«معشوق سابق» پارت چهل و دو

~~~

چشمانش را از مینهو و جیسونگ برداشت و به هیونجین زل زد.
لب‌هایش رنگ پریده بودند، اما هنوز همان انحنای آرامی را داشتند که روزی با آن لبخند می‌زد... انگار حتی در کما هم، خاطره‌ی عشق را فراموش نکرده بود.
انقدر این صحنه برایش غیر قابل باور بود که حتی پلک هم نمی‌زد...بی حرکت، بی حرف، حتی اشک هم نمیریخت...فقط نگاه...نگاهی خیره که مدت ها بود دلش میخواست با این نگاه به هیونجین نگاه کند، اما نه این هیونجین...همان هیونجین که روی پاهایش ایستاده بود و با بی رحمی و سنگدلی با کارمندانش رفتار میکرد...همان هیونجین که آن روز بعد از اینکه تمام پروژه هایش را تمام کرده بود بهش گفت: «ممنون لی فلیکس».
نه این هیونجین که مانند یک جسم بی روح، افتاده بود روی تخت بیمارستان، نه این هیونجین که جان و توانایی حرف زدن نداشت...همان هیونجینی که روز اول، مانند یک مرد جنتلمن، به جای فلیکس پول قهوه اش را حساب کرد.
فلیکس الان با یک مجسمه فرقی نداشت...طوری ساکت، بی صدا و بدون حرکت در فاصله یک متری تخت هیونجین ایستاده بود، که جیسونگ نگران شد نکند سکته کرده باشد...؟
جیسونگ چند قدم به فلیکس نزدیک تر شد و دستش را روی شانه ی فلیکس گذاشت.

_هی...حالت خوبه؟...لیکسی؟ هی...صدامو میشنوی...؟

فلیکس جوابی نداد...لحظاتی گذشت که فلیکس بالاخره لب از لب باز کرد و با لکنت و صدایی سست گفت:

+ا...این...هیون...هیونجین...ن...نی...نیست...نه...نمی...نمیتونه...هی...هیونجین باشه...ج...جیسونگ...بگو...بگو که داری...داری شوخی میکنی...بگو...داری...اذیتم...م...میکنی...الان...الان بلند میشه...م...مگه نه؟

مینهو که کاملا متوجه شرایط بد فلیکس بود و تلاش میکرد منطقی رفتار کند، چند قدم جلو آمد و کنار فلیکس ایستاد. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد.

÷فلیکس راستش...این یه...شوخی نیست...ما ازت خواستیم بیای...که شاید تو بتونی...از این خواب لعنتی بیدارش کنی...منو ببخش که رک میگم...ولی خب...حقیقت بعضی وقتا خیلی تلخه...فلیـ...

حرفش را با اسیر شدن بازویش در دستان جیسونگ، قورت داد.

_هی مینهو...حواستو جمع کن...
÷باشه...خب ببخشید...

فلیکس برای لحظاتی اصلا به مینهو و جیسونگ توجه نکرد...در دلش می‌گفت: اگه بیدار شه و نگام کنه، چی می‌گه؟ می‌گه دیره؟ می‌گه دیگه نمی‌خوادم؟ یا فقط... فقط یه نگاه می‌کنه و دوباره چشم‌هاشو می‌بنده؟ یا...یا اگه کلا بیدار نشه... چی؟

با صدای جیسونگ به خودش آمد:

_فلیکس...نمی‌خوای از نزدیک ببینیش...؟ هی جوجه؟...اون رفیق لجباز من کجاس؟...همون رفیقم رو میگم که ته همه چی رو درمیاورد، نه اینی که الان از ترس نمیتونه رو پاهاش وایسه...خودتو جمع کن لیکسی...

جیسونگ تلاش کرد تا این جملات را با لحن طنز بگوید تا فلیکس را متحول کند اما ظاهراً تلاشش ناموفق بود.

+با چ...چه عقلی...فکر کردین...که من...من میتونم...این فرشته رو...نجاتش...نجاتش بدم؟...این خود من...بودم که به این...روز انداختمش...حالا ازم...میخواین...نجاتش بدم...؟

جیسونگ که کم کم داشت جوش می آورد، نفس عمیقی سر داد و دستی به صورتش کشید، هوفی کرد و ادامه داد:

_لیکسی...چرا نمی‌خوای بفهمی؟...فقط حضور تو باعث بهبود حال هیونجین میشه...نیاز نیس کاری کنی...دکتر گفت همین که باهاش حرف بزنی و پیشش باشی...حتی توی کما هم باعث میشه یه قدم به بیدار شدن و برگشتن نزدیکتر بشه...فقط کافیه توی روز بیای پیشش و باهاش حرف بزنی...فرض کن این همون هیونجینی ـه که تو شرکت حسرتش رو میخوردی...فقط بیا و از احساساتت بهش بگو...مگه نمی‌خوای نجاتش بدی؟...یکم بهش فکر کن...حتی اگه قرار باشه هیونجین هیچوقت بیدار نشه، می‌خوای آخرین صدایی که شنیده صدای تو باشه یا نه؟

~~~


تادااا پارت جدید خدمت شما...بابت تاخیر عذر میخوام، دو روز نت نداشتم برا همین دیر شد... امیدوارم حمایت بشه، راستی ۶۳ تایی شدنمون و تبریک نمیگین فرشته ها؟؟✨🤍
دیدگاه ها (۲۳)

عرررررررر

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

I fell for my doctor- part 11

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

در دنیای من عشق بی معنی ست

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

shh,my baby is sleeping-part 1

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 4 | چرا باهاش اومدی؟!صبح روز بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط