𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔
𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕: 12
。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆
ساعت 2:15 بامداد بود. صدای تیک تاک
ساعت دیواری کوچک اتاق، تنها صدایی بود
که توی فضای ساکت پیچیده بود. جونگ کوک
توی بغل تهیونگ دراز کشیده بود. سرش روی
سینهٔ تهیونگ بود. نفس هاش آروم شده بود، ولی
هنوز کامل به خواب نرفته بود. بدنش خسته بود،
اما قلبش هنوز میتپید. تهیونگ با دستش، کمر
جونگ کوک رو نوازش میکرد. انگشتاش آروم، از
روی کمر تا گردنش میلغزید. جونگ کوک با هر بار
لمس، یه لرزش کوچک توی بدنش حس میکرد.
_ نمیتونی بخوابی؟
صدای تهیونگ بم و نرم بود.
جونگ کوک با چشمای بسته، زیر لب گفت:
♡ هنوز... نمیتونم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
_ چرا؟
جونگ کوک با نگاهی که کمی خیس شده بود،
بهش نگاه کرد.
♡ چون میترسم اگه بخوابم، صبح بیدارشم و تو
نباشی.
تهیونگ برای چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد، خم شد
و با لب هاش پیشونی جونگ کوک رو بوسید.
_ نترس. من تا ابد پیشت میمونم.
جونگ کوک با لبخند سرش رو دوباره روی سینهٔ
تهیونگ گذاشت.
♡ قول میدی؟
_ به جانم قسم قول میدم.
سکوت. فقط صدای نفس کشیدن هردوشون شنیده
میشد، و رایحه ویسکی و گل رز توی فضا پیچیده بود.
♡ تهیونگ... میخوام یه چیزی بهت بگم.
_ بگو.
♡ من وقتی که قبول کردم بیایی خونم، نمیدونستم
که زمان هیتم شروع میشه. ولی خوشحالم که این
اتفاق افتاد.
تهیونگ با تعجب پرسید.
_ چرا؟
♡ چون اگه این اتفاق نمی افتاد. شاید هیچوقت
جرأت نمی کردیم که بهم نزدیک بشیم.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
_ جونگ کوک... تو میدونی من از اول میخواستم
بهت نزدیک بش. ولی میترسیدم.
♡ از چی میترسیدی؟
_ از اینکه نتونم ازت محافظت کنم. از اینکه روزی
بهت صدمه بزنم. از اینکه... دلت بشکنه.
جونگ کوک دستش رو دراز کرد و صورت تهیونگ رو
نوازش کرد.
♡ تهیونگ... تو بهم صدمه نزدی، تو بهم عشق دادی.
_ جونگ کوک...
♡ من بهت نیاز دارم. نه به عنوان رئیس یا محافظ،
بلکه به عنوا کسی که دوسش دارم.
تهیونگ خم شد و لبای جونگ کوک رو بوسید.
بوسه ای آروم، طولانی، پر از حس واقعی.
وقتی از هم جدا شدن، تهیونگ با نگاهی پر از عشق
گفت:
_ جونگ کوک... دوستت دارم.
♡ منم دوستت دارم، تهیونگ.....، راستی تهیونگ!،
صبح چطور میریم شرکت؟
_ نگران نباش. من همه چیز رو مدیریت میکنم.
جونگ کوک با لبخند گفت:
♡ میدونم. چون تو بهترینی.
و تا صبح کنار هم دراز کشیدن. وقتی آفتاب
از پنجره تابید، تهیونگ چشماش رو باز کرد و
به جونگ کوک نگاه کرد.
_ از امروز، دیگه تنها نیستی.
ساعت 6:30.
نور آفتاب از پرده های نازک پنجره میتابید و
روی تخت می افتاد. صدای پرنده ها از بیرون
می اومد. جونگ کوک با چشمان نیمه باز به
سقف نگاه کرد. بدنش درد میکرد. تمام عضلاتش
خسته بودن. وقتی خواست تکون بخوره، درد رو
توی کمرش حس کرد. کنارش خالی بود. تهیونگ
نبود. جونگ کوک با نگرانی و درد، نشست.
♡ تهیونگ؟
صدایی از آشپزخانه اومد.
_ اینجام!.
جونگ کوک با لبخند، از تخت پایین اومد. اما
وقتی خواست راه بره پاهاش می لرزید. با دیوار،
خودش را به آشپز خانه رسوند. تهیونگ با پیراهن
سفیدی که دکمه هاش باز بود، پشت اجاغ گاز
ایستاده بود. داشت صبحانه آماده میکرد. بوی قهوه
توی فضا پیچیده بود. وقتی جونگ کوک رو دید،
لبخند زد.
_ بیدار شدی؟
جونگ کوک با خجالت گفت:
آره... ولی پاهام میلرزه.
تهیونگ خندید و رفت سمتش. با نرمی جونگ کوک
رو بغل کرد و برد نشوند روی مبل.
_ دیشب خیلی کار کردیم. باید استراحت کنی.
جونگ کوک با گونه های سرخ به تهیونگ نگاه کرد.
♡ من نمیدونستم تو هم میتونی آشپزی کنی.
_ چیزای زیادی هست که از من نمیدونی.
صبحانه رو روی میز گذاشتن. تهیونگ کنار جونگ کوک
نشست.
_ جونگ کوک یه چیزی میخوام بهت بگم.
جونگ کوک با نگرانی گفت:
♡ چیشده؟
_ از امروز میخوام با من زندگی کنی.
♡ چی!؟
_ منظورم اینه که میخوام برای همیشه با من زندگی کنی.
جونگ کوک با چشمای خیس، بهش نگاه کرد.
♡ تهیونگ... من...
تهیونگ دستاش رو دراز کرد و دستای جونگ کوک رو گرفت.
_ میدونم که سریع به نظر میرسه ولی من ماه ها بهت نگاه کردم و منتظر این لحظه بودم. و حالا که تو رو دارم، نمیخوام ازت جدا بشم.
جونگ کوک با لبخند گفت:
♡ باشه. ولی یه شرط دارم.
_ چی؟
جونگ کوک با نگاهی شیطنت آمیز گفت:
♡......
خب، چطور بود؟ گفتم این آخر کاری یکم کرم بریزم😁
حمایت یادتون نره...... خدافظ تا هفته بعد 😁🤗
#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_coupl
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
𝑷𝒂𝒓𝒕: 12
。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆
ساعت 2:15 بامداد بود. صدای تیک تاک
ساعت دیواری کوچک اتاق، تنها صدایی بود
که توی فضای ساکت پیچیده بود. جونگ کوک
توی بغل تهیونگ دراز کشیده بود. سرش روی
سینهٔ تهیونگ بود. نفس هاش آروم شده بود، ولی
هنوز کامل به خواب نرفته بود. بدنش خسته بود،
اما قلبش هنوز میتپید. تهیونگ با دستش، کمر
جونگ کوک رو نوازش میکرد. انگشتاش آروم، از
روی کمر تا گردنش میلغزید. جونگ کوک با هر بار
لمس، یه لرزش کوچک توی بدنش حس میکرد.
_ نمیتونی بخوابی؟
صدای تهیونگ بم و نرم بود.
جونگ کوک با چشمای بسته، زیر لب گفت:
♡ هنوز... نمیتونم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
_ چرا؟
جونگ کوک با نگاهی که کمی خیس شده بود،
بهش نگاه کرد.
♡ چون میترسم اگه بخوابم، صبح بیدارشم و تو
نباشی.
تهیونگ برای چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد، خم شد
و با لب هاش پیشونی جونگ کوک رو بوسید.
_ نترس. من تا ابد پیشت میمونم.
جونگ کوک با لبخند سرش رو دوباره روی سینهٔ
تهیونگ گذاشت.
♡ قول میدی؟
_ به جانم قسم قول میدم.
سکوت. فقط صدای نفس کشیدن هردوشون شنیده
میشد، و رایحه ویسکی و گل رز توی فضا پیچیده بود.
♡ تهیونگ... میخوام یه چیزی بهت بگم.
_ بگو.
♡ من وقتی که قبول کردم بیایی خونم، نمیدونستم
که زمان هیتم شروع میشه. ولی خوشحالم که این
اتفاق افتاد.
تهیونگ با تعجب پرسید.
_ چرا؟
♡ چون اگه این اتفاق نمی افتاد. شاید هیچوقت
جرأت نمی کردیم که بهم نزدیک بشیم.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
_ جونگ کوک... تو میدونی من از اول میخواستم
بهت نزدیک بش. ولی میترسیدم.
♡ از چی میترسیدی؟
_ از اینکه نتونم ازت محافظت کنم. از اینکه روزی
بهت صدمه بزنم. از اینکه... دلت بشکنه.
جونگ کوک دستش رو دراز کرد و صورت تهیونگ رو
نوازش کرد.
♡ تهیونگ... تو بهم صدمه نزدی، تو بهم عشق دادی.
_ جونگ کوک...
♡ من بهت نیاز دارم. نه به عنوان رئیس یا محافظ،
بلکه به عنوا کسی که دوسش دارم.
تهیونگ خم شد و لبای جونگ کوک رو بوسید.
بوسه ای آروم، طولانی، پر از حس واقعی.
وقتی از هم جدا شدن، تهیونگ با نگاهی پر از عشق
گفت:
_ جونگ کوک... دوستت دارم.
♡ منم دوستت دارم، تهیونگ.....، راستی تهیونگ!،
صبح چطور میریم شرکت؟
_ نگران نباش. من همه چیز رو مدیریت میکنم.
جونگ کوک با لبخند گفت:
♡ میدونم. چون تو بهترینی.
و تا صبح کنار هم دراز کشیدن. وقتی آفتاب
از پنجره تابید، تهیونگ چشماش رو باز کرد و
به جونگ کوک نگاه کرد.
_ از امروز، دیگه تنها نیستی.
ساعت 6:30.
نور آفتاب از پرده های نازک پنجره میتابید و
روی تخت می افتاد. صدای پرنده ها از بیرون
می اومد. جونگ کوک با چشمان نیمه باز به
سقف نگاه کرد. بدنش درد میکرد. تمام عضلاتش
خسته بودن. وقتی خواست تکون بخوره، درد رو
توی کمرش حس کرد. کنارش خالی بود. تهیونگ
نبود. جونگ کوک با نگرانی و درد، نشست.
♡ تهیونگ؟
صدایی از آشپزخانه اومد.
_ اینجام!.
جونگ کوک با لبخند، از تخت پایین اومد. اما
وقتی خواست راه بره پاهاش می لرزید. با دیوار،
خودش را به آشپز خانه رسوند. تهیونگ با پیراهن
سفیدی که دکمه هاش باز بود، پشت اجاغ گاز
ایستاده بود. داشت صبحانه آماده میکرد. بوی قهوه
توی فضا پیچیده بود. وقتی جونگ کوک رو دید،
لبخند زد.
_ بیدار شدی؟
جونگ کوک با خجالت گفت:
آره... ولی پاهام میلرزه.
تهیونگ خندید و رفت سمتش. با نرمی جونگ کوک
رو بغل کرد و برد نشوند روی مبل.
_ دیشب خیلی کار کردیم. باید استراحت کنی.
جونگ کوک با گونه های سرخ به تهیونگ نگاه کرد.
♡ من نمیدونستم تو هم میتونی آشپزی کنی.
_ چیزای زیادی هست که از من نمیدونی.
صبحانه رو روی میز گذاشتن. تهیونگ کنار جونگ کوک
نشست.
_ جونگ کوک یه چیزی میخوام بهت بگم.
جونگ کوک با نگرانی گفت:
♡ چیشده؟
_ از امروز میخوام با من زندگی کنی.
♡ چی!؟
_ منظورم اینه که میخوام برای همیشه با من زندگی کنی.
جونگ کوک با چشمای خیس، بهش نگاه کرد.
♡ تهیونگ... من...
تهیونگ دستاش رو دراز کرد و دستای جونگ کوک رو گرفت.
_ میدونم که سریع به نظر میرسه ولی من ماه ها بهت نگاه کردم و منتظر این لحظه بودم. و حالا که تو رو دارم، نمیخوام ازت جدا بشم.
جونگ کوک با لبخند گفت:
♡ باشه. ولی یه شرط دارم.
_ چی؟
جونگ کوک با نگاهی شیطنت آمیز گفت:
♡......
خب، چطور بود؟ گفتم این آخر کاری یکم کرم بریزم😁
حمایت یادتون نره...... خدافظ تا هفته بعد 😁🤗
#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_coupl
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
- ۲۶۱
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط