{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون روز تو اوج نا امیدی پروفسور اومد تا راه رو بهمون نشون

اون روز تو اوج نا امیدی پروفسور اومد تا راه رو بهمون نشون بده.

اون روز که کاپیتان رفت، دلمون شکست، ولی انگیزمون بیشتر شد.

اون روز که با تفاضل گل قهرمانی رو از دست دادیم، باختن و نا امید نشدن رو یاد گرفتیم.

اون روز که با پنجره های بسته به فینال آسیا رسیدیم، جنگیدن با دست خالی رو یاد گرفتیم.

و همین روز ها بودن که باعث شدن امروز، اینطور خوشحال باشیم.

خدایااااشکرت
دیدگاه ها (۱)

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

Enemys Embrsce [ part ۲۳ ]

وقتی گرگینه بود📎(درخواستی)پارت ۱ویو دویونگ:تو اتوبوس مدرسه ص...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

چانی از ویو نزدیک😭😭😭نزدیک تررررر😭😭😭😭😭😭😭😭🥟: همه‌تون چطور بودی...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پنجم 5

برانکو: مجبورتان کردیم به پرسپولیس احترام بگذارید

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط