{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۵۳

پارت۵۳
#جدال عشق
_ از اولش
_ از وقتی که وارد سالن شدی و نشستی روی این میز من پشت سرت
بودم تمام مدت که داشتی با لوکا حرف میزدی
_ همه شو بودم همه شو شنیدم
_ من به ایکا اعتماد دارم
_ چطور متوجه ام نشدی؟
لبخندی زدم
+ ببخشید یکم فکرم درگیر بود برای همین متوجه نشدم
+ راستی مگه تو نباید االن باالی مجلس باشی؟
خندید
_ فکر کردی تولد یه بچه اس البد توقع داری کیکم داشته باشم
با ناراحتی گفتم:
+ یعنی کیکم نداری؟
خندید و سری به نشونه ی منفی تکون داد
_ نه
_ اینا همه که اومدن به مهمونی به خاطر موقعیت شغلی و کار اومدن
فقط یه خوشامد گویی کافیه
_ بعد هر کی کار خودش رو میکنه
_ و پذیرایی
_ بعدم که کادو و هدیه ها
_ تموم
با لب و لوچه ی آویزون گفتم:
+ خوب اینکه اسمش رو نمیشه گذاشت تولد
سرشو آورد جلو و آروم گفت:
_ دنبالم بیا
با تعجب نگاهش کردم
بلند شد و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید
به گوشه سالن رفتیم که کمتر کسی اونجا بود در چوبی که اونجا بود
رو باز کرد و باهم وارد شدیم
یه تراس کوچولو بود
که وسطش یه میز کوچولوی سفید فلزی وجود داشت روی میز کیک
قهوه ای شکالتی با شمع های قرمز روشن خودنمایی میکرد
و دوتا صندلی سفید
ایکا برگشت گفت:
_ ببخشید که خیلی ساده است
_ فقط میخواستم یه جشن کوچک دو نفره جدا داشته باشیم
برگشتم سمتش
+ دیوونه ای
با تعجب نگاهی بهم کرد
+ این خیلی قشنگه ، خیلی
به سمت میز رفت و صندلی رو عقب کشید به صندلی اشاره کرد
_ بفرمائید لیدی
با خنده رفتم و روی صندلی نشستم
اونم رو به روم نشست
+ تولدت مبارک ایکا
خندید سرشو جلو اورد خواست شمع ها رو فوت کنه
که نزاشتم
+ هی هی صبر کن
با تعجب نگاهم کرد
_ چیه؟
+ اول باید آرزو کنی
_ آرزو؟
+ آره دیگه مگه تا حاال شمع تولد فوت نکردی؟
_ خوب راستش این اولین تولدیه که من اصال کیک دارم
یه لحظه تا عمق وجودم سوخت
شاید ایکا توی ناز و نعمت بزرگ شده بود و هیچی توی زندگی کم
نداشت
اما حسرت لذت های کوچک به دلش مونده بود
سعی کردم فراموش کنم این موضوع رو
+ باید اول یه آرزو کنی و بعد شمع مو فوت کنی و قطعا اون آرزو
برآورده میشه فقط یه شرط داره
با کنجکاوی پرسید:
_ چه شرطی؟
+ نباید راجبش به کسی بگی
سری به نشونه ی تائید تکون داد
+ حاال آرزو کن
چشماشو بست و بعد پنج ثانیه همه ی شمع ها رو فوت کرد…
دیدگاه ها (۱)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙💌ماه آروم به جیمین نگاه کرد و لبخند زد. + می‌دونی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

# قولی_که_شکست ###پارت ۶ آیا رابطه این دو مثل پسر عمه و پسر ...

#in_your_eyespart_۹۹ویو کایلااز همون صبح تصمیممو گرفته بودم....

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)دستام رو گذاشتم رو میز و...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط