{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بالأخره روز رفتن کوهنشینها فرا رسیده بود و آن دختر ایلیا

بالأخره روز رفتن کوهنشینها فرا رسیده بود و آن دختر ایلیاتی که فقط با نگاهی وجودم را شعله‌ور کرده بود داشت برای همیشه کوله بارسفرش را میبست.او که حالا میدانست من دیگر حق فکر کردن ب او را ندارم ؛شایدبرای رفتن از این دهکده لحظه شماری میکرد.اما من هنوز بی تاب او بودم.
حس عجیبی توی وجودم رخنه کرده بود و ناخوداگاه مرا بسوی اقامت کوهنشینها میکشانید.
باید میرفتم؛باید برای اخرین بار او را میدیدم.
به طرف بیرون دویدم ؛هر چه بیشتر میدویدم
حضورش را بیشتر احساس میکردم.بلأخره ب پشت در باغ رسیدم جایی که کوهنشینها برای اخرین روز مشغول سیب‌چینی در ان بودند.
بی‌صبرانه در را گشودم ولی ناگهان چهرهٔ پدرم ((نوروزخان))بود ک در چهارچوب در هویدا شد.
پدرم حال عجیبی داشت و زیر لب کلمهٔ افسوس را تکرار میکردو بالاخره لب از لب باز کرد؛آخر این دختر بیچاره چ گناهی داشت که باید این بلا را سرخودش میاورد؟؟؟دخترک مثل دستهٔ‌گل بود ولی این طور بیرحمانه پرپر شد.......😢 😢 😢
لبهای خشکیده‌ام را بزحمت از هم باز کردم و با صدایی ک بازور ازگلویم بیرون میآمد پرسیدم :از که حرف میزنی !!؟؟؟پدر که هنوز ناباورانه سرش را تکان میداد گفت:::از همان دختر بیچاره‌ای که امروز خودش را از (((قله‌سنگ )))پرت کرد.تو آن دختر را خوب میشناسی؛همان دختری ک لباس مردانه میپوشید و توی باغ کار میکرد.......
دیدگاه ها (۱)

چند پارتیپارت ۲ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر هنوز با ناباو...

فاصله یک لبخند تا جنون

#oneshatبا نگاهی سرد و کمی اخم آلود از دفتر کنفرانس بیرون آم...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا لبخند عمیقی ز...

free from the court (p1)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط