{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم برای کودکیم تنگ شده....

دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم...
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمم به دنبال "وروجک" می گشت
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ... ای کاش من همیشه کودک می ماندم !
دیدگاه ها (۳)

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

سلام خانومیاخب...فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم نمیدونم.....

آخرش می‌فهمیکه نشانه‌هاهیچ‌وقت به تو دروغ نمی‌گویند.ما هستیم...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

پروانه جان

╭─────── ࣪˖ ִֶָ🌙🥀 ִֶָ˖ ࣪ ───────╮سلام قشنگای من... 🙂✨امروز ا...

نامجون عزیزم ، تولدت مبارک 🤍گاهی واقعاً نمی‌دونم چطور باید ا...

فیک

سلاممممم

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_67تو این یکماه سکینه خانوم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط