{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🌙 ماه سیاه | Black Moon

🖤🌙 ماه سیاه | Black Moon
قسمت اول: «من و هم‌اتاقی خون‌آشامم»
توکیو، ژاپن | ساعت ۷:۳۰ صبح
🌸 لونا — روایت اول‌شخص
اگر کسی ازم بپرسه بدترین اتفاق زندگی‌م چی بوده، احتمالاً جوابم اینه:
هم‌اتاقی شدن با یک خون‌آشام.
البته، نه هر خون‌آشامی.
لئو.
پسری با موهای سفید، چشم‌های طلایی، صورت همیشه بی‌احساس و شخصیتی که از وقتی بچه بودیم، زندگی منو به یک فاجعه کمدی تبدیل کرده بود.
ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. هم‌اتاقی بودیم، با هم غذا می‌خوردیم، با هم دعوا می‌کردیم و بارها به خاطر کارهای احمقانه لئو نزدیک بود از مدرسه اخراج بشیم.
و با این حال، هنوز زنده بودم.
که خودش دستاورد بزرگی محسوب می‌شد.
🥛 صحنه اول: شیر یا خون؟
چشم‌هام رو باز کردم و متوجه شدم لئو کنار تختم ایستاده.
بی‌حرکت.
با همان صورت خالی از احساس همیشگی‌اش.
«... لئو.»
«بله؟»
«چرا بالای سرمی؟»
«گرسنه‌ام.»
چشم‌هام رو مالیدم.
«خب برو غذا بخور.»
«خون نداریم.»
چند ثانیه سکوت کردم.
«تو یخچال شیر هست.»
«من خون‌آشامم، لونا.»
«می‌دونم. از هفت‌سالگی هر روز داری یادآوری می‌کنی.»
لئو کمی سرش رو کج کرد.
«می‌تونم شیر بخورم؟»
«آره، اگه دلت می‌خواد.»
«پس چرا گفتی خون نداریم؟»
پتو رو روی سرم کشیدم.
«خدایا... من هنوز صبحانه نخوردم، چرا باید این‌قدر کار کنم؟»


🧦 صحنه دوم: جوراب‌های
بعد از چند دقیقه از تخت بلند شدم و دیدم یکی از جوراب‌هام نیست.
«لئو.»
«بله؟»
«جوراب من کجاست؟»
لئو روی تخت خودش نشسته بود و یک کتاب قدیمی درباره خون‌آشام‌ها می‌خوند.
«نمی‌دانم.»
«لئو.»
«بله؟»
«جوراب من توی دست توئه.»
لئو به دستش نگاه کرد.
یک جوراب مشکی بین انگشت‌هاش بود.
«آهان.»
«آهان؟! چرا جوراب من دست توئه؟»
«فکر کردم مال من است.»
«تو اصلاً جوراب‌هات سفید و صورتیه!»
لئو به جوراب نگاه کرد.
«این یکی مشکی است.»
«دقیقاً!»
«پس اشتباه کردم.»
چند ثانیه بهش خیره شدم.
«یه روزی از این خونسردی‌ات سکته می‌کنم.»
لئو جوراب رو به سمتم گرفت.
«بگیر.»
«ممنون.»
«خواهش می‌کنم.»
من واقعاً با این پسر از بچگی بزرگ شدم؟


🍓 صحنه سوم: صبحانه
در آشپزخانه نشسته بودم و نان تست می‌خوردم. لئو روبه‌رویم نشسته بود و با جدیت به یک کاسه توت‌فرنگی نگاه می‌کرد.
«چیه؟»
«این توت‌فرنگی آخری شبیه قلب است.»
به توت‌فرنگی نگاه کردم.
«خب؟»
«می‌خواهمش.»
«بردار.»
«تو گفتی آخرینش مال توست.»
«... پس چرا هنوز داری درباره‌ش مذاکره می‌کنی؟»
لئو آرام دستش رو عقب کشید.
«چون می‌خواهمش.»
نفس عمیقی کشیدم.
توت‌فرنگی رو برداشتم و گذاشتم توی بشقابش.
«بخور.»
لئو به من نگاه کرد.
«ممنون، لونا.»
«فقط به خاطر اینه که پنج دقیقه دیگه دوباره غر نزنی.»
لئو توت‌فرنگی رو خورد.
بعد با همان صورت بی‌احساس گفت:
«خوشمزه بود.»
لبخند زدم.
«بالاخره یک واکنش انسانی.»
«من انسان نیستم.»
«می‌دونم، لئو.»



اینم از سه تا از ماجرا های لئو و لونا و داستان رو هوش مصنوعی ساخته ولی بیشتر جزییات رو من گفتم💕✨
دیدگاه ها (۱)

حدس بزنید قراره چه ارتی بکشم معلومه ارت از یه افسانه 🙃

من کاکاشی نمیخوام تا دیدارا دارم کاکاشی بخوام چکار

یکی بیاد کاکاشی یه من بشه

شکار صحنه صبح اینو یافتم شبیه بیل سایفره😃🤣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط