{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³



دو ساعت بعد___________________



دکتر توی اتاق عمل بود.

رینا جلوی در نشسته بود و اشک می‌ریخت.

مادر یونگی اومده بود و بغلش کرده بود.


مادر یونگی: نترس عزیزم... پسرم قویه... زنده میمونه...

رینا: اگه بمیره... اگه بمیره من نمیتونم...

مادر یونگی: نمیمیره. به خاطر تو نمیمیره.


رینا بهش نگاه کرد.


رینا: چی؟

مادر یونگی: من مادرم. میدونم پسرم چی توی دلشه. سال‌هاست که میدونم. اون تو رو دوست داره. ولی هیچوقت نتونست بگه.

رینا: ولی من خواهرش هستم...

مادر یونگی: نه عزیزم. تو هیچوقت خواهرش نبودی. تو توی قلبش جای دیگه‌ای داری. من از همون روز اول میدونستم. به خاطر همین همیشه بهت بیشتر توجه میکردم... چون میدونستم یه روز قراره براش مهم‌ترین آدم زندگیش بشی.


رینا اشکاش تازه فهمید.


رینا: پس اون حرفایی که میزد...

مادر یونگی: همه درست بود. ولی جرات نداشت بگه. چون میترسید تو رو از دست بده.

در اتاق عمل باز شد.

دکتر بیرون اومد.

رینا: چطوره؟! زنده مونده؟!

دکتر لبخند زد.


دکتر: بله. گلوله به قلبش نخورده. چند سانت پایین‌تر بود. عمل موفقیت‌آمیز بود. چند روز دیگه بیدار میشه.


رینا نفسش رو بیرون داد. انگار تا حالا نفس نکشیده بود.

رینا: خدایا... ممنون...

و افتاد روی صندلی.



سه روز بعد_____________



رینا کنار تخت یونگی نشسته بود.

دستش رو گرفته بود و به صورتش نگاه میکرد.

یونگی هنوز بیهوش بود. ولی رنگ صورتش برگشته بود.

رینا: یونگی... اگه صدای منو میشنوی... بدون که منم... منم جوابتو دادم.

دستش رو فشار داد.


رینا: منم... دوستت دارم. ولی هیچوقت نمیتونستم بگم. چون فکر میکردم تو منو خواهرت میدونی. ولی حالا میدونم...

اشک ریخت.


رینا: بیدار شو... لطفاً... میخوام به چشمات بگم... میخوام ببینی راست میگم...

دست یونگی تکون خورد.

رینا نفسش رو حبس کرد.

چشمای یونگی آروم باز شدن.

یونگی: رینا...؟

رینا: آره! آره منم!

یونگی نگاهش به صورت رینا افتاد. لبخند ضعیفی زد.


یونگی: گریه نکن... قشنگ نیستی وقتی گریه میکنی...

رینا: خفه شو! یه عمره گریه میکنم به خاطر تو!


یونگی خندید. ضعیف، ولی خندید.

یونگی: چی گفتی؟ منو صدا کن.

رینا: چی؟

یونگی: گفتی جوابمو دادی... چی گفتی؟

رینا سرخ شد.


رینا: گفتم... گفتم منم دوستت دارم.

یونگی چشماش برق زد.

یونگی: دوباره بگو.

رینا: نه! حالا نه!


یونگی: رینا... خواهش میکنم...

رینا بهش نگاه کرد. یونگی با چشمای خسته و نرمش بهش نگاه میکرد.

رینا: گفتم... دوستت دارم.


یونگی لبخند بزرگی زد. برای اولین بار، یه لبخند واقعی. بدون سردی. بدون بازی.

یونگی: بالاخره...

رینا: چی بالاخره؟

یونگی: بالاخره گفتی. هجده سال منتظر شنیدنش بودم.


رینا خندید و اشکاش رو پاک کرد.

رینا: احمق.

یونگی: ولی احمق عاشق.

رینا دستش رو گذاشت روی گونه‌ی یونگی.

رینا: دیگه هیچوقت نمیذارم بری جنگ.


یونگی: قول میدم دیگه نرم.

رینا: قول؟

یونگی: قول. به شرطی که یه چیز رو قبول کنی.


رینا: چی؟

یونگی: دیگه بهم نگو برادر.

رینا خندید.

رینا: باشه. ولی اونوقت چی بهت بگم؟


یونگی بهش نگاه کرد. چشماش پر از عشق بود. اون عشقی که هجده سال پنهانش کرده بود.

یونگی: بگو... عشقم.

رینا سرخ شد. ولی لبخند زد.

رینا: عشقم...

یونگی چشماش رو بست. لبخند روی لبش موند.

یونگی: دیگه هر چیزی میخوام... همینه.




ادامه دارد......


لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀


شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام


شرط :


لایک : ۲۹ تا

کامنت : ۱۵ تا

بازنشر : ۱۰ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۴۲)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴یک هفته بعد...یونگی کم...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁵دو هفته بعد...یونگی از...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹² صبح روز بعد...رینا تا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط