{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کونیچیوا مینا_سان 👋

کونیچیوا مینا_سان 👋
ببخشید یه چند وقتیه نیستم.
بنده برگشتم و اینکه گشادیم میاد پارت جدید بدم ولی خب چاره ای نیست و اینکه این سناریو درخواستی از یه بنده خدایی هست.
ویو ا/ت:
من با پدر مادرم و برادر و خواهر کوچیکترم زندگی میکنم.
یعنی میکردم......
تا روزی که موزان همشون رو کشت.
من ضعیف تر از اونم که بخوام شیطان کش بشم و اونقدر استعداد و هوش بالایی ندارم که ضعف توی قدرتمو جبران کنه.
واسه همین کلا بیخیال این کار شدم.
خونه من خیلی دوره و باید از جنگل رد بشم.
یه روز که داشتم برمیگشتم خونه بارون خیلی شدیدی گرفت.
مونده بودم باید چیکار کنم؟
داشت کم کم شب میشد و جنگل خطرناک بود. اونم توی همچین بارونی!
من زیاد توی شب از جنگل رد شدم ولی توی بارون خیلی سخت میشه.
دنبال یه جایی بودم که تا بند اومدن بارون توش بمونم ولی هرچی گشتم و فکر کردم جایی پیدا نکردم. تا اینکه ناگهان یه صدای اشنا از پشت سرم شنیدم.
ویو مویچیرو:
میخواستم برم از چاه توی حیاط اب وردارم که دیدم بارون گرفته. ولی من.....من هیچ حسی نداشتم. نه از بد بدن هوا ناراحت بودم یا اینکه باید اب رو بیخیال بشم....و نه از اینکه داره بارون میاد خوشحال شدم. درست مثل همیشه.
ولی......ولی اینبار یه چیزی بود که توی این طوفان توجهم بهش جلب شد. برای چند ثانیه چشمام بهش خیره موند.
دختری که هر روز میدیدم از اینجا رد میشد.
قبل از اینکه بفهمم دیدم هربار ، توی همون ساعت همیشگی به بهانه های مختلف از خونه میام بیرون و از توی حیاط رد شدنشو تماشا میکنم. یه وقتایی به خودم میگفتم:
این دختره کی بود؟
ولی با اینکه کلا ادم فراموشکاری ام مسئله اینه که اصلا خودمم نمیدونم اون کیه؟یا چرا هربار از اینجا رد میشه؟ یا هربار کجا میره؟اسمش چیه؟ و اینکه.......
من چرا هربار واسه دیدنش میام بیرون؟
نمیدونم.
ولی وقتی دیدم تو بارون مونده صداش زدم بیاد.
نمیدونم چرا،ولی نمیتونم ببینم توی طوفان بیرون بمونه.
ویو ا/ت:
همون مردی بود که هرموقع از اینجا رد میشدم میدیدمش.
تاحالا مستقیم باهاش حرف نزدم ولی ،نمیدونم چرا.......احساس میکنم باید ادم مهربونی باشه.
تصمیم گرفتم برم سمتش تا ببینم چی میخواد.
ویو نویسنده:
ا/ت رفت سمت توکیتو و همزمان گفتن:
توکیتو:جایی واسه موندن داری؟....ا/ت:چیزی می‌خواستید؟....
هردو برای یه ثانیه ساکت شدن.
ولی هردو به یه چیز فکر میکردن:
"اولین باره صداشو میشنوم..."
توکیتو ا/ت رو دعوت کرد تا بند اومدن بارون بیاد داخل و ا/ت هم قبول کرد.
توکیتو به ا/ت گفت بشینه رو مبل و رفت دوتا لیوان شکلات داغ اورد و گذاشت رو میز جلوشون و نشست کنار ا/ت.
متوجه شد لباس ا/ت حسابی خیسه.
مویچیرو:ببخشید، حواسم نبود. الان برات حوله میارم.
اومد بلند بشه که ا/ت گوشه آستین لباسشو گرفت و مویچیرو افتاد روی مبل.
زانوی چپش کنار ا/ت بود و دستاش کنار سر ا/ت.
چشماشو که باز کرد چهره سرخ ا/ت و لرزش خفیف چشماشو دید. فاصله شون خیلی کم بود. مویچیرو با تمام وجود مثل گوجه قرمز شد ولی برای چند لحظه بدنش تکون نمی‌خورد.
خب دوستان بنظرتون مویچیرو چیکار کرد؟
اگه شما جای ا/ت بودید توی اون وضع چیکار میکردین؟
یا اصلا میرفتین خونه کسی که اولین باره باهاش مستقیم حرف می‌زنید ولی بارها دیدینش؟
*حتی اگه یه کراشی مثل مویچیرو باشه!🫦😅*
خب دوستان الان اگه بشه یه چیزی شبیه این اتفاق اخر سناریو رو براتون میزارم.
و اینکه شرط پارت بعد:
20 لایک 👍 ❤️
10 بازنشر 🔃
و لطفا مرامی کامنت بزارید!
من کامنت برام از هرچیزی مهم تره!
کامنت ها بشه 30 تا بیخیال شرط های بالا میشم!
20 ❤️ +🔃۱۰=30
اینجوری حساب کردم: ☝️ 😅
و اینکه اونی که درخواست داده بودی:
امیدوارم خوشت اومده باشه😊✨️🎀
دیدگاه ها (۳)

عررررررررررر!نوموخوام!عررررررررررر!خدافظ، من باید پاشم برم م...

کونیچیوا مینا_سان 👋 https://wisgoon.com/989370_7253تانجیرو ا...

کونیچیوا مینا سان اومدم بگم این دوتا خوشگلا رو فالو کنید htt...

پارت ۴ (سرنوشت)

آتیشی که از بارون شروع شد part 40ویوی ا. تتوی راه خونه پدر ج...

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

سناریو شوگا پارت اخر1 ماه از اون شب گذشتهیچ خبری از بحث و جد...

پارت. ۳۱

سناریو بونتن پارت۵

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

سناریو مایکی پارت۳

سناریو تک پارتی مویچیرو(درخواستی)موضوع : اعترافتو یکی از هاش...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط