یک روز عربی ازبازار عبور می کرد  که چشمش به دکان خوراک پز

یک روز عربی ازبازار عبور می کرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد

هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی

مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت

از بهلول تقاضای قضاوت کرد بهلول  به آشپز گفت : آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر

آشپز با کمال تحیر گفت : این چه طرز پول دادن است؟

بهلول گفت :  مطابق عدالت است کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول  دریافت کند
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمیبهلول و بوی غذا یک روز عربی ازبازار عبور میکرد ک...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱ساعت شش و نیم صبح بود.کارگاه شیرینی‌پز...

### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوهبخارِ بلندشده از ...

(:♡رز ابی من part.3/2.اول عکسا .بخش سوم ♡~~قدم های بلندش رو ...

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

Eight

حکایت راه حل بهلول برای پرداخت پول بخاریک روز عربی ازبازار ع...

یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی ا...

حکایت زیبا از بهلولحکایت راه حل بهلول برای پرداخت پول بخاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط