{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍓 مشتری همیشگی 🍰

🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۱
ساعت شش و نیم صبح بود.
کارگاه شیرینی‌پزی هنوز بوی قهوه و کره‌ی آب‌شده می‌داد. صدای همزن از انتهای سالن می‌آمد و نامیرا با موهای جمع‌شده و پیش‌بند سفیدش، مشغول بررسی سفارش‌های روز بود.
«دوازده تا کیک شکلاتی... هشت جعبه ماکارون... سفارش تولد ساعت سه...»
صدای زنگ در آمد.
نامیرا بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«صبح بخیر، خوش اومدین.»
صدای مردی جواب داد:
«صبح بخیر.»
نامیرا مشغول نوشتن بود.
«چی میل دارین؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
«همون همیشگی.»
نامیرا بالاخره سرش را بلند کرد.
مردی با کت قهوه‌ای روشن، کلاه مشکی و ماسکی که تا زیر چشم‌هایش کشیده شده بود، جلوی پیشخوان ایستاده بود.
نامیرا اخم کوچکی کرد.
«همیشگی؟»
مرد آرام خندید.
«بله.»
«من از کجا بدونم شما چی همیشه می‌گیرین؟»
مرد انگار انتظار چنین جوابی را نداشت.
«سه بار اومدم اینجا.»
نامیرا شانه بالا انداخت.
«سه بار که مشتری همیشگی نمی‌شه.»
مرد خندید.
«پس امروز بار چهارمه.»
نامیرا دفتر سفارش‌ها را بست.
«خب آقای مشتریِ بار چهارم، بفرمایید.»
مرد به ویترین نگاه کرد.
«یک تارت توت‌فرنگی.»
نامیرا یادداشت کرد.
«چیز دیگه‌ای؟»
مرد کمی مکث کرد.
«و...»
نگاهش روی صورت نامیرا ماند.
«یه قهوه.»
«قهوه نداریم.»
«پس چای.»
«چای هم نداریم.»
مرد خندید.
«پس فقط همون تارت.»
نامیرا جعبه را آماده کرد و جلویش گذاشت.
«دوازده هزار وون.»
مرد پول را پرداخت.
اما وقتی جعبه را گرفت، چند لحظه همان‌جا ماند.
نامیرا پرسید:
«چیزی شده؟»
مرد سرش را تکان داد.
«نه.»
بعد لبخند زد.
«فقط فکر کنم دفعه‌ی بعد باید یه چیز دیگه هم سفارش بدم.»
نامیرا بی‌تفاوت گفت:
«چرا؟»
مرد در را باز کرد.
«چون نمی‌خوام مشتریِ بار پنجم باشم.»
و رفت.
نامیرا چند ثانیه به در خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
«مرد عجیبی بود.»
یکی از کارکنان از پشت سرش گفت:
«مدیر؟»
«هوم؟»
«این همون آقاهه‌ست که هر چند روز میاد.»
نامیرا شانه بالا انداخت.
«خب که چی؟»
کارمند لبخند زد.
«هیچی... فقط فکر کنم تارت توت‌فرنگی خیلی دوست داره.»
نامیرا خندید.
«یا شاید شیرینی دوست داره.»
کارمند زیر لب گفت:
«شاید...»
اما خودش بهتر می‌دانست.
آن مرد بیشتر از شیرینی، یک نفر دیگر را دوست داشت.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
واسه ی این فیک خیلییییییییییییی ذوق دارم .
حمایت؟؟
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط