعنتی نمیپزههه؟!
فلیکس با گفتن یه „هعیییی“ بلند با کف دستش به پیشونیش ضربه ای نه چندان محکم زد و لب زد...
فلیکس:جونگین فکر کنم کلا کائنات دست به دست هم دادن ما امروز نتونیم کیک بخوریم...
جونگین یه اخم غلیظ کرد و یه نگاهه معنا دار به فر انداخت...
جونگین:کائنات غلط کردن مگه ما مسخره ی این کائناته پدصگیم که الان داریم برای باره چهارم کیک درست میکنیم میزاریم تو فر...💢
فلیکس:همینو بگووووو اصلا احساس میکنم یه ذره دیگه پیش بریم کله تخم مرغا و آرد های دنیا تموم شه خب بزارید یه ذره کیک بخوریم دیگهههه
با صدای آروم دینگه فر فلیکس و جونگین سکوت کردن و به فر خیره شدن...
جونگین:هیونگ به خدا تله اس الان دره فرو باز میکنیم مخلوطه کیک صورتامونو قشنگ کیکی میکنه...
فلیکس:جونگین سینی رو به عنوان سپر بگیر جلوت چیزیمون نمیشه بیا بریم...
و اینگونه شد که پسرا با فرض اینکه دارن میرن به میدان جنگ با یه تیکه پارچه سینی هارو به خودشون به عنوان سپر بستن و با کفگیر و ملاقه با فرض شمشیر به فر آشپزخونه نزدیک شدن...
طبق چیزی که انتظار نمیرفت اتفاقی خاصی برای اون دو پسر نیوفتاد و دره فر خیلی معمولی باز شد ولی تنها چیزی که اون لحظه باعث شد پسرا به سرفه بیوفتن و به سمت پنجره های آشپزخونه بدوعن دوده سیاه رنگی بود که از فر به بیرون میومد...
جونگین:هیونگ فکر کنم چان هیونگ بیاد باهامون کیک درست کنه...این یکی کیک هم سوخت...(به سرفه کردن ادامه میده)
فلیکس در حالی که داره سعی میکنه هوای تمیز رو تنفس کنه لب میزنه...
فلیکس:نه تنها کیکمون میکنه...بلکه با همون کیکی که ازمون درست کرده برا جیسونگ تولد میگیره...
دقایقی بعد بنگ چان وارد آشپزخونه شد و بعد از دیدنه این صحنه برای بار 258 ام آه کوچیکی کشید و سرشو به منظور تاسف به دو طرف تکون داد...
چان:بازم؟چندبار باید بگم عین آدم رفتار کنید؟به خدا دیگه داره شمارشش از دستم در میره...بابا اگه کیک میخواید بگید از بیرون بخریم چه دردیه که بخواید خودتون درست کنید و آخرشم برینید به سر و وضعه آشپزخونه؟خدایاااا من دیگه نمیکشممممم
و آخرش با غرغرای بلند به سمته اتاقش رفت و وقتی دوباره به داخله اتاقش رفت صدای غرغرا محو شد...
جونگین:هیونگ نظرته اینجا رو جمع کنیم؟مطمئنم اگه دوباره بیادو اینجا رو اینجوری ببینه نزاره به امید مرگ از گشنگی برم بهشت زهرا...خودش میره کناره قبره جدم خاکم میکنه برمیگرده...
فلیکس:موافقم...بخنب تمیز کنیم اینجارو و اگرنه منم تبدیل به مرغ میکنه باهام ناگت و چیزای دیگه درست میکنه...زود باش جونگیننننن الان میمیریممممم
جونگین و فلیکس با حول شروع کردن به تمیز کردنه آشپزخونه و بعد از اون تازه یادشون افتاد که قرار بوده برای تولد جیسونگ کیک بپزن و نشده...با دویدن رفتن به سمته پذیرایی و با جیسونگی مواجه شدن که داره با کیک تولدش عکس میگیره...
جونگین:عوا هیونگ این که کیک داره...یعنی من قرار بود بی ثمر برم بهشت زهرا؟
فلیکس:نمیدونم والا...چخبره؟اصلا چجوری یادش مونده تولدشههه؟
جیسونگ با یه قیافه ی اینجوری 😐😑 به پسرا نگاه میکنه و شروع میکنه به حرف زدن...
جیسونگ:اولا که از شما دوتا هیچ بخاری بلند نمیشد الان باید رو تخته بیمارستان میبودم اگه کیک شما دوتا رو میخوردم...دوما اینکه...سونگمین جان زحمت کشید زیره پسته خودم اومده کامنت گذاشته "استی امروز تولده جیسونگه هیچی بهش نگید میخوایم سورپرایزش کنیم"...
سونگمین از توی اتاقش داد میزنه:مخلصم داداش حداقل خوبه لو دادم بهت نمیدادم الان رو تخته بیمارستان بودی با وجوده کیکه اون دوتا...
جیسونگ بعد از یه دقیقه فکر کردن سرشو تکون میده...
جیسونگ:آره آره جنبه ی مثبتم داره...در هر حال که آره...خلاصه که تولدم مبارک😐🎉

پایان

دوستان اول که تسلیت میگم به ایران به خاطره این چند روزه اخیر و خلاصه که مراقبت کنید از خودتون نکات ایمنی رو رعایت کنید میدونید که عاشقه تک تکتونم این فیک رو هم برای یه ذره شاد کردنه روحیتون گذاشتم و اینکه چون خیلی وقت بود ننوشته بودم احتمالا بد شده خلاصه که آره ، ببخشید اگه خوب نیستش خیلی وقت بود فیکشن ننوشته بودم، امیدوارم راضیتون کرده باشه🫶🏻
مراقب خودتون باشید، دوستون دارم🫶🏻🤍🫂
آنجلا🙂
دیدگاه ها (۲)

چقد پابوعهههه😭😭😭😭_-پسرا یه بازی شروع کردن که هرکس کسی که کنا...

intertwined fate of two enemies-part 22

I fell for my doctor- part 11

Part.4

بیوگرافی

اصکی میری منبع بزن و اجازه بگیر (کپشن)

وقتی...( درخواستی)

تک پارتیوقتی بهشون میگیم دیگه دوست ندارم ولی دروغ گفتیم بعدش...

#دوپارتیجونگین/ا.تP:2بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد...

#مافیا_عزیز_من#Part29فلیکس با قدم‌های بلند و پرقدرت، در حالی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط