{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تشنه بودم باران چند روزی میشد با من قهر بود ..

تشنه بودم باران چند روزی میشد با من قهر بود ..
چشم به آسمان بودم تا شاید بیاید .. .تمام سعی ام را کرده بودم تا از زمین خشک زیر پایم کمی آب قرض بگیرم اما زمین سفت وسخت تر از همیشه مقاومت میکرد ...چشمانم رو به بسته شدن بود که سایه ای بالای سر خود احساس کردم ...بلاخره امد ..به ابر گفتم ببار برایم که تشنه ام برای محبتت .....ابر گفت نه بغضی در گلو دارم نه اشکی در چشمانم ...توانی برایم نمانده بود شروع کردم به تعریف از زندگی تلخ خود که پایانی جز این ندارد از بی رحمی باد گفتم از سیلی های محکمش از سوزش خورشید از خاک سخت ازآدم ها که تکه تکه میکنند از خودش گفتم که چند روزی مرا تنها گذاشته ......کم کم بوی خاک نم خورده را حس میکردم ...بوی تازگی جانی گرفتم لبخندی زدم و تا گلبرگ هایم سرشان را بالا گرفتند دیدند بغض بزرگ و وحشتناک ابر را بغض دلگیرش هر کجا که میبارید آن را با خود میبرد دیگر قطرات درشتر بودند ...تند تند باران به برگ هایم ضربه میزد دیگر مقاومت فایده ای نداشت تشنه نبودم ولی خم شدم ...تشنه نبودم ولی شکستم ... تشنه نبودم ولی سربه زیر ...
دل به خاک بستم و چشمانم گرم شد ودیگر من نیستم ..
این حکایت خیلی از آدم هاست نبایدبراشون زیاد حرف بزنی .. ..انقدر دلسوزی میکنه که با محبتش تو رو از بین میبره .......
درداتو پیش خودت نگه دار حتی تشنه بودنتو.. #khatereh
دیدگاه ها (۷)

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽³:³🕊از ز...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

Theft on the Wedding Contract Night PART: ONE امروز یکی از ب...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

برده عمارت جئون

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط