{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 51

part 51

آلینا دسته گل رو برد نزدیک صورتش و از اعماق وجودش عطر گل هارو به ریه هاش کشید،چند لحظه همه چی خوب بود و داشت از بوش لذت میبرد اما یهو بینیش خارید و اول یه عطسه کرد بعدش چندبار دیگه هم پشت سرهم هی عطسه کرد اینقدر که چشماش سرخ شد و نک دماغش قرمز شد و اشکش در اومد.
جونگکوک نگران شد.

جونگکوک« چیشد آلینا؟»

& چیزی نیست الرژیم شروع شد

جونگکوک« برای این گلا؟»

& فکر کنم

جونگکوک« ای وای ببخشید نمیدونستم بده من اونارو»

جونگکوک دسته گل رو از آلینا گرفت و گذاشت کنار باغچه.

& نه بابا مهم نیست خوشگل بودن عوضش

جونگکوک« آخ آخ نگاه کن چیشدی بیا کوچولو صورتت رو بشوریم»

& نه فکر نکنم با شستن با آب خوب بشه،میشه لطفا برگریدم داخل داداش؟

جونگکوک« معلومه که میشه پرنسس بیا ببینم»

جونگکوک دست آلینا رو گرفت و باهم رفتن داخل.

جیمین« اوو کوچولو هم اومد »

نامجون« برگشتین؟»

جونگکوک« آره »

آلینا رفت نشست پیش یونگی و تهیونگ، تهیونگ موهاشو کنار زد و انداخت پشت شونش.

تهیونگ« خانم کوچولو باغ مارو دوست داشتی؟»

& آره خیلی قشنگ بود

جین« سردت که نشد؟»

& نه هوا خوب بود

جیهوپ« گلخونه نامجون هیونگم رفتین؟»

جونگکوک« آره تازه آلینا یه دوست کوچولو هم پیدا کرد»

آلینا از حرفش خندش گرفت و بامزه خندید.

نامجون« عه عه از لاکپشت من خوشت اومد»

& آره بامزه بود

جونگکوک« بهش غذاهم داد»

جیمین« پس با حیوونا میونت خوبه»

& آره بدک نیست

یونگی« آلینا؟»

& بله داداش

یونگی« تو خوبی؟»

& آره چطور؟

یونگی« گریه کردی؟»

تهیونگ خم شد و صورتش رو گرفت و گرفت سمت خودش و با دقت به چشماش نگاه کرد.

تهیونگ« آره چشمات قرمزه»

& نه نه نه اونطوری نیست

جین که دید آلینا چیزی نمیگه رو کرد به سمت جونگکوک.

جین« چیشده کوک؟»

جونگکوک« راست میگه بچه گریه نکرد که»

جیهوپ« پس چیشد کوچولو؟»

& چنتا گلرو بو کردم نمیدونستم بهشون آلرژی دارم ولی داشتم و از عطسه چشمام اینطوری شدن

جیمین« مطمئنی؟»

& آره

ادامه‌ دارد...
دیدگاه ها (۱۶)

بچه ها این یه پیامی که توی ناشناس بهم دادن و میدونم که حرف ا...

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

باغ//جونگکوک« داداشی؟»& بله جونگکوک« میخوای سوار تاب بشی؟»& ...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

part 56یونگی که اولین بار بود میخواست اینکارو انجام بده یکم ...

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

part 60عصر//یونگی« پیام دادن وسایل رو آوردن»جین« به بادیگارد...

ادامه پارت ۲۴↓تهیونگ«وای آخیش تموم شد»جین«خوبی آلینا؟»&اوهمی...

part 26&ولی.....یه چیزینامجون«چی؟»&خوب اگه همه رو داداش صدا ...

part 29چند دقیقه بعد کاسه الینا تقریبا به نصفش رسیده بود که ...

part 33&دوست دارم زودتر بزرگ بشمهر کس بعد این حرف واکنش متفا...

part 55پسرت همشون یه لحظه با تعجب نگاشون کردن اما بعد سعی کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط