𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی⁵
همین که درو هل دادم بورا پشتم پنهان شد.
تهیونگ روی کاناپه نشسته بود،دستاشو توی هم قفل کرده بود و به پایین نگاه می‌کرد.
خانم یون هم کنار پنجره وایساده بود.
داشت نمای جنگل حیاط پشتی رو نگاه میکرد.
جنگلی که با اومدن بهار مثل بهشت شده بود.
با ورود ما سکوتی سنگین بینشون افتاد.
خانم یون نگاه کوتاهی به من و بعد به بورایی که پشتم پنهان شده بود کرد.
لبخند محوی زد و گفت:نمی‌خوای به برادرت سلام کنی؟
تهیونگ با شنیدن این جمله مادرش، سرشو آروم بالا آورد.
اول به مادرش نگاهی کرد و بعد سرش به سمت ما چرخید.
بورا آروم از پشت من سرک کشید و نگاهش به تهیونگ افتاد.
برای چند لحظه، هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.
بورا لب‌هاش رو به هم فشرد، انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت.
بعد بالاخره یه لبخند کوچیک روی لب‌هاش نشست.
لبخندی خجالتی که خیلی زود سعی کرد پنهونش کنه.
اما تهیونگ...
فقط نگاهش می‌کرد.
نگاهش روی صورت خواهرش ثابت مونده بود...
انگار هنوز همون دختر بچه‌ی نه‌ساله‌ای رو می‌دید که آخرین بار موقع رفتنش، با چشم‌های اشکی پشت سرش دویده بود.
اما حالا دختری روبه‌روش ایستاده بود که موهاش بلندتر شده بود، صورتش تغییر کرده بود و حتی طرز نگاه کردنش هم با اون روزها فرق داشت.
انگار باورش نمی‌شد این همون بورا باشه.
بورا که از نگاه طولانی برادرش معذب شده بود، سرش رو پایین انداخت و دوباره پشت شونه‌م پنهون شد.
_خب...
صدای خانم یون سکوت اتاق رو شکست.
نگاهش رو از پنجره گرفت، به سمت پسرش برگشت و گفت:حالا که بالاخره تصمیم گرفتی برگردی، امیدوارم قصد نداشته باشی دوباره به این زودی‌ها بری
تهیونگ نگاهش رو از بورا گرفت و به مادرش دوخت.
_هنوز که چیزی نگفتم، مادر
خانم یون نفسشو کلافه داد بیرون و گفت:لازم نیست چیزی بگی... تو رو بهتر از اون می‌شناسم که بخوام از سکوتت نتیجه‌ی خوبی بگیرم
تهیونگ دستی توی موهاش کشید و به پشتی کاناپه تکیه داد.
خانم یون با قدم‌های آهسته به سمتش رفت.
_هشت سال، تهیونگ... هشت سال تمام از این خونه دور بودی... می‌دونی توی این مدت چند بار بورا سراغت رو گرفت؟
بورا سرش رو بالا آورد و کوتاه گفت:مامان...
_نه، بذار بگم
خانم یون نگاه کوتاهی به دخترش انداخت و دوباره رو به تهیونگ ادامه داد:اگه زودتر برمی‌گشتی، می‌تونستی بیشتر با خواهرت وقت بگذرونی... اون موقع شاید لازم نبود امروز مثل دو تا غریبه روبه‌روی هم وایسید و ندونید باید چی به هم بگید
تهیونگ چیزی نگفت.
_بورا وقتی تو رفتی، فقط نه سالش بود... هنوز خیلی چیزها رو نمی‌فهمید اما تو بزرگ‌تر بودی، باید می‌فهمیدی که نبودنت چه تأثیری روی اون می‌ذاره
نگاه تهیونگ برای لحظه‌ای نرم شد.
_شاید اگه زودتر برمی‌گشتی، حالا به جای اینکه مثل یه غریبه باهات رفتار کنه، می‌تونست مثل یه برادر باهات رفتار کنه‌...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۷)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

پارت ۴۳

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط