فیک عشق دو مافیا پارت ۱۶
(صبح)(ویو لنا)
(بیدار شدم دیدم یکی سرش رو گذاشته تو گودی گردنم..
دیدم جونگکوکه)
چقدر نازه...شبیه خرگوشه..
(داشتم سرشو ناز میکردم و از کیوت بودنش میگفتم اما خبر نداشتم که بیداره)
اوخوداا...خرگوش مافیا...(یهو جونگکوک چشماش رو باز کرد)
جونگکوک:شنیدم یه نفر عاشقم شده
لنا:چ...چی تو..تو بیدار بودی
(گونه هاش قرمز شده بودن)
جونگکوک اومد اومد دم گوش لنا و
گفت:میدونی اگه ادم دیگه ای منو اینجوری صدا میزد قطعا الان دیگه نفس نمیکشید اما تو فرق داری
لنا:من..... من دیگه میرم بیرون(یهو جونگکوک لیا رو گرفت...انداخت رو تخت و در رو قفل کرد
بعد بغلش کرد و اروم شروع به بوسیدنش کرد)
نکن!نکن عوضی هیز!!(بعد از چند دقیقه بخاطر اینکه نفس کم آورده بود از لبای لنا دل کند)
جونگکوک:اومممم.... این لبای فاکیت
بدجوری منو به طرف خودشون میکشونه
لنا:خفه شو..ازت متنفرم مرتیکه ی اشغال
(لنا جونگکوک رو از خودش دور کرد و از اتاق جونگکوک بدو بدو به سمت اتاق خودش رفت)
ویو لنا
وای این مرتیکه چرا اینجوری شده یعنی واقعا عاشق منه البته من هم از بچه گی عاشق اونم ولی خب ...ویو لنا
داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو با سر رفتم تو سینه ی ارباب یونگی
لنا: ب...ب...ببخشید
یونگی: چرا لب هات کبوده؟
خمارییییی🎀🎀
با کمک سارا جونیییییی🌙💜
پیجش:#saraprof 😊
(بیدار شدم دیدم یکی سرش رو گذاشته تو گودی گردنم..
دیدم جونگکوکه)
چقدر نازه...شبیه خرگوشه..
(داشتم سرشو ناز میکردم و از کیوت بودنش میگفتم اما خبر نداشتم که بیداره)
اوخوداا...خرگوش مافیا...(یهو جونگکوک چشماش رو باز کرد)
جونگکوک:شنیدم یه نفر عاشقم شده
لنا:چ...چی تو..تو بیدار بودی
(گونه هاش قرمز شده بودن)
جونگکوک اومد اومد دم گوش لنا و
گفت:میدونی اگه ادم دیگه ای منو اینجوری صدا میزد قطعا الان دیگه نفس نمیکشید اما تو فرق داری
لنا:من..... من دیگه میرم بیرون(یهو جونگکوک لیا رو گرفت...انداخت رو تخت و در رو قفل کرد
بعد بغلش کرد و اروم شروع به بوسیدنش کرد)
نکن!نکن عوضی هیز!!(بعد از چند دقیقه بخاطر اینکه نفس کم آورده بود از لبای لنا دل کند)
جونگکوک:اومممم.... این لبای فاکیت
بدجوری منو به طرف خودشون میکشونه
لنا:خفه شو..ازت متنفرم مرتیکه ی اشغال
(لنا جونگکوک رو از خودش دور کرد و از اتاق جونگکوک بدو بدو به سمت اتاق خودش رفت)
ویو لنا
وای این مرتیکه چرا اینجوری شده یعنی واقعا عاشق منه البته من هم از بچه گی عاشق اونم ولی خب ...ویو لنا
داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو با سر رفتم تو سینه ی ارباب یونگی
لنا: ب...ب...ببخشید
یونگی: چرا لب هات کبوده؟
خمارییییی🎀🎀
با کمک سارا جونیییییی🌙💜
پیجش:#saraprof 😊
- ۱۴.۵k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط