### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوه

### پارت یازدهم: شعله‌ای در میان دود و قهوه

بخارِ بلندشده از فنجان‌های قهوه، با بوی ملایم تنباکو و چوبِ قدیمیِ کافه در هم آمیخته بود. صدای شرشر باران پشت شیشه‌های بخارگرفته، دنیا را از آن بیرونِ خشن و بی‌رحم جدا کرده بود؛ انگار این کافه جزیره‌ای کوچک در میان یک طوفان بزرگ بود.

آرتمیس با همان دقتِ بی‌نظیر، پد الکلی را روی زخم بازوی آرم کشید. آرم حتی آخ هم نگفت، اما نگاهش ذره‌ای از صورت آرتمیس برداشته نمی‌شد. در سکوتِ سنگینِ بین‌شان، آرم بالاخره سکوت را شکست؛ صدایش بم، آرام و خسته‌تر از همیشه بود:
— «هیچ‌وقت نپرسیدی چرا پدرم و آدم‌هاش افتادن دنبالم...»

آرتمیس دستش را متوقف کرد. نگاه سیاهش را بالا آورد و دوخت به چشم‌های سبز و آبیِ آرم. چسب زخم را برداشت و آرام روی زخم چسباند، بعد همان‌طور که دستش روی بازوی او مانده بود، پرسید:
— «چون قدرت رو می‌خوان؟ چون نمی‌خوان تخت‌پادشاهیِ اون شهرِ خراب‌شده رو از دست بدَن؟»

گوشه‌ی لب آرم بالا رفت؛ لبخندی پر از تلخی و دلخوری:
— «دقیقاً... اونا فکر می‌کنن همه‌ی آدم‌ها مهره‌ی توی دست‌شونن. فکر می‌کنن می‌تونن با پول، زور و زنجیر برای همه‌ی زندگی‌ها تصمیم بگیرن. من خسته شدم از این بازیِ کثیف.»

کلمات آرم مثل یک تیر نشست وسطِ افکار آرتمیس. این حرف‌ها چقدر برایش آشنا بود؛ چقدر شبیه تمام فشارهای خفقان‌آوری بود که در زندگی واقعی‌اش تحمل می‌کرد. نگاه آرتمیس برای یک لحظه لرزید، گاردِ فولادی‌اش ترک برداشت و صدای آرامش از تهِ دل درآمد:
— «پس چرا تسلیم نمی‌شی؟ راحت‌تر نیست سر خم کنی تا بذارن نفس بکشی؟»

آرم دستش را جلو آورد، انگشت شستش را به آرامی روی خطِ فکِ آرتمیس کشید؛ لمسی آن‌قدر سبک و گرم که تنِ آرتمیس را مورمور کرد. آرم در چشم‌های او نگاه کرد و با قاطعیتی که از جنسِ آهن بود گفت:
— «چون ترجیح می‌دم بمیرم، ولی زیر بارِ زورِ هیچ‌کس برم... مخصوصاً وقتی فهمیدم ارزششو داره که برای یه چیزِ واقعی بجنگی.»

قلب آرتمیس توی سینه‌اش ریخت. زمان برای ثانیه‌ای ایستاد. نگاه‌هایشان در هم قفل شد؛ فاصله‌ی بین آتشِ درونِ چشم‌های آرتمیس و یخِ سبز و آبیِ چشم‌های آرم، داشت تمام مرزها را از بین می‌برد...

اما همان لحظه، زنگِ موبایلِ آرم سکوتِ کافه را پاره کرد. آرم نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت؛ شماره‌ای ناشناس بود که پیامی روی آن خودنمایی می‌کرد: *"بازی تموم نشده، پسر... فردا شب، انبار مرکزی."*

چشم‌های آرم از خشم تیره شد. آرتمیس بلافاصله دستش را عقب کشید، کاپشنش را مرتب کرد و با همان لحنِ مصمم و جنگنده‌اش گفت:
— «مثل اینکه قرار نیست راحت بذارمون... فردا شب کجاییم؟»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

نام : « کافه‌ی سکوت » به انگلیسی : 𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸شخصیت های ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

.....پارت چهارم.....

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط