قسمت پنجم
قسمت پنجم
زنگ را فشرد... سلام علی جون بیا تو... مسافت حیاط تا ساختمان خیلی بود... به ساختمان رسید
- سلام خانوم... حالتون خوبه؟
- سلام علی جان... ممنون... خوبی پسرم؟
- بله به لطف شما... بردیا خونست؟
- آره پسرم... بالاست.. سفارش کرده سریع بفرستمت پیشش... توی اتاقشه!
علی به سمت پله ها پیش رفت
- علی آقا!
- بله؟
- تو رو خدا بپرس چش شده این چند هفته؟ نه غذای درست حسابی میخوره نه شب ها خواب داره! دست به صورتش نمیذاره برو ببین چه شکلی شده... اونی که هر روز باید صورتش را اصلاح میکرد ببین چه قیافه ای شده! خبرشو بهم میدی علی جان؟
- حتما ووو نگران نباشید... با اجازتون!
چند قدمی مانده بود به اتاق بردیا علی میخکوب شد... صدای گریه های بردیا راهرو را پر کرده بود.... گریه هایی که سعی در پنهان کردنشون داشت... ولی اونقدر بلند بود که قلب علی را می فشرد.... در را باز کرد... بردیا سرش را در بالشت فرو کرده بود تا صدایش را مخفی کند... دور بردیا پر از گل بود ...!!!
علی جلو رفت! دست گذاشت روی شونه ی بردیا!
- چی شده پسر؟ چرا با خودت اینطوری میکنی؟
بردیا تازه متوجه علی شد... زود اشک هایش را پاک کرد... صدایش را صاف کرد...: ببخشید متوجه نشدم اومدی راستش حساسیت پیدا کردم به خاطر همین...
- بسه دیگه داشتی گریه میکردی!
- نه... چشمام به خاطر این...
- بردیا میرما...
- باشه... نرو... آره داشتم گریه میکردم... زار میزدم.... حالم بده علی.... دیگه تحمل ندارم! و با شدت خودش را در بغل علی انداخت و گریه بلندی سر داد !!!
علی به مدت نیم ساعت مدام بردیا را نوازش میکرد تا بالاخره آروم شد...
- حالا میگی چت شده بردیا؟
- بهت گفتم... اما فکر کردی شوخی میکنم!
- بردیا یعنی واقعا عاشق شدی؟ به خدا باورش سخته!
- علی سه هفته ست ندیدمش!
علی در صورت بردیا دقیق شد... ریش هایش در آمده بود و پای چشم هایش گود افتاده بود... صورتش لاغر شده بود... سرخی چشمانش سندی بر عاشق شدنش بود....
جو که کمی آروم شد بردیا لبخندی زد: هر روز تو رو با خواهرت اشتباه میگیرم... ازش معذرت خواهی کن!
- آره اما امروز حسابی ترسونده بودیش! گیسو میگفت پشت تلفن گفتی داری میمیری! بیچاره رنگش سفید شده بود! می گفت تو...
بردیا باورش نمیشد.... چی شنیده بود؟؟؟
- چی گفتی علی؟ و به سمت علی نیم خیز شد!
- گفتم خواهرم ترسیده بود و میگفت...
- نه گفتی اسم خواهرت چی بود؟؟
- آهان... گیسو! چطور؟
بردیا با شگفتی به دهان علی نگاه میکرد: هی... هیچی... تا حالا نشنیده بودم!
علی خنده ی محزونی کرد: مادرم خدا بیامرز این اسمو براش انتخاب کرد...
بردیا اما.... غرق در افکارش بود... پس آن دختری که من هر روز باهاش حرف میزدم گیسو خودمه!
خواهر علی..............!!!
- بردیا... بردیا..... کجایی؟
- ه... همینجا!
- خب... حالا از دختره برام بگو!
- علی بیا در موردش فعلا حرف نزنیم!
دلش نمیخواست گیسو را از دست بدهد... همینطور علی را........
فرار از حقیقت تنها راه کار بود!
* * *
مادر و پدر بردیا همه ماجرا را فهمیدند... بعد از مخالفت های پی در پی برای بهبود وضع بردیا موافقت کردند...
- بردیا جان مادر.... امروز ساعت 5 وقت دکتر داری!
- مامان نمیرم... دست از سرم بردارید... برای چی؟ که چی بشه؟ یه مشت قرص و آمپول بده که صبح تا شب... شب تا صبح خواب باشم؟ من نمیرم!
- مادر این یکی گفتار درمانیه! میدونی چقدر هزینه کردم تا بهمون وقت بده؟
- خیلی خب... بسه... میرم... حوصله جر و بحث ندارم!
توی آینه نگاهی به خود انداخت... بعد از سه هفته خود را میدید! نشناخت... اون صورت صورت خودش نبود... چه کردی با من دختر؟
مطب دکتر خیلی دور بود و راهش با راه هر روز فرق داشت... این یعنی از سر چهار راه رد نمیشد... یعنی امید بی امید...
چراغ قرمز بود....
ایستاد و به جلو خیره شد... زندگی رنگ باخته بود... کی میگه عاشقی به زندگی رنگ میده؟؟؟
از اون روز به بعد دیگر دانشگاه نرفته بود....
گل.... گل بدم آقا ؟؟؟ گل...
بدون نگاه گفت: آره... در عقب و باز کن بذار روی صندلی عقب... همشو!!!
یه تراول درآورد و از پنجره بیرون گرفت... کسی نه اعتراض کرد نه تشکر! ندید به کی پول داد و حتی گل ها را هم ندید... عطر گل ها در ماشین پیچیده بود... خدایا به همه عاشقا اینطوری ظلم میشه؟.... من کم آوردم.....
به آینه نگاه کرد.. باور نکردنی بود.... وسط اتوبان زد زیر ترمز... ماشین پشت سرش با قدرت زیادی به ماشین کوبید! راننده ماشین از ماشین پیاده شد و به شیشه بردیا زد !
- بیا پایین آقا این چه طرز رانندگیه؟
- بردیا متوجه نبود چون غرق نگاه به.... گیسو بود!
- گیسو خودتی؟
لبخند گیسو قوت قلبی به بردیا داد!
- وقتی گفتید گل ها رو بذار عقب ماشین خودمم نشستم فکر کردم می فهمید اما انگار اصلا اینجا نیستید! دوس
زنگ را فشرد... سلام علی جون بیا تو... مسافت حیاط تا ساختمان خیلی بود... به ساختمان رسید
- سلام خانوم... حالتون خوبه؟
- سلام علی جان... ممنون... خوبی پسرم؟
- بله به لطف شما... بردیا خونست؟
- آره پسرم... بالاست.. سفارش کرده سریع بفرستمت پیشش... توی اتاقشه!
علی به سمت پله ها پیش رفت
- علی آقا!
- بله؟
- تو رو خدا بپرس چش شده این چند هفته؟ نه غذای درست حسابی میخوره نه شب ها خواب داره! دست به صورتش نمیذاره برو ببین چه شکلی شده... اونی که هر روز باید صورتش را اصلاح میکرد ببین چه قیافه ای شده! خبرشو بهم میدی علی جان؟
- حتما ووو نگران نباشید... با اجازتون!
چند قدمی مانده بود به اتاق بردیا علی میخکوب شد... صدای گریه های بردیا راهرو را پر کرده بود.... گریه هایی که سعی در پنهان کردنشون داشت... ولی اونقدر بلند بود که قلب علی را می فشرد.... در را باز کرد... بردیا سرش را در بالشت فرو کرده بود تا صدایش را مخفی کند... دور بردیا پر از گل بود ...!!!
علی جلو رفت! دست گذاشت روی شونه ی بردیا!
- چی شده پسر؟ چرا با خودت اینطوری میکنی؟
بردیا تازه متوجه علی شد... زود اشک هایش را پاک کرد... صدایش را صاف کرد...: ببخشید متوجه نشدم اومدی راستش حساسیت پیدا کردم به خاطر همین...
- بسه دیگه داشتی گریه میکردی!
- نه... چشمام به خاطر این...
- بردیا میرما...
- باشه... نرو... آره داشتم گریه میکردم... زار میزدم.... حالم بده علی.... دیگه تحمل ندارم! و با شدت خودش را در بغل علی انداخت و گریه بلندی سر داد !!!
علی به مدت نیم ساعت مدام بردیا را نوازش میکرد تا بالاخره آروم شد...
- حالا میگی چت شده بردیا؟
- بهت گفتم... اما فکر کردی شوخی میکنم!
- بردیا یعنی واقعا عاشق شدی؟ به خدا باورش سخته!
- علی سه هفته ست ندیدمش!
علی در صورت بردیا دقیق شد... ریش هایش در آمده بود و پای چشم هایش گود افتاده بود... صورتش لاغر شده بود... سرخی چشمانش سندی بر عاشق شدنش بود....
جو که کمی آروم شد بردیا لبخندی زد: هر روز تو رو با خواهرت اشتباه میگیرم... ازش معذرت خواهی کن!
- آره اما امروز حسابی ترسونده بودیش! گیسو میگفت پشت تلفن گفتی داری میمیری! بیچاره رنگش سفید شده بود! می گفت تو...
بردیا باورش نمیشد.... چی شنیده بود؟؟؟
- چی گفتی علی؟ و به سمت علی نیم خیز شد!
- گفتم خواهرم ترسیده بود و میگفت...
- نه گفتی اسم خواهرت چی بود؟؟
- آهان... گیسو! چطور؟
بردیا با شگفتی به دهان علی نگاه میکرد: هی... هیچی... تا حالا نشنیده بودم!
علی خنده ی محزونی کرد: مادرم خدا بیامرز این اسمو براش انتخاب کرد...
بردیا اما.... غرق در افکارش بود... پس آن دختری که من هر روز باهاش حرف میزدم گیسو خودمه!
خواهر علی..............!!!
- بردیا... بردیا..... کجایی؟
- ه... همینجا!
- خب... حالا از دختره برام بگو!
- علی بیا در موردش فعلا حرف نزنیم!
دلش نمیخواست گیسو را از دست بدهد... همینطور علی را........
فرار از حقیقت تنها راه کار بود!
* * *
مادر و پدر بردیا همه ماجرا را فهمیدند... بعد از مخالفت های پی در پی برای بهبود وضع بردیا موافقت کردند...
- بردیا جان مادر.... امروز ساعت 5 وقت دکتر داری!
- مامان نمیرم... دست از سرم بردارید... برای چی؟ که چی بشه؟ یه مشت قرص و آمپول بده که صبح تا شب... شب تا صبح خواب باشم؟ من نمیرم!
- مادر این یکی گفتار درمانیه! میدونی چقدر هزینه کردم تا بهمون وقت بده؟
- خیلی خب... بسه... میرم... حوصله جر و بحث ندارم!
توی آینه نگاهی به خود انداخت... بعد از سه هفته خود را میدید! نشناخت... اون صورت صورت خودش نبود... چه کردی با من دختر؟
مطب دکتر خیلی دور بود و راهش با راه هر روز فرق داشت... این یعنی از سر چهار راه رد نمیشد... یعنی امید بی امید...
چراغ قرمز بود....
ایستاد و به جلو خیره شد... زندگی رنگ باخته بود... کی میگه عاشقی به زندگی رنگ میده؟؟؟
از اون روز به بعد دیگر دانشگاه نرفته بود....
گل.... گل بدم آقا ؟؟؟ گل...
بدون نگاه گفت: آره... در عقب و باز کن بذار روی صندلی عقب... همشو!!!
یه تراول درآورد و از پنجره بیرون گرفت... کسی نه اعتراض کرد نه تشکر! ندید به کی پول داد و حتی گل ها را هم ندید... عطر گل ها در ماشین پیچیده بود... خدایا به همه عاشقا اینطوری ظلم میشه؟.... من کم آوردم.....
به آینه نگاه کرد.. باور نکردنی بود.... وسط اتوبان زد زیر ترمز... ماشین پشت سرش با قدرت زیادی به ماشین کوبید! راننده ماشین از ماشین پیاده شد و به شیشه بردیا زد !
- بیا پایین آقا این چه طرز رانندگیه؟
- بردیا متوجه نبود چون غرق نگاه به.... گیسو بود!
- گیسو خودتی؟
لبخند گیسو قوت قلبی به بردیا داد!
- وقتی گفتید گل ها رو بذار عقب ماشین خودمم نشستم فکر کردم می فهمید اما انگار اصلا اینجا نیستید! دوس
- ۲۶.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط