{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 144

*از دید نویسنده*
*امروز روزیه که مهلت دو روزه به پایان میرسه.. تمامی اهالی جهنم تو مراسم واکس شرکت کردن.. و در بین اونها، فرشته های مقرب.. همگی تو جاهای خودشون آماده برای تموم کردن این مسخره بازی..*
عزی: امی..آماده ای؟ من و تو قراره جلوی این شیاطین رو در صورت حمله بگیریم..
امی: آمادم.. نگران نباش..
*اون دو تا تقریبا نزدیک به استیج وایمیستن. مایکل و لوسی از روی ساختمون بلند همه چی رو زیر نظر دارن، گالیم و جوئل هم منتظر فرصتن تا به ساختمون وی ها نفوذ کنن، لئو و رافائل هم تو پشت صحنه مخفی شدن، و کاسیوس و لروی از بهشت درحال تماشان تا در صورت نیاز با ارتش به جهنم حمله کنن..*
واکس: درود بر اهل جهنممم..
*صدای تشویق ها رفت تو هوا*
واکس: همون‌طور که احتمالا شنیدین.. جهنم قراره خواسته ملکه عزیزمون، لیلیث رو کامل کنه.. و برای همین معرفی میکنم، اراده لیلیث
*و از اسلحه ای که کارمیلا کارماین درست کرده رونمایی میشه..*
لوسی: لعنتی..*زمزمه*
مایکل: کاسیوس.. لروی آماده باشین تا در صورت نیاز از سپر هاتون استفاده کنین تا زا بهشت محافظت کنین
*واکس خنده ای می‌کنه و با کمک کابل هاش می‌ره تو هوا*
واکس: ها.. حتی اون پرنسس بابا و اون بابای اردک پرورش هم نتونستن کاری کنن ولی من..واکس اینکارو ممکن کردم تا بالاخره نفس راحتی بکشیم.. و برای شروع کار می‌خوام شمارو به عزیز دلی از بهشت معرفی کنم.. هیمل مورنینگ ستار
*پرده از رو قفسی برداشته میشه.. هیمل، کاملا خسته و زجر کشیده با یه دست قطع شده و پر های کنده شده نشسته.. بدنش پر زخمه..تمامی شیاطین با دیدن این صحنه واکس رو تشویق کردن..*
واکس: و البته باید از یه عزیز دیگه ای هم تشکر کنم که تو این مدت به جبهه برنده پیوست.. ونتییی
*ونتی با یه نیشخند خاصی کنار واکس وایمیسته که باعث تیره شدن چهره فرشته ها شد..*
واکس: ها ها..ونتی..دستیار عزیزم با اینکه دو روز اومدی ولی کارت خیلی خوب بود..واسه همین.. می‌خوام افتخار به درک واصل کردن این فرشته رو به تو بسپارم و بعدش درست و حسابی ورودتو به جهنم تبریک بگم
*واکس خنجری رو به ونتی میده و ونتی روبه روی هیمل وایمیسته*
عزی: نباید..*زمزمه*
امی: عزی..صبح کن.. مطمئنم..ونتی اینکارو نمیکنه..
عزی: از کجا مطمئنی؟
امی: ونتی که میشناسم..اونقدری هیمل رو دوست داره که حاضره خودشو فدا کنه..
*همه به اون دو تا خیره شدن..هیمل به ونتی نگاه نمیکنه.. و ونتی..جوری خنجرو فشار میده که انگشتاش سفید شده..*
ونتی: بالارو نگاه کن..هیمل..
هیمل: ترجیح میدم همینجوری بمونم..چون..نمی‌خوام بعد از کشتنم با تصویر چشمام بهت..عذاب وجدان بدم..
ونتی: هنوز به فکر منی؟ من قراره بکشمت..
هیمل: اونقدری برام عزیزی..که حاضرم جای تو اون خنجرو سفت نگه دارم ولی تو دردو تو انگشتات حس نکنی..
*ونتی دندوناشو رو هم سابید و حمله کرد*
ونتی: بمیرررر
*و با ضربه چاقو خون همه جا پاشیده شد..و همه مات و مبهوت موندن*
دیدگاه ها (۰)

پارت 186

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

free from the court (p2)

مرد درحالی که داشت یاداشت می‌کرد ابروهاشو برد بالا و همین با...

سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟗اون روز گذشت..چول هو و...

*.The Law of Violence.*

آکسیوس: عراقچی درخواست تیم حفاظت آمریکایی کرده!!!قراره تیمی ...

نه !!تا زمانی که گنگ و دسته امثال ما به عنوان "" باهوش ترین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط