عشق پیچیده پارت ۴
به زمین خیره شده بودم یهو با صدای بوق ماشین به خودم اومدم. دیدم یک ماشین با سرعت زیاد داره بهم نزدیک میشه و بوق می زنه . سر جام قفل شده بودم . نمی تونستم نه جیغ بزنم نه تکون بخورم که یهو یک صدای اشنا شنیدم
ویو نامجون :
قهوه ها رو گرفتم . هم رومو برگردوندم دیدم ات وسط خیابون واستاده و داره به زمین نگاه می کنه . تا اومدم برم سمتش با صحنه ای مواجه شدم که قلبم اومد تو دهنم . ماشین به سرعت به ات نزدیک می شد و بوق می زد و ات سر جاش خشکش زده بود . قهوه ها رو پرت کردم و با سرعت به سمتش دویدم و با صدای بلند اسمشو صدا زدم و پریدم روش و پرت شدیم اون ور
ماشینه هم یکم جلو تر تونست کامل وایسته . من رو ات افتاده بودم . از روش بلند شدم . چشماشو هنوز از ترس بسته بود . همه دورمون جمع شده بودن . ات بدجور ترسیده بود و دوباره از استرس مثل روز شهربازی یخ کرده بود . کمکش کردم تا بلند شه . رفتیم نشستیم رو صندلی . ات مچاله شد تو بغلم معلوم بود هنوز تو شکه و یک کلمه هم حرف نزده بود
نامجون : ات حالت خوبه
ات : .....
نامجون : ات تروخدا یک چیزی بگو داری نگرانم می کنی
ات : ا....ار...اره ..خو..خوبم
)یک قطره اشک افتاد )
نامجون :ا..ات داری گریه می کنی
ات : 😭😭😭نامجوووون 😭😭😭
نامجون : ا..اشکال نداره خودتو خالی کن
ویو راوی :
ات نزدیک یک ربع تو بغل نامجون گریه کرد . بعدش که اروم شد باهم دیگه رفتن به سمت مدرسه
(تو مدرسه )
جینا : خدااااا ات چرا برنمی داری
کای : نامجونم بر نمی داره
جینا : ای خدا از دست ایناااا
کای : ببینم اونا نیستن
جینا : چراااااا خودشوننن بدو کای
اتتتتتتتتتتتت ااتت خوبی چرا دیر کردی
ات...ات چرا صورت اینشکلیه گریه کردیییییی
کای : نامجون تو چرا اینقدر پریشونی لباساااتون چرا خاکیه اینقدررررررر......
ویو نامجون :
قهوه ها رو گرفتم . هم رومو برگردوندم دیدم ات وسط خیابون واستاده و داره به زمین نگاه می کنه . تا اومدم برم سمتش با صحنه ای مواجه شدم که قلبم اومد تو دهنم . ماشین به سرعت به ات نزدیک می شد و بوق می زد و ات سر جاش خشکش زده بود . قهوه ها رو پرت کردم و با سرعت به سمتش دویدم و با صدای بلند اسمشو صدا زدم و پریدم روش و پرت شدیم اون ور
ماشینه هم یکم جلو تر تونست کامل وایسته . من رو ات افتاده بودم . از روش بلند شدم . چشماشو هنوز از ترس بسته بود . همه دورمون جمع شده بودن . ات بدجور ترسیده بود و دوباره از استرس مثل روز شهربازی یخ کرده بود . کمکش کردم تا بلند شه . رفتیم نشستیم رو صندلی . ات مچاله شد تو بغلم معلوم بود هنوز تو شکه و یک کلمه هم حرف نزده بود
نامجون : ات حالت خوبه
ات : .....
نامجون : ات تروخدا یک چیزی بگو داری نگرانم می کنی
ات : ا....ار...اره ..خو..خوبم
)یک قطره اشک افتاد )
نامجون :ا..ات داری گریه می کنی
ات : 😭😭😭نامجوووون 😭😭😭
نامجون : ا..اشکال نداره خودتو خالی کن
ویو راوی :
ات نزدیک یک ربع تو بغل نامجون گریه کرد . بعدش که اروم شد باهم دیگه رفتن به سمت مدرسه
(تو مدرسه )
جینا : خدااااا ات چرا برنمی داری
کای : نامجونم بر نمی داره
جینا : ای خدا از دست ایناااا
کای : ببینم اونا نیستن
جینا : چراااااا خودشوننن بدو کای
اتتتتتتتتتتتت ااتت خوبی چرا دیر کردی
ات...ات چرا صورت اینشکلیه گریه کردیییییی
کای : نامجون تو چرا اینقدر پریشونی لباساااتون چرا خاکیه اینقدررررررر......
- ۸.۳k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط