{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 2

قسمت 2

لبخندی زدم وگفتم:کیه که نخوادخواهری مثه توداشته باشه
بااین حرفم لبخنداومدروی لباش.
فرشته:اهم اهم فک کنم ماهم اینجاهسیم ها
_توکه عزیزدلمی
فرشته:آره دیدم چجوری منوفروختی
بعدروشوبرگردوند.بالحن مظلومی گفتم:فرشته؟!
فرشته:مرض صدبارگفتم اینجوری صدام نکن دلم کباب میشه...
بعدخندیدوگفت:شوخی کردم
یه بوس هم برام فرستاد.
گاهی وقتایه اتفاقایی توزندگی میفته که آدم توکفش میمونه.ماشالله زندگی منم که پرازاینجوراتفاقاس.واقعاموندم حکمتش چیه.
بعداین همه مدت که سردارروفراموش کرده بودم دوباره سرراهم سبزشدوحالاباخواهرش سولمازصمیمی شده بودم ویه جورایی خواهرم شده بود.سولمازتوخواهری برام کم نمیزاشت خدایی خیلی خوب ومهربون بودایلیاهم که هرچقدربیشترمیگذشت بیشتروابستم میشدالبته منم کم ازاون نبودم.بهش قول داده بودم که براش نقاشی بکشم وبه قولم هم عمل کردم وصورتش روطراحی کردم وبهش هدیه دادم خیلی خوشحال شده بودبماندکه کلی بوسم کردسولمازمیگفت همون روزقابش کرده وبه دیواراتاقش زده.آخ که من چقداین پسررودوست داشتم.بعدازاون روزتصادف دیگه سردارروندیدم اینجوری شایدبهترباشه هرچقدازش دورترباشم برام بهتره.کلاسای دانشگاه هم که خیلی وقته شروع شده بود منم واسه اینکه خودموثابت کنم ونشون بدم که دانشجوزرنگیم زیاددرس میخوندم من وفرشته کلاسامون روجوری برداشته بودیم که یه جورایی بهم بخوره تاباهم بریم وبیایم.آخرای اسفندبودوکلاسا تق ولق دانشجوهاتصمیم گرفته بودن که یه هفته قبل عیدنرن دانشگاه ماهم که نمیرفتیم وخونه بودیم.واسه عیدبرنامه خاصی نداشتم فرشته که قراربودکل عیدباخانوادش بره اصفهان آخه مادربزرگش اونجابودازمنم کلی خواست که باهاش برم ولی ترجیح میدادم توی خونه باشم.سومین روزعیدبود توی خونه نشسته بودم وتلویزیون میدیدم.
باصدای آیفون رفتم دروبازکنم سولمازوایلیا بودن چقدخوشحال بودم ازاومدنشون راستش حوصلم حسابی داشت سرمیرفت.
بابازشدن درایلیاپریدبغلم.
ایلیا:خاله دلم برات یه ذررره شده بود
خیلی وقت بودهمدیگروندیده بودیم منم خیلی دلم واسش تنگ شده بود
_خاله قربونت بشه منم دلم واست یه ذره شده بود
سولماز:اهم اهم یکی هم ماروتحویل بگیره
ازایلیاجداشدم وباسولمازسلام واحوال پرسی کردم.
سولماز:آرزوبه دل موندم یه روززنگ خونمو بزنن واون توباشی دخترهمیشه من بایدبیام؟
_خوبه که بیاین دیگه
سولماز:وقتی خوبه که توهم بیای حالاایناروبیخیال اومدم ببرمت
باتعجب گفتم:کجا؟!
سولماز:خونه آقاشجاع....کجابریم جزمسافرت
_مسافرت؟
سولماز:اره دیگه مسافرت اسمش به گوشت نخورده تابه حال؟
_چراولی...
سولماز:ولی وآخه واما واگرنداریم بایدبیای
ایلیا:مامانی راس میگه بایدبیای خاله اگه تونیای منم نمیرم وباهات قهرمیشم
_ولی من توجمع خانوادگیتون خجالت میکشم
سولماز:باورکن همه خودمانین توبیااصلااحساس غریبی نمیکنی تازه من خودم هواتودارم
_اخه...
سولماز: اخه نیاردیگه ببین ایلیاهم گفت قهرمیکنه توکه نمیخوای دل بچموبشکنی؟!
نگاهی به ایلیاانداختم بااون چشمای مهربونش داشت ازم خواهش میکردکه بیام دلم نیومدناراحتش کنم ولی ازته دلم هم راضی نبودم من خجالت میکشیدم باچه نسبتی آخه برم توجمعشون؟
_کجامیرین حالا؟
سولماز:اولامیرین نه میریم دوما اول میریم تهران چون قراره سردارازروسیه بیاد وایران مسابقه داره بعدازتموم شدن بازی هم همه باهم میریم شمال
وای نه...سردارم میخوادبیاد...هنوزم باشنیدن اسمش موهای تنم سیخ میشه ویه حس عجیبی وارد قلبم میشه...خدایاحالامن چیکارکنم؟
سولماز:گونش خوبی؟!
_ها...آره خوبم....
سولماز:گونش جان دلیل اصرارم واسه اینه که دوست دارم باجمع خانواده ماآشناشی هم اینکه تنهانمونی تازه همه خیلی دوست دارن توروببینن من وایلیا اونقدری ازتوتعریف کردیم که خودشون پیشنهاداین مسافرت ودعوت ازتورودادن اگه ازته دلت راضی نیستی نیااجبارت نمیکنم ولی اینوبدون هممون ازبودنت واقعاخوشحال میشیم.
برم؟نرم؟!میترسم...میترسم ازاینکه اون حسادوباره بیادسراغم...میترسم بادیدن سردار خودم ودلم رو رسواکنم....میترسم دوباره برگردم به اون روزا....ولی من اجازه نمیدم تاکی بایدازش فرارکنم؟من کاری به کاراون ندارم اونم نداره حتمابانامزدشه برامم مهم نیست من این مسافرت رومیرم تاثابت کنم که سرداروزندگیش برام مهم نیست.
_کی حرکت میکنین؟
سولماز:فرداساعت هشت صبح
_خیلی خب پس فرداهشت صبح همومیبینیم
ایلیا بالاوپایین پریدوگفت:هوووورااااا ایول خاله ایول خاله
منوسولماز از اداهایی که ایلیادرمی آوردمیخندیدیم.
صبح فردابعدازبرداشتن وسایلی که احتیاج داشتم اول به سمت قبرستون رفتم.
_سلام مامانی سلام بابایی دلم براتون یه ذره شده کاش شماهام بودین تاباهم میرفتیم مسافرت کاش شمام بودین تابین اونااحساس تنهایی وحس غریبی نکنم کاش بودین....مامانی برام دعاکن..
دیدگاه ها (۳)

ﺭﺍﺑـﻄــﻪ ﺍﯾﺠــــــﺎﺩ ﮐـُﻦ ،ﻭﻟــﯽ ﻭﺍﺭﺩِ ﺭﺍﺑﻄــــــﻪ ﯼ ﮐﺴـــــ...

هی پسری که کار امروزت بازی با دل دختراستو دیدن اشکاشون حس شا...

بسم الله الرحمن الرحیم عشق سردار نویسنده:دخترشرقی ...

داستان زندگی منپارت:19+رسیدیم کره رفتم خونه تهیونگ هم اصلا خ...

خیلی دلم میخواد آیدیمو عوض کنم ولی میترسم گمم کنید😐💔آخه الان...

˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖سلام دوزتان بعد غیبتی طولانی من بازگشتم و ا...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

سلام خانومیاخب...فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم نمیدونم.....

دختر قشنگم ؛ امروز برای من خیلی مهمه چون تو همچین روزی یه فر...

سلام خوشگلای من، چطورین؟؟ خوبین؟؟خب، این به احتمال زیاد آخری...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

امروز بالاخره رفتم مدرسهوای بیاید براتون تعریف کنماول کاری ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط