(:♡رز ابی من
(:♡رز ابی من
part.3/2.
اول عکسا .
بخش سوم ♡~~
قدم های بلندش رو داخل راه روی اون ساختمون بلند برمیداشت و زیر لب شماره واحد ها رو میخوند
_بیست و سه، بیست و چهار، بیست و پنج، بیست و شیش
با رسیدن به واحد بیست و هفت مکث کرد و نفسش رو آروم بیرون داد.
دستش رو به زنگ در رسوند و فشردش.
ثانیه ای نگذشت که در واحد باز شد و پسری غیر از جونگکوک جلوی در نمایان شد.
پسر لبخندی زد و گفت
_سلام، شما باید مهمون جونگکوک باشید درسته؟
_سلام، بله همینطوره.
تهیونگ گفت و تایید کرد.
پسر از جلو در کنار رفت و گفت.
_بفرمایید داخل.
تهیونگ وارد واحد شد، برعکس تصور جونگکوک تنها نبود.
بلکه چند نفری با پیشبند های گلی شده پشت میز ها ایستاده بودن.
پسر با لبخند دستش رو به سمتی گرفت و گفت:
_جونگکوک توی اون اتاقه.
تهیونگ سری تکون داد و به سمت اتاق حرکت کرد
تقه ای به در زد و بعد از صدای بفرمایید وارد شد.
جونگکوک سرش رو از روی مجسمه ی گلی که داشت روش کار میکرد بلند کرد و با دیدن تهیونگ، هل کرده بلند شد.
_اوه سلام آقای کیم
سمت تهیونگ اومد و بخاطر کثیف بودن دست هاش، ساعد دستش رو به سمت مرد گرفت.
تهیونگ تک خنده ای کرد و ساعد دست پسر رو گرفت و گفت:
_فکر میکردم فکر تعمیرکار باشی.
جونگکوک دستش رو با دستمالی پاک کرد و گفت:
_این رشته ی مورد علاقمه،گاراژ از وقتی بچه بودم با پدرم کار میکردم.
تهیونگ سری تکون داد و به اطراف نگاه کرد که کیف پولی جلوش گرفته شد.
_بفرمایید این کیف پولتون.
تهیونگبا لبخند کیف پول رو گرفت و پلاستیکی که دستش بود رو بالا آورد.
_من زیاد اهل رستوران رفتن نیستم، پایه ای همینجا غذا بخوریم؟
جونگکوک لبخند گنده ای زد و تند تند سر تکون داد و گفت:
_آره حتما
به کاناپه ی گوشه ی اتاقک اشاره زد و ادامه داد:
_تا شما بشینید، من هم دستامو میشورم میام.
مرد سری تکون داد و قبل از رفتن گفت:
_باهام خودمونی صحبت کن.
جونگکوک لبخندی زد و سر تکون داد و به سمت سرویس رفت.دقیقه های بعد پشت یه میز ساده فلزی نشسته بودن.
چندتا ظرف غذا بینشون بود و بخار غذا توی هوا پیچیده بود.
بوی گرم و خوشایندش جو سنگین بینشون رو کمی هم که شده گرمتر میکرد.
تهیونگ زیر چشمی نگاهی به جونگکوک انداخت و گفت:
_شروع کن
کوک سری تکون داد و اولین لقمه رو برداشت.
_کت شلوارت کثیف میشه، باید میزاشتی بهت لباس بدم.
تهیونگ سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_اهمیتی نداره،بهش عادت کردم
جونگکوک زیر چشمی یه نگاه به تهیونگ انداخت و گفت:
_زندگی عجیبی داری.
تهیونگ خیلی آروم گفت:
_تو هم داری.
_من؟
_آره.
نگاهش کرد.
_آدمایی که اینقدر راحت میخندن… معمولاً زندگی سادهای ندارن، من فکر میکنم که تو لعنتی جالبی باید داشته باشی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.
بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
_تو زیادی دقت میکنی.
تهیونگ جواب داد:
_به تو نمیشه دقت نکرد.
جونگکوک متعجب از لاس واضح مرد بهش نگاه کرد.
با خجالت لبش رو گاز گرفت و دهنش رو پر از غذا کرد و باعث تک خنده ی مرد شد.
جونگکوک اصلا انتظار نداشت مرد انقد زود و صریح باهاش لاس بزنه.
متوجه شده بود که اون مرد احتمالا کشش هایی بهش داشته باشه.
اما اینکه انقد سریع شروع کنه براش تعجب آور بود.
البته همین الانشم خیلی زود و سریع پیش رفته بود که داشتن باهم غذا میخوردن
کمی توی همون جو سنگین شده به غذا خوردن ادامه دادن که جونگکوک گفت:
_میتونم بپرسمچند سالتونه؟
تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت.
_سی و یک
جونگکوک ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب موندید
تهیونگاخمی کرد و چاپستیک هاش رو داخل ظرف انداخت.
_یعنی چی؟سی زیاده؟
جونگکوک ریز خندید و گفت:
_نه اینطور نیست،منظورم اینه که جوون تر از سنتون بنظر میرسید
تهیونگ آهی کشید و با چرخوندن چشم هاش گفت:
_دست از رسمی صحبت کردن بردار جونگ کوک، من دوست دارم باهم دوست باشیم.
جونگ کوک سری تکون داد و گفت:
_بهتون بگم هیونگ خوبه؟
_خوبه، اما من چند نفر نیستم که منو جمع میبندی.
کوک با لبخند سری تکون داد و تایید کرد.
دقایق سپری میشد و با وجود نزدیک شدن اون دو بهم، هیچکدوم هنوز متوجه ی گرمایی که بینشون تشکیل شده بود نشده بودن.
کل مسیر تا خونه، تهیونگ سکوت کرده بود.
دستش روی فرمون بود، اما ذهنش…هنوز توی کارگاه پیش جونگکوک گیر کرده بود.
تصویر دستهای گلی جونگکوک، خندهی آرومش، اون نگاه مستقیم و بیپردهاش
یه نفس آهسته کشید.
_مسخرهست…مگه میشه انقد زود ینفر جا باز کنه تو دل آدم؟
ادامه دارد..
part.3/2.
اول عکسا .
بخش سوم ♡~~
قدم های بلندش رو داخل راه روی اون ساختمون بلند برمیداشت و زیر لب شماره واحد ها رو میخوند
_بیست و سه، بیست و چهار، بیست و پنج، بیست و شیش
با رسیدن به واحد بیست و هفت مکث کرد و نفسش رو آروم بیرون داد.
دستش رو به زنگ در رسوند و فشردش.
ثانیه ای نگذشت که در واحد باز شد و پسری غیر از جونگکوک جلوی در نمایان شد.
پسر لبخندی زد و گفت
_سلام، شما باید مهمون جونگکوک باشید درسته؟
_سلام، بله همینطوره.
تهیونگ گفت و تایید کرد.
پسر از جلو در کنار رفت و گفت.
_بفرمایید داخل.
تهیونگ وارد واحد شد، برعکس تصور جونگکوک تنها نبود.
بلکه چند نفری با پیشبند های گلی شده پشت میز ها ایستاده بودن.
پسر با لبخند دستش رو به سمتی گرفت و گفت:
_جونگکوک توی اون اتاقه.
تهیونگ سری تکون داد و به سمت اتاق حرکت کرد
تقه ای به در زد و بعد از صدای بفرمایید وارد شد.
جونگکوک سرش رو از روی مجسمه ی گلی که داشت روش کار میکرد بلند کرد و با دیدن تهیونگ، هل کرده بلند شد.
_اوه سلام آقای کیم
سمت تهیونگ اومد و بخاطر کثیف بودن دست هاش، ساعد دستش رو به سمت مرد گرفت.
تهیونگ تک خنده ای کرد و ساعد دست پسر رو گرفت و گفت:
_فکر میکردم فکر تعمیرکار باشی.
جونگکوک دستش رو با دستمالی پاک کرد و گفت:
_این رشته ی مورد علاقمه،گاراژ از وقتی بچه بودم با پدرم کار میکردم.
تهیونگ سری تکون داد و به اطراف نگاه کرد که کیف پولی جلوش گرفته شد.
_بفرمایید این کیف پولتون.
تهیونگبا لبخند کیف پول رو گرفت و پلاستیکی که دستش بود رو بالا آورد.
_من زیاد اهل رستوران رفتن نیستم، پایه ای همینجا غذا بخوریم؟
جونگکوک لبخند گنده ای زد و تند تند سر تکون داد و گفت:
_آره حتما
به کاناپه ی گوشه ی اتاقک اشاره زد و ادامه داد:
_تا شما بشینید، من هم دستامو میشورم میام.
مرد سری تکون داد و قبل از رفتن گفت:
_باهام خودمونی صحبت کن.
جونگکوک لبخندی زد و سر تکون داد و به سمت سرویس رفت.دقیقه های بعد پشت یه میز ساده فلزی نشسته بودن.
چندتا ظرف غذا بینشون بود و بخار غذا توی هوا پیچیده بود.
بوی گرم و خوشایندش جو سنگین بینشون رو کمی هم که شده گرمتر میکرد.
تهیونگ زیر چشمی نگاهی به جونگکوک انداخت و گفت:
_شروع کن
کوک سری تکون داد و اولین لقمه رو برداشت.
_کت شلوارت کثیف میشه، باید میزاشتی بهت لباس بدم.
تهیونگ سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_اهمیتی نداره،بهش عادت کردم
جونگکوک زیر چشمی یه نگاه به تهیونگ انداخت و گفت:
_زندگی عجیبی داری.
تهیونگ خیلی آروم گفت:
_تو هم داری.
_من؟
_آره.
نگاهش کرد.
_آدمایی که اینقدر راحت میخندن… معمولاً زندگی سادهای ندارن، من فکر میکنم که تو لعنتی جالبی باید داشته باشی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.
بعد لبخند خیلی کمرنگی زد.
_تو زیادی دقت میکنی.
تهیونگ جواب داد:
_به تو نمیشه دقت نکرد.
جونگکوک متعجب از لاس واضح مرد بهش نگاه کرد.
با خجالت لبش رو گاز گرفت و دهنش رو پر از غذا کرد و باعث تک خنده ی مرد شد.
جونگکوک اصلا انتظار نداشت مرد انقد زود و صریح باهاش لاس بزنه.
متوجه شده بود که اون مرد احتمالا کشش هایی بهش داشته باشه.
اما اینکه انقد سریع شروع کنه براش تعجب آور بود.
البته همین الانشم خیلی زود و سریع پیش رفته بود که داشتن باهم غذا میخوردن
کمی توی همون جو سنگین شده به غذا خوردن ادامه دادن که جونگکوک گفت:
_میتونم بپرسمچند سالتونه؟
تهیونگ نیم نگاهی بهش انداخت.
_سی و یک
جونگکوک ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب موندید
تهیونگاخمی کرد و چاپستیک هاش رو داخل ظرف انداخت.
_یعنی چی؟سی زیاده؟
جونگکوک ریز خندید و گفت:
_نه اینطور نیست،منظورم اینه که جوون تر از سنتون بنظر میرسید
تهیونگ آهی کشید و با چرخوندن چشم هاش گفت:
_دست از رسمی صحبت کردن بردار جونگ کوک، من دوست دارم باهم دوست باشیم.
جونگ کوک سری تکون داد و گفت:
_بهتون بگم هیونگ خوبه؟
_خوبه، اما من چند نفر نیستم که منو جمع میبندی.
کوک با لبخند سری تکون داد و تایید کرد.
دقایق سپری میشد و با وجود نزدیک شدن اون دو بهم، هیچکدوم هنوز متوجه ی گرمایی که بینشون تشکیل شده بود نشده بودن.
کل مسیر تا خونه، تهیونگ سکوت کرده بود.
دستش روی فرمون بود، اما ذهنش…هنوز توی کارگاه پیش جونگکوک گیر کرده بود.
تصویر دستهای گلی جونگکوک، خندهی آرومش، اون نگاه مستقیم و بیپردهاش
یه نفس آهسته کشید.
_مسخرهست…مگه میشه انقد زود ینفر جا باز کنه تو دل آدم؟
ادامه دارد..
- ۱۲۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط