BTS, Roman
#قطره_های_خون_گردنم
#Part1
مقدمه:
راوی:
بنظرتون موجودات ماوراع الطبیعی وجود دارن؟ کسی چمیدونه. شاید باشن! اگه وجود دارن کجا میتونن زندگی کنن؟ چرا خودشون و به ما نشون نمیدن؟! اصلا کسی هست که به وجود داشتنشون اعتقاد داشته باشه؟ اصلا، کسی هست که جون ش و بخاطرشون به خطر بندازه؟ کسی هست که اونا رو به واقعیت تبدیل کنه؟
بنظرتون، میتونیم عشقی میان انسان و خونآشام داشته باشیم؟
مقدمه اصلی:
وقتی که ۸ سالم بود، مامانم یک کتاب داستان برام خرید که درمورد خونآشام ها بود.
خب معلومه، اون یک داستان بود و شخصیت داستان ۷ نفر بودن. توی داستان، ۷ پسر که با هم از برادر هم نزدیک ترن. امممم.. واقعیتش داستان خیلی جالبی بود، از اون موقع تا الان که ۱۸ سالم شده به خونآشام ها علاقه خاصی پیدا کردم.
البته نه فقط به خونآشام ها، بلکه از گرگینه ها هم خوشم میاد. یک جورایی باید بگم از موجودات ماوراع طبیعی... ورد زبونم همیشه این بود که 'موجودات ماوراع الطبیعی واقعیت دارن'
به هرکیکه این موضوعات و میگفتم من و مسخره میکردن، بخاطر همین به کمتر کسا اینجور چیزا رو میگفتم.. و نزدیک ترین کسم که بازم باور نمیکرد، اما من بهش میگفتم، خواهر بزرگترم بود.
خردفعه که براش دلیل میاوردم اون یک بهانه جدید میاورد. و خب بهانه هاش واقعیت داشت اما من به این اعتقاد داشتم که بهانه هاش موجب رشدم توی اطلاعات خونآشام ها میشه.
شروع داستان:
..- هی تو، همون دیوونه ای هستی که میگم به خونآشام ها باور داره؟
هر کس که از کنارم میگذشت من و مسخره میکرد. و خب منم بخاطر اینجور چیزا هیچ دوست و رفیقی نداشتم. من یک دختر تنها بودم که دلم و به وجود خونآشام ها بسته بودم.
هر روز صبح تا بعد ازظهر میومدم توی کتابخونه و اطلاعاتی جمع آوری میکرد.
سه ماهی میشه که دبیرستانم تموم شده و من هرروز برای گذروندن وقتم میام اینجا.
توی خونه حوصلم سر نیره، اخه تمرکز روی کارام ندارم و خانواده ام همیشه برای آینده ام سرم غر میزنن. همیشه بهم میگن تو توی آینده هیچی نمیشی، تو با علاقه ات به موجودات ماوراع الطبیعی هیچی نمیشی.
اما یک حسی توی وجودم میگفت اینطور نیست، یک حسی بهم میگفت تو با ثابت کردن به مردم یک دانشمند میشی و اطلاعاتی درمورد اونا جمع میکنی.
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#yooshi#Roman#Roman_ghatre_hay_khone_gardanam
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#یوشی#قطره_های_خون_گردنم#رمان_قطره_های_خون_گردنم
#Part1
مقدمه:
راوی:
بنظرتون موجودات ماوراع الطبیعی وجود دارن؟ کسی چمیدونه. شاید باشن! اگه وجود دارن کجا میتونن زندگی کنن؟ چرا خودشون و به ما نشون نمیدن؟! اصلا کسی هست که به وجود داشتنشون اعتقاد داشته باشه؟ اصلا، کسی هست که جون ش و بخاطرشون به خطر بندازه؟ کسی هست که اونا رو به واقعیت تبدیل کنه؟
بنظرتون، میتونیم عشقی میان انسان و خونآشام داشته باشیم؟
مقدمه اصلی:
وقتی که ۸ سالم بود، مامانم یک کتاب داستان برام خرید که درمورد خونآشام ها بود.
خب معلومه، اون یک داستان بود و شخصیت داستان ۷ نفر بودن. توی داستان، ۷ پسر که با هم از برادر هم نزدیک ترن. امممم.. واقعیتش داستان خیلی جالبی بود، از اون موقع تا الان که ۱۸ سالم شده به خونآشام ها علاقه خاصی پیدا کردم.
البته نه فقط به خونآشام ها، بلکه از گرگینه ها هم خوشم میاد. یک جورایی باید بگم از موجودات ماوراع طبیعی... ورد زبونم همیشه این بود که 'موجودات ماوراع الطبیعی واقعیت دارن'
به هرکیکه این موضوعات و میگفتم من و مسخره میکردن، بخاطر همین به کمتر کسا اینجور چیزا رو میگفتم.. و نزدیک ترین کسم که بازم باور نمیکرد، اما من بهش میگفتم، خواهر بزرگترم بود.
خردفعه که براش دلیل میاوردم اون یک بهانه جدید میاورد. و خب بهانه هاش واقعیت داشت اما من به این اعتقاد داشتم که بهانه هاش موجب رشدم توی اطلاعات خونآشام ها میشه.
شروع داستان:
..- هی تو، همون دیوونه ای هستی که میگم به خونآشام ها باور داره؟
هر کس که از کنارم میگذشت من و مسخره میکرد. و خب منم بخاطر اینجور چیزا هیچ دوست و رفیقی نداشتم. من یک دختر تنها بودم که دلم و به وجود خونآشام ها بسته بودم.
هر روز صبح تا بعد ازظهر میومدم توی کتابخونه و اطلاعاتی جمع آوری میکرد.
سه ماهی میشه که دبیرستانم تموم شده و من هرروز برای گذروندن وقتم میام اینجا.
توی خونه حوصلم سر نیره، اخه تمرکز روی کارام ندارم و خانواده ام همیشه برای آینده ام سرم غر میزنن. همیشه بهم میگن تو توی آینده هیچی نمیشی، تو با علاقه ات به موجودات ماوراع الطبیعی هیچی نمیشی.
اما یک حسی توی وجودم میگفت اینطور نیست، یک حسی بهم میگفت تو با ثابت کردن به مردم یک دانشمند میشی و اطلاعاتی درمورد اونا جمع میکنی.
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#yooshi#Roman#Roman_ghatre_hay_khone_gardanam
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#یوشی#قطره_های_خون_گردنم#رمان_قطره_های_خون_گردنم
- ۵.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط