✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل شانزدهم: کسی که ماند
---
او را روی شانهام انداختم.
مثل یک کیسه. مثل یک غنیمت. کاساندرا تقلا کرد. مشت زد. به پشتم. به کمرم.
— ولم کن! — جیغ کشید. — ولم کن، احمق!
گوش ندادم. راه افتادم.
و بعد... ساکت شد.
نه از تسلیم. نه از خستگی. از چیزی دیگر.
و بعد — صدایش.
آرام. آنقدر آرام که فقط من بشنوم. در گوشم. کنار گردنم. مثل نفس.
یک ورد.
کلماتی که نمیفهمیدم. زبانی که نمیشناختم. قدیمی. بسیار قدیمی. مثل زمزمهی مادری برای کودک. مثل دعای کشیشی برای مرده.
و بدنم... سنگین شد.
پاهایم. دستهایم. پلکهایم.
لعنتی.
سرم چرخید. زمین. آسمان. درخت.
و بعد... تاریکی.
---
صبح.
چشمانم را باز کردم.
نور. از لای برگها. مستقیم به صورتم. سوزاند.
سرم درد میکرد. مثل کسی که یک شب کامل شراب خورده. اما من شراب نخورده بودم. من... طلسم شده بودم.
پشتم به درخت. تکیه داده بودم. نه روی زمین. نه دراز. نشسته. مثل کسی که مرا گذاشته و رفته.
و روی شانهام... پتو.
نه پتوی من. پتوی خز. نرم. گرم. همان شنلی که کاساندرا از عمارت آورده بود. همان شنلِ سیاه که دور خودش میپیچید.
او آن را روی من گذاشته بود.
دستم را بالا آوردم. پارچه را گرفتم. بویش را حس کردم. رز سیاه. عود. باران.
بوی او.
کنارم، روی زمین، غذا بود. نان. پنیر. یک شیشه آب. یک تکه گوشت خشک.
و یک چوب.
روی زمین. کنار غذا. با دستخطی. ناهموار. با سنگ. یا با چاقو.
«دنبالم نیا.»
سه کلمه. سه کلمهی کوچک. مثل تیغ.
من به آن چوب نگاه کردم. طولانی. به آن سه کلمه.
و در دلم... چیزی لرزید.
او مرا نکشت.
میتوانست. وقتی خواب بودم. وقتی طلسم شده بودم. میتوانست چاقوی من را بردارد. میتوانست در قلبم فرو کند. میتوانست انتقام بگیرد.
اما نکرد.
او ماند.
او ماند. او از من مراقبت کرد. او پتویش را روی من انداخت. او غذا گذاشت. او نوشت. حتی اگر نوشت «دنبالم نیا.»
او ماند.
و من... من سالها بود که کسی برایم نمانده بود.
مادرم میماند. وقتی کوچک بودم. وقتی مریض میشدم. دستش را روی پیشانیام میگذاشت. «میمانم، عزیزم. میمانم.»
و بعد... آن شب. آن آتش. آن صندوق. و دیگر هیچکس نماند.
پانزده سال. پانزده سال تنها. پانزده سال هیچکس.
و حالا... دختری که باید از او متنفر باشد. دختری که باید به او دروغ بگوید. دختری که باید به دِهگو بفروشدش.
پتویش را روی من انداخته.
غذا گذاشته.
مراقبت کرده.
لعنتی.
سرم را به درخت کوبیدم. یک بار. دو بار.
«چرا؟»
«چرا این کار را کردی؟ من میخواستم بفروشتت. من دروغ گفتم. من...»
«من مالکِ تو شدم. با ورد. با خون. و تو...»
«تو مراقبم موندی.»
بلند شدم. پتو را روی شانهام انداختم. نگهش داشتم. چرا؟ نمیدانستم. فقط... نگهش داشتم.
نان را برداشتم. گاز زدم. سرد بود. اما خوشمزه بود. چون او گذاشته بود.
آب را خوردم. به آسمان نگاه کردم.
«دنبالم نیا.»
«چرا؟»
«چون از من میترسی؟ چون از من متنفری؟ چون...»
«چون میدانی من میخواستم بفروشتت؟»
لعنتی.
راه افتادم.
دنبالش.
چون نمیتوانستم نکته. چون آن ورد — «Sanguis Meus» — هنوز در رگهایش بود. چون مالِ من بود. حتی اگر خودش نخواهد.
اما نه فقط بهخاطر ورد.
بهخاطر خودش.
چون او تنها کسی بود که بعد از پانزده سال... برایم ماند.
---
پایان فصل شانزدهم.
---
فصل هفدهم: «...» — بهزودی.
«مادرم میماند. وقتی کوچک بودم. و بعد... دیگر هیچکس نماند. تا آن صبح. تا آن پتو. تا آن سه کلمه. و من فهمیدم که... شاید... شاید من هم میتوانم بمانم. برای او.»
— جیون جونگکوک
فصل شانزدهم: کسی که ماند
---
او را روی شانهام انداختم.
مثل یک کیسه. مثل یک غنیمت. کاساندرا تقلا کرد. مشت زد. به پشتم. به کمرم.
— ولم کن! — جیغ کشید. — ولم کن، احمق!
گوش ندادم. راه افتادم.
و بعد... ساکت شد.
نه از تسلیم. نه از خستگی. از چیزی دیگر.
و بعد — صدایش.
آرام. آنقدر آرام که فقط من بشنوم. در گوشم. کنار گردنم. مثل نفس.
یک ورد.
کلماتی که نمیفهمیدم. زبانی که نمیشناختم. قدیمی. بسیار قدیمی. مثل زمزمهی مادری برای کودک. مثل دعای کشیشی برای مرده.
و بدنم... سنگین شد.
پاهایم. دستهایم. پلکهایم.
لعنتی.
سرم چرخید. زمین. آسمان. درخت.
و بعد... تاریکی.
---
صبح.
چشمانم را باز کردم.
نور. از لای برگها. مستقیم به صورتم. سوزاند.
سرم درد میکرد. مثل کسی که یک شب کامل شراب خورده. اما من شراب نخورده بودم. من... طلسم شده بودم.
پشتم به درخت. تکیه داده بودم. نه روی زمین. نه دراز. نشسته. مثل کسی که مرا گذاشته و رفته.
و روی شانهام... پتو.
نه پتوی من. پتوی خز. نرم. گرم. همان شنلی که کاساندرا از عمارت آورده بود. همان شنلِ سیاه که دور خودش میپیچید.
او آن را روی من گذاشته بود.
دستم را بالا آوردم. پارچه را گرفتم. بویش را حس کردم. رز سیاه. عود. باران.
بوی او.
کنارم، روی زمین، غذا بود. نان. پنیر. یک شیشه آب. یک تکه گوشت خشک.
و یک چوب.
روی زمین. کنار غذا. با دستخطی. ناهموار. با سنگ. یا با چاقو.
«دنبالم نیا.»
سه کلمه. سه کلمهی کوچک. مثل تیغ.
من به آن چوب نگاه کردم. طولانی. به آن سه کلمه.
و در دلم... چیزی لرزید.
او مرا نکشت.
میتوانست. وقتی خواب بودم. وقتی طلسم شده بودم. میتوانست چاقوی من را بردارد. میتوانست در قلبم فرو کند. میتوانست انتقام بگیرد.
اما نکرد.
او ماند.
او ماند. او از من مراقبت کرد. او پتویش را روی من انداخت. او غذا گذاشت. او نوشت. حتی اگر نوشت «دنبالم نیا.»
او ماند.
و من... من سالها بود که کسی برایم نمانده بود.
مادرم میماند. وقتی کوچک بودم. وقتی مریض میشدم. دستش را روی پیشانیام میگذاشت. «میمانم، عزیزم. میمانم.»
و بعد... آن شب. آن آتش. آن صندوق. و دیگر هیچکس نماند.
پانزده سال. پانزده سال تنها. پانزده سال هیچکس.
و حالا... دختری که باید از او متنفر باشد. دختری که باید به او دروغ بگوید. دختری که باید به دِهگو بفروشدش.
پتویش را روی من انداخته.
غذا گذاشته.
مراقبت کرده.
لعنتی.
سرم را به درخت کوبیدم. یک بار. دو بار.
«چرا؟»
«چرا این کار را کردی؟ من میخواستم بفروشتت. من دروغ گفتم. من...»
«من مالکِ تو شدم. با ورد. با خون. و تو...»
«تو مراقبم موندی.»
بلند شدم. پتو را روی شانهام انداختم. نگهش داشتم. چرا؟ نمیدانستم. فقط... نگهش داشتم.
نان را برداشتم. گاز زدم. سرد بود. اما خوشمزه بود. چون او گذاشته بود.
آب را خوردم. به آسمان نگاه کردم.
«دنبالم نیا.»
«چرا؟»
«چون از من میترسی؟ چون از من متنفری؟ چون...»
«چون میدانی من میخواستم بفروشتت؟»
لعنتی.
راه افتادم.
دنبالش.
چون نمیتوانستم نکته. چون آن ورد — «Sanguis Meus» — هنوز در رگهایش بود. چون مالِ من بود. حتی اگر خودش نخواهد.
اما نه فقط بهخاطر ورد.
بهخاطر خودش.
چون او تنها کسی بود که بعد از پانزده سال... برایم ماند.
---
پایان فصل شانزدهم.
---
فصل هفدهم: «...» — بهزودی.
«مادرم میماند. وقتی کوچک بودم. و بعد... دیگر هیچکس نماند. تا آن صبح. تا آن پتو. تا آن سه کلمه. و من فهمیدم که... شاید... شاید من هم میتوانم بمانم. برای او.»
— جیون جونگکوک
- ۲۹۵
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط