{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده‌ی شمع
سایه‌ی دسته گلی بر دیوار

همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده‌ی سرگردان بود !

شمع ، خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند !
کس نپرسید کجا رفت ، که بود
که دمی چند در اینجا گذراند !

این منم خسته درین کلبه‌ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه‌ی خویشم ، یا رب
روح آواره‌ی من کیست ، کجاست ؟
دیدگاه ها (۳)

مهربان آمدی ـ‌ ای عشق! به مهمانی منپر شد از بوی خوشت خلوت رو...

خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانشخالی‌ام چون آسمان شب‌...

ای مردمان بگویید آرام جان من کوراحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من ک...

دلم گرفته از این روزها،‌ دلم تنگ استمیان ما و رسیدن ،‌هزار ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط