{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p59
صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.
«تو یه جمله گفتی روی دستم یه نشونه هست، بعد انتظار داری ساکت بشینم؟»
جیمین قدمی به سمت در برداشت.
نینا سریع راهش رو بست.
«جوابمو بده.»
نگاه جیمین روی صورتش ثابت موند.
« برو کنار »
«تا وقتی حرف نزنی، نه.»
چند ثانیه فقط صدای سوختن شمع‌ها شنیده می‌شد.
نینا دستش رو بالا آورد و مچش رو جلوی جیمین گرفت.
«این چیه؟»
جوابی نداد
«از کی روی دستم بوده؟»
سکوت.
«چرا من؟»
باز هم هیچ.
اخم نینا عمیق‌تر شد.
«اصلاً از کجا فهمیدی من این نشونه رو دارم؟»
جیمین نگاه کوتاهی به مچ دستش انداخت.
«سؤال‌هات تموم شد؟»
نینا با حرص خندید.
«تازه شروع شده.»
یک قدم جلو رفت.
«منو از زندگیم کندی، آوردی یه دنیایی که حتی واقعی بودنش رو باور نداشتم، بعد فکر می‌کنی با چند تا جواب نصفه‌نیمه همه‌چی حل میشه؟»
«من حق دارم بدونم چرا اینجام.»

«داری می‌فهمی.»
«نه! تو فقط همون‌قدری می‌گی که خودت دلت می‌خواد.»
صداش توی سالن پیچید.

«من آدم نیستم که هر وقت خواستی در رو روم ببندی و بگی "بعداً".»

چند قدم فاصله بینشون بود.
نینا عقب نکشید.
«از چی می‌ترسی؟»
جمله از دهنش که بیرون اومد، خودش هم جا خورد.
«می‌ترسی حقیقت رو بهم بگی؟ یا می‌ترسی بفهمم تمام این مدت... اشتباه کردی؟»

همون لحظه...
صدای برخورد تیز فلز با سنگ توی سالن پیچید.
جیمین دستکش چرمی‌ای که توی دستش بود، با عصبانیت روی میز انداخت.
«کافیه!»

صدای محکم و خشمگینش توی تالار پیچید.
شعله‌ی شمع‌ها لرزید.
نینا بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
نه از ترس...
از شدت غافلگیری.
جیمین چند لحظه به سختی نفسش را کنترل کرد.
فکش منقبض شده بود.
نگاهش هنوز روی نینا بود.
«فکر می‌کنی نگفتن حقیقت برای خودم آسونه؟»

شرط پارت بعد❤️✨️
لایک۸،کامنت۵
دیدگاه ها (۱۹)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو میکا_____صدای شلی...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

𓆩 پارت ۴۴ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به مرد خیره شد.ات: منظورت چیه؟ ج...

پارت ۳۱

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط