{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁷

پارت ⁷
صبح روز بعد
شاهزاده از خواب بیدار شد و به دختر کوچکی که مثل جنینی در آغوشش جمع شده بود نگاه کرد دختر را تکان داد
لیا: آیی نکن آخخخخخ
جیمین: خوبی لیا چی شده
لیا: به خاطر. کار شماست عالیجناب آهییی
جیمین: نگران نباش الان درست میشه .
خدمتکار : امپراطور اینجا هستن
یونگی وارد شد
جیمین: پدر جان شما اینجا چیکار میکنید
یونگی : برای صبحانه ی دسته جمعی در قصر شرکت نکردین خدمت کار ها میگن که بیدار نمیشید . لیا حالش خوبه .
جیمین: دنبال طبیب فرستادم
لیا: آهههههه آییی
یونگی: چه کردی تو
خدمتکار: عالیجناب طبیب اینجا هستن .
یونگی : داخل شه .
طبیب وارد شد و لیا رو معاینه کرد و با لبخندی مرموز گفت
طبیب: عالیجناب کاملا طبیعی هست . با شبی که شما این جوری بهشون سخت گرفتید این چنین نمی شد در تعجب بودیم .
جیمین: ....
یونگی: میتونی بری همه از اقامت گاه فاصله بگیرن . ........... پسر دیشب چیکار کردی تو آخه خدمت کار می گفت با اینکه فاصله داشتن به خوبی صدای جیغ های لیا میومده .
جیمین: تقصیر خودشه میخواست آنقدر خوب نباشه .
لیا : معادل گوجه فرنگی شده 🍅
یونگی : نگران نباش دخترم خوب میشی .
لیا آرام اشک می‌ریخت. بعد از ظهر حالش خوب شد و باید برای ادای احترام به مادر جیمین می‌ رفت و آماده شد و یک هانبوک زیبا پوشید و رفت با خانم لی به سمت قصر ملکه حرکت کردن بعد از رسیدن به اون جا به داخل رفت
ملکه : الان نباید میومدی باید صبح میومدی تو رسم ها رو نقض کردی .
لیا : دیشب تا صبح با عالیجناب بیدار بودم و ایشون برای من سخت گیری کرده بودن به همین دلیل درد زیادی داشتم و حالم مساعد نبود به همین دلیل نتونست خدمتتون برسم عذر میخوام .
ملکه از شدت حرص قرمز شده بود این اتفاق را دوست نداشت . بعد از ادای احترام به اقامت گاه برگشت که برادرش رو جلوی در دید به سمتش دوید اما زیر دلش تیر کشید و با درد بغل برادرش افتاد .
لیا:آیییی
ته: بانوی من چه اتفاقی افتاد
لیا: چیزی نیست دلم بود .
ته : عو نشان میده که دیشب رو به خوبی با عالیجناب سپری کردید .
لیا: هییی اینجوری نگو .
جیمین: عو خواهر و برادر کنار هم هستن
لیا و ته: عالیجناب
هر دو احترام میزارن .
جیمین: خوشحالم که خوشحال هستید بانو الان حالتون مساعد هست .
لیا: از لطف و توجه شما خرسندم عالیجناب حالا حالم کمی مساعد است .
جیمین: باعث خوشحالی یک ملت است .
ته: عالیجناب به این سختی هم نگذرانید
جیمین: تو حرف نزنا میزنمت ها
ته: سرورم اون لحن جذابتون کجا رفت .
لیا: عالیجناب من فقط دیشب این لحن شما رو دیده بودم .
جیمین: موافق هستی بریم برای شام خیلی خسته ام
لیا : حتما . بفرمایید
ته : مرخص میشم .
دیدگاه ها (۲)

part 11

جادویی به نام عشق

دریاچه خونین :فصل دوم _ پارت دومساعت از 6 صبح سه دقیقه گذشته...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖تمام شب، پدر یونا کنار دخترش ماند.یو...

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥. Part18«ویو فردا»- لیا ...+جانم-بیدار شو +بیدارم-...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط