همسر غیره منتظره
سلاممم اومدم با ای پارت دیگه
پارت"۶"
*
*
*
خب مجرا اینه که جونکوک چرا از زن ها بدش میاد
ماجرا بر میگرده به وقتی جونکوک ۲۵ساله بود
و هنوز اون ادم سرد نشده بود و با سو اه تو رابطه بود و زندگی خوبی داشت ولی تنها چیزی که نمیدونست این بود که سو اه جاسوس خاندان پارک هست و میخواد انبار اصلحه
شون رو با کمک خاندان پارک بدزدن
فلش بگ به پنچ سال پیش
علامت سو اه&
&جونکوک میشه امشب بریم بیرون
+اگه تو بخوای میریم
&ام.. ام.. میشه به اون انباری که همیشه دربارش حرف میزنی
رو بهم نشون بدی؟
+سو اه تو که میدونی نمیتونم
&لطفا...
+اه باشه آماده شو بریم من میرم پیش پدرم
&باشه..
و بعد جونکوک رفت و سو اه که از رفتن جونکوک مطمئنا شد
گوشی رو برداشت و به هاجون (منشی پارک دو هون سردسته خاندان پارک)
...
سلام
&سلام
چیشد
&تونستم لوکیشن رو میفرستم
هوم به ارباب میگم کارت عالی بود همینجوری پیش بروـ
&چشم
و بعد سو اه رفت و اماده شد
و از اون طرف جونکوک رفت تا کلید انبار رو از پدرش بگیره
(بچها پدر جونکوک الان زنده هست)
...(در زد)
بیا..
+سلام پدر
سلام چیزی شده.
+ام پدر من کلید انبار رو میخوام
چرا
+میخوام به سو اه نشون بدم
نمیشه..
+اما پدر
گفتم نمیشه
+پدرـ...
بهت میدم ولی منم میام
من به این سو اه عتماد ندارم منم میام
+قبول
و بعد جونکوک رفت
و پدر جونکوک به افراد گفت که از پشت سرشون بیان تا اگه اتفاقی افتاد ازشون محافظ کنن
و بعد جونکوک و پدرش با سو اه رفتن جونکوک با سو اه تو ای ماشین و پدرش تو ای ماشین دیگه و افراد پارک داشتن اونارو دنبال میکردن تا این که ای پیام به گوشی سو اه اومد
وقتشه جونکوک رو بیهوش کن و کلید رو ازش بگیر و کارت تموم میشه
&چشم
و سو اه ای پارچه سفید که با ای ماده آغشته شده بود از کیفش بیرون اورد و با ای حرکت اون رو گذاشت رو صورت جونکوک و جونکوک احساس کرد سرش گیج میره و بعد سیاهی
سو اه کلید رو بیرون آورد از ماشین پیاده شد از اون طرف
افرادی که با سو اه بودن اومدن و حمله کردن از اون طرف افراد جونکوک اومدن و سو اه فرار کرد ولی یکی از بایدگارد ها جلو سو اه رو گرفت و ای تیر بهش زد ولی همون لحظه یکی از بادیگارد های خاندان پارک به طرف پدر جونکوک تیر زد و پدرش مرد
و بعد جونکوک رو یکی از بادیگارد ها و پدرش رو یکی دیگه سوار ای ماشین کردن و بعد به عموجونکوک و بقیه خانواده زنگ زدن و جونکوک و پدرش رو به ای بیمارستان بردن و بعد بقیه خانواده اومدن جونکوک هنوز بیهوش بود و پدرش تو اتاق عمل که یکی از پرستار ها از اتاق عمل اومد و گفت
میشه یکی از اعضای خانواده ایشون بیان
و بعد برادر جونکوک که ۲۹ساله بود رفت و پرستار گفت
ببخشید ایشون نتونستن زنده... زنده بمونن
چی میگی؟
...
من.. اینو. باور. ندارم..
وبعد رفت و به بقیه گفت و همه شوکه شده بودن که ای پرستار دیگه اومد و گفت که جونکوک بهوش اومده
همه رفتن وقتی وارد شدن جونکوک رو دیدن
وقتی جونکوک اونارو دید همون لحضه گفت
پدر... پدر.. کجاست؟
همون لحضه برادرش اومد و گفت
جونکوک... پدر.. پدر.. فوت کرد....
وقتی جونکوک اینو شنید انگار همه دنیا روسرش خراب شده بود و از اون به بعد جونکوک از عشق متنفر شد و دیگه اون جونکوک قبل نشد و همیشه خودش رو مقصرمرگ پدرش میدونست
پایان فلش بگ
پارت بعد رو فردا میزارم بایییی
پارت"۶"
*
*
*
خب مجرا اینه که جونکوک چرا از زن ها بدش میاد
ماجرا بر میگرده به وقتی جونکوک ۲۵ساله بود
و هنوز اون ادم سرد نشده بود و با سو اه تو رابطه بود و زندگی خوبی داشت ولی تنها چیزی که نمیدونست این بود که سو اه جاسوس خاندان پارک هست و میخواد انبار اصلحه
شون رو با کمک خاندان پارک بدزدن
فلش بگ به پنچ سال پیش
علامت سو اه&
&جونکوک میشه امشب بریم بیرون
+اگه تو بخوای میریم
&ام.. ام.. میشه به اون انباری که همیشه دربارش حرف میزنی
رو بهم نشون بدی؟
+سو اه تو که میدونی نمیتونم
&لطفا...
+اه باشه آماده شو بریم من میرم پیش پدرم
&باشه..
و بعد جونکوک رفت و سو اه که از رفتن جونکوک مطمئنا شد
گوشی رو برداشت و به هاجون (منشی پارک دو هون سردسته خاندان پارک)
...
سلام
&سلام
چیشد
&تونستم لوکیشن رو میفرستم
هوم به ارباب میگم کارت عالی بود همینجوری پیش بروـ
&چشم
و بعد سو اه رفت و اماده شد
و از اون طرف جونکوک رفت تا کلید انبار رو از پدرش بگیره
(بچها پدر جونکوک الان زنده هست)
...(در زد)
بیا..
+سلام پدر
سلام چیزی شده.
+ام پدر من کلید انبار رو میخوام
چرا
+میخوام به سو اه نشون بدم
نمیشه..
+اما پدر
گفتم نمیشه
+پدرـ...
بهت میدم ولی منم میام
من به این سو اه عتماد ندارم منم میام
+قبول
و بعد جونکوک رفت
و پدر جونکوک به افراد گفت که از پشت سرشون بیان تا اگه اتفاقی افتاد ازشون محافظ کنن
و بعد جونکوک و پدرش با سو اه رفتن جونکوک با سو اه تو ای ماشین و پدرش تو ای ماشین دیگه و افراد پارک داشتن اونارو دنبال میکردن تا این که ای پیام به گوشی سو اه اومد
وقتشه جونکوک رو بیهوش کن و کلید رو ازش بگیر و کارت تموم میشه
&چشم
و سو اه ای پارچه سفید که با ای ماده آغشته شده بود از کیفش بیرون اورد و با ای حرکت اون رو گذاشت رو صورت جونکوک و جونکوک احساس کرد سرش گیج میره و بعد سیاهی
سو اه کلید رو بیرون آورد از ماشین پیاده شد از اون طرف
افرادی که با سو اه بودن اومدن و حمله کردن از اون طرف افراد جونکوک اومدن و سو اه فرار کرد ولی یکی از بایدگارد ها جلو سو اه رو گرفت و ای تیر بهش زد ولی همون لحظه یکی از بادیگارد های خاندان پارک به طرف پدر جونکوک تیر زد و پدرش مرد
و بعد جونکوک رو یکی از بادیگارد ها و پدرش رو یکی دیگه سوار ای ماشین کردن و بعد به عموجونکوک و بقیه خانواده زنگ زدن و جونکوک و پدرش رو به ای بیمارستان بردن و بعد بقیه خانواده اومدن جونکوک هنوز بیهوش بود و پدرش تو اتاق عمل که یکی از پرستار ها از اتاق عمل اومد و گفت
میشه یکی از اعضای خانواده ایشون بیان
و بعد برادر جونکوک که ۲۹ساله بود رفت و پرستار گفت
ببخشید ایشون نتونستن زنده... زنده بمونن
چی میگی؟
...
من.. اینو. باور. ندارم..
وبعد رفت و به بقیه گفت و همه شوکه شده بودن که ای پرستار دیگه اومد و گفت که جونکوک بهوش اومده
همه رفتن وقتی وارد شدن جونکوک رو دیدن
وقتی جونکوک اونارو دید همون لحضه گفت
پدر... پدر.. کجاست؟
همون لحضه برادرش اومد و گفت
جونکوک... پدر.. پدر.. فوت کرد....
وقتی جونکوک اینو شنید انگار همه دنیا روسرش خراب شده بود و از اون به بعد جونکوک از عشق متنفر شد و دیگه اون جونکوک قبل نشد و همیشه خودش رو مقصرمرگ پدرش میدونست
پایان فلش بگ
پارت بعد رو فردا میزارم بایییی
- ۱۳.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط