دمت گرم امروز صبح خیلی قشنگ با دلم بازی کردی.....
دمت گرم امروز صبح خیلی قشنگ با دلم بازی کردی.....
دیشب بهت گفتم دلم براش تنگ شده
قبل از بیدار شدنم خوابشو دیدم....
ممنونم کمکم کردی که بارِ دیگه،در حالِ راه رفتن ببینمش،
بدوم دستشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه ش تا گریه کنم....
آخ که چقد دلم براش تنگ شده بود....
با دیدنش یه جوری آتیشِ زیرِ خاکسترم دوباره روشن شد که نگو.....
دلم برای اون یکی مامان بزرگمم تنگ شد...
و برای بابا بزرگای مهربونم
دلم برای خیلی ها تنگ شد!
حتی برا اونایی که زنده ان و دارن زندگی میکنن اما مدت هاست ندیدمشون.....
دلم برایِ خودم تنگ شد!!!
دلم برایِ خودم گرفت!!!!!!
خدایا، مواظبِ عزیز های من که پیشِ تو ان باش....
خدایا، میدونی؟!
وقتی هر کدوم از مامان بزرگام تو این فاصله ی کم رفت،
دلم میخواست کاش بیشتر بودن و کاش بیشتر پیششون می موندم....
ولی....
دیگه نمیشد.....
اونا برام قاب شدن...
یه قابِ عکسِ کوچیک .....
و
یه سنگِ سردِ سیاه....
و
من
و یک عالمه خاطره.......
و یک دنیا دلتنگی....
و آرزویِ
یک لحظه درخواب دیدنشون....
هعی....هعی....هعی....
وقتی پیشم بودن،
یک بار هم این روز ها را تصور نمی کردم.....
خدایا، با همه ی دلتنگی هام خوشحالم....
چون
اونا الان پیشِ تو خوبن،
خوشحالن
نباید سرِ ساعت پاشن و دارو بخورن....
درد نمی کشن....
مگه نه؟!
منم...
اگر چه دلم تنگه، اما....
قول میدم از این به بعد یه جوری با آدما خوب باشم که....
اگه یه روزی....
اتفاقه دیگه....
یا من یا یکی از اون ها....
شاید اینجوری وجدانم راحت تر باشه و کمتر دلتنگ بشم.....
من امروز برای شادیِ روحِ عزیزانم فاتحه میخونم و
با بقیه مهربون تر رفتار میکنم....
شاید فردا نوبت خودم باشه....
بذار دلم آروم بگیره....
بذار جای حسرت خوردن برا خودم نذارم...
من امروز مهربون تر میشم....
دیشب بهت گفتم دلم براش تنگ شده
قبل از بیدار شدنم خوابشو دیدم....
ممنونم کمکم کردی که بارِ دیگه،در حالِ راه رفتن ببینمش،
بدوم دستشو بگیرم و سرمو بذارم رو شونه ش تا گریه کنم....
آخ که چقد دلم براش تنگ شده بود....
با دیدنش یه جوری آتیشِ زیرِ خاکسترم دوباره روشن شد که نگو.....
دلم برای اون یکی مامان بزرگمم تنگ شد...
و برای بابا بزرگای مهربونم
دلم برای خیلی ها تنگ شد!
حتی برا اونایی که زنده ان و دارن زندگی میکنن اما مدت هاست ندیدمشون.....
دلم برایِ خودم تنگ شد!!!
دلم برایِ خودم گرفت!!!!!!
خدایا، مواظبِ عزیز های من که پیشِ تو ان باش....
خدایا، میدونی؟!
وقتی هر کدوم از مامان بزرگام تو این فاصله ی کم رفت،
دلم میخواست کاش بیشتر بودن و کاش بیشتر پیششون می موندم....
ولی....
دیگه نمیشد.....
اونا برام قاب شدن...
یه قابِ عکسِ کوچیک .....
و
یه سنگِ سردِ سیاه....
و
من
و یک عالمه خاطره.......
و یک دنیا دلتنگی....
و آرزویِ
یک لحظه درخواب دیدنشون....
هعی....هعی....هعی....
وقتی پیشم بودن،
یک بار هم این روز ها را تصور نمی کردم.....
خدایا، با همه ی دلتنگی هام خوشحالم....
چون
اونا الان پیشِ تو خوبن،
خوشحالن
نباید سرِ ساعت پاشن و دارو بخورن....
درد نمی کشن....
مگه نه؟!
منم...
اگر چه دلم تنگه، اما....
قول میدم از این به بعد یه جوری با آدما خوب باشم که....
اگه یه روزی....
اتفاقه دیگه....
یا من یا یکی از اون ها....
شاید اینجوری وجدانم راحت تر باشه و کمتر دلتنگ بشم.....
من امروز برای شادیِ روحِ عزیزانم فاتحه میخونم و
با بقیه مهربون تر رفتار میکنم....
شاید فردا نوبت خودم باشه....
بذار دلم آروم بگیره....
بذار جای حسرت خوردن برا خودم نذارم...
من امروز مهربون تر میشم....
- ۱۲.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط