{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۳ 杂交种
.. 18 سال بعد ....
بیرون آمدن برایش خطر داشت خیلی هم زیاد اما لی آرو که این براش مهم نبود
لباس مشکی به طرح سرباز ها که کاملا هویتش را پنهان نگه میداشت و یه پارچه مشکی که روی صورتش بسته بود و تنها یه جفت چشم های مشکی تیز دخترانه اش نمایان بود،
پا در بازار شلوغ روستایی گذاشت جای که انواع لباس ها و وسایل های دست فروشی و بساط ها به پا بودن
هیچکس نمیتونست اونو شناسایی کنه که دختر یک خاندان سنتی، مذهبی بسیار محترم در ژاپن بود،
لی آرو در میان بساط های وسایل فانتزی و کوچک میگشت
از آخرین دفعه ای که بیرون آمده بود چند هفته میگذشت
آینه کوچک و زیبایی برداشت و زیر لب زمزمه کرد : خوشگله
دوباره سر جایش گذاشت ناگهان دستمال جیبی دست دوز سفید مردانه چشم اش را گرفت یهو دلش خواست آن دستمال را برایش بخره با تردید دست نزدیک کرد و برداشتش جنسش نرم و ابریشمی خاص بود در دل با حسرت گفت « ای آرو احمق مگه اصلا اون تو رو میشناسه و دوست داره که تو براش هدیه میخری این قلب ساده تویه که به فکرشه »
تا میخواست دستمال رو سر جایش بزاره صدای فروشنده مانع گذاشتنش شد : این دستمال رو برای هرکسی نمیخرن
هر دختری بخواد عشقشو ابراز کنه اینو میخره
قلب لی آرو لحظه به یادش عجیب تپید و راضی به خریدنش شد : آقا چقدر میشه
مرد با گفتن هزینه منتظر ماند لی آرو خیلی سریعی پول رو داد و تا دستمال رو در جیبش میگذاشت همان میدان شلوغ شد لی آرو ترسیده از اینکه کسی او را شناسایی کنه
سریعی قدم برداشت تا برود اما ناگهان در آن شلوغی شانه فردی بهش خورد و باعث افتادن دستمال بر روی زمین شد
عقب بهش نگاه کرد باید برمیداشتش امت در آن شلوغی نمیشد : لعنت بهش حتا فکر کردن بهت هم مصیبت میاره
دیگه راهی نبود باید میرفت، ناگهان با دیدن افراد پدرش ترس در دلش رخنه کرد با عصبانیت همچنان ترس در دلش گفت « لعنتی چه زود متوجه شدن نباید منو ببینند »
قدم های سریعی بر زمین خاکی میگذاشت،
اما با کشیده شدن دستش به طرف کوچه دیگری مسیرش عوض شد تند به صاحب دست نگاه کرد کسی نبود جز برادرش رِن!
نفس آسوده ای کشید و جلویش ایستاد : اوه برادر ترسیدم
برادرش عصبی پلک زد : اگه یکی شناساییت میکرد چی؟
لی آرو کلافه چشم چرخاند دختری نبود که از پدرش یا چیز دیگری بترسد روی تپه سنگی نشست : خوب اونوقت خودمو بهش معرفی میکردم
رن عصبی جلوی خواهرش ایستاد : اگه پدر خبر دار بشه بازم تنبیه میشی لی آرو
دختر به یاد فردا شب عصبی با بغض از روی تپه سنگ بلند شد با خشمی آمیخته به بغض لب زد : به هر حال که فردا شب ازدواج میکنم و میرم دیگه چی مهمه
رِن با ناراحتی نگاه به خواهرش که فردا شب هم
شب ازدواجش بود هم تولد هجده سالگی اش سخت ترین شب برای لی آرو،
رن دست خواهرش را گرفت و گفت : بیا بریم تا کسی متوجه نشده
part ۳ 杂交种
.. 18 سال بعد ....
بیرون آمدن برایش خطر داشت خیلی هم زیاد اما لی آرو که این براش مهم نبود
لباس مشکی به طرح سرباز ها که کاملا هویتش را پنهان نگه میداشت و یه پارچه مشکی که روی صورتش بسته بود و تنها یه جفت چشم های مشکی تیز دخترانه اش نمایان بود،
پا در بازار شلوغ روستایی گذاشت جای که انواع لباس ها و وسایل های دست فروشی و بساط ها به پا بودن
هیچکس نمیتونست اونو شناسایی کنه که دختر یک خاندان سنتی، مذهبی بسیار محترم در ژاپن بود،
لی آرو در میان بساط های وسایل فانتزی و کوچک میگشت
از آخرین دفعه ای که بیرون آمده بود چند هفته میگذشت
آینه کوچک و زیبایی برداشت و زیر لب زمزمه کرد : خوشگله
دوباره سر جایش گذاشت ناگهان دستمال جیبی دست دوز سفید مردانه چشم اش را گرفت یهو دلش خواست آن دستمال را برایش بخره با تردید دست نزدیک کرد و برداشتش جنسش نرم و ابریشمی خاص بود در دل با حسرت گفت « ای آرو احمق مگه اصلا اون تو رو میشناسه و دوست داره که تو براش هدیه میخری این قلب ساده تویه که به فکرشه »
تا میخواست دستمال رو سر جایش بزاره صدای فروشنده مانع گذاشتنش شد : این دستمال رو برای هرکسی نمیخرن
هر دختری بخواد عشقشو ابراز کنه اینو میخره
قلب لی آرو لحظه به یادش عجیب تپید و راضی به خریدنش شد : آقا چقدر میشه
مرد با گفتن هزینه منتظر ماند لی آرو خیلی سریعی پول رو داد و تا دستمال رو در جیبش میگذاشت همان میدان شلوغ شد لی آرو ترسیده از اینکه کسی او را شناسایی کنه
سریعی قدم برداشت تا برود اما ناگهان در آن شلوغی شانه فردی بهش خورد و باعث افتادن دستمال بر روی زمین شد
عقب بهش نگاه کرد باید برمیداشتش امت در آن شلوغی نمیشد : لعنت بهش حتا فکر کردن بهت هم مصیبت میاره
دیگه راهی نبود باید میرفت، ناگهان با دیدن افراد پدرش ترس در دلش رخنه کرد با عصبانیت همچنان ترس در دلش گفت « لعنتی چه زود متوجه شدن نباید منو ببینند »
قدم های سریعی بر زمین خاکی میگذاشت،
اما با کشیده شدن دستش به طرف کوچه دیگری مسیرش عوض شد تند به صاحب دست نگاه کرد کسی نبود جز برادرش رِن!
نفس آسوده ای کشید و جلویش ایستاد : اوه برادر ترسیدم
برادرش عصبی پلک زد : اگه یکی شناساییت میکرد چی؟
لی آرو کلافه چشم چرخاند دختری نبود که از پدرش یا چیز دیگری بترسد روی تپه سنگی نشست : خوب اونوقت خودمو بهش معرفی میکردم
رن عصبی جلوی خواهرش ایستاد : اگه پدر خبر دار بشه بازم تنبیه میشی لی آرو
دختر به یاد فردا شب عصبی با بغض از روی تپه سنگ بلند شد با خشمی آمیخته به بغض لب زد : به هر حال که فردا شب ازدواج میکنم و میرم دیگه چی مهمه
رِن با ناراحتی نگاه به خواهرش که فردا شب هم
شب ازدواجش بود هم تولد هجده سالگی اش سخت ترین شب برای لی آرو،
رن دست خواهرش را گرفت و گفت : بیا بریم تا کسی متوجه نشده
- ۲.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط