{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهرو

سریع رفت بیرون باید مهرو حامله میشد باید پیش رضا به مجتبی التماس میکرد که باهاش ازدواج کنه ...
ماشین روشن کرد فردا کار تموم میکرد ... لبخندی زد
مادر من بخاطر هرزگیایی تو مرد مهرو



...مهرو با لبخند رو تخت نشست تموم شب فکر کرد فردا چجوری بره پیش مجتبی قلبش وجودش برای مجتبی میتپید‌..
بهونه ای بهتر از منیر پیدا نکرد باید میگفت با منیر میرم کتابخونه ناسلامتی پشت کنکوری بود

لبخندی زد چشماشو بست ... تموم شب رویایی مجتبی رو دید

صبح بیدار شد آصف سر کارش بود نگاهی به ابروهای هشتی مادرش کرد

مامان چه خوشگلی شدی ...
مستانه دستی به ابروش کشید آره باباتم خیلی خوشش اومد بود

مهرو لبخندی زد گفت من بعد ظهر برم کتابخونه ؟؟ با منیر ..


برو ..

به همین سادگی اجازه گرفت لبخندی زد ...

الان برو قبل ظهر خونه باش ...


نه بعد ظهر برم ... کلی کار دارم ...

مستانه آشپزخونه جمع کرد ماکارونی مورد علاقه آصف بار گذاشت ...

ماکارونی داریم ...

اره

زیاد می‌پزی
مامانی غروب ببرم با منیر بخوریم ...


مستانه باشه ای گفت پرسید از صدف خبر داری ...

نه ...

رفت اتاقش سرشو تا ظهر با کتابهاش گرم کرد رفت دوش گرفت موهاشو با شامپو بچه شست بعد نهار ظرفی پر از ماکارونی کرد راه افتاد
دم مغازه رسید مجتبی مشتری داشت سریع رفت داخل ممکن بود رضا ببینه...
دم مغازه رسید مجتبی مشتری داشت سریع رفت داخل ممکن بود رضا ببینه

مجتبی با لبخند به مهرو اش نگاه کرد خرید مشتری آماده کرد و داد
مغازه خالی شد
برگشت سمت مهرو پاشو بریم ...


مهرو لبخند زد میخای مغازه رو ببندی ...

شب تا صبح نخوابیدم منتظر امروز بودم بیایی نمیدونی چقدر هیجان زده ام کردی تو‌...


مهرو لبخند زد
برو سوار ماشین شو الان میام ..
سویچ برداشت عجیب مهرو دلشوره داشت تو ماشین نشست که فوقش میشینیم کمی ماکارونی میخوریم میگردیم برمیگردیم دیگه ترس چیه ... تو خیابون چی میخاد بکنه مگه ... درضمن مجتبی شوهرمه بلاخره که زنش میشم ..

تو همین فکر و خیالات بود مجتبی پشت فرمان نشست ...
از کاری که میخواست انجام بده دو دل بود ولی مهرو و رضا حقشونه ... رضا باید بفهمه دختری که عاشقشه با یه اشاره رفته رو تختش .. رضا همونی بود وقتی مادرش داشت جون می‌کند به فکر همین دختر بود ...

مهرو پرسید کجا میریم مجتبی ...


یه جای خوب
سکوت کرد ...
همین سکوت دل آشوب مهرو بیشتر کرد ...

مجتبی جلو خونه مجردیش پارک کرد پیاده شد
مهرو هم پیاده شد اینجا کجاست ...

بیا عشقم چقدر سوال میکنی ... مگه ماکارونی نیاوردی بخوریم ...

آخه من فکر کردم فقط باهم میگردیم .... این خونه کیه
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_36بعد از دوتا مسافر گرفتن پش...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

پارت ۱۳ #پشت غرورتلیام هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.اِما آ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.42(روایت از زبان نویسند...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part29آروم چشاشو باز کردمنو که دید محکم بغلم ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎چند هفته گذشت.جیمین تقریباً کاملاً خوب ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

ترکم نکن

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط