{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☆فرشته☆

☆فرشته☆

چشمانش از گریه سرخ و باد کرده بود و با همین چشمای سرخ نظارگره این مهمانی بود.
دنبال معشوقه اش....نه "او"دیگر معشوقه اوسامو نبود بلکه معشوقه پدر خوانده اش بود!!!!
قلب بی جنبه اش "او" را میخواست. فقط "او" را.
خیلی وقت بود که قلبش فقط برای آن فرشته ی مهربان می تپید.
بالاخره دید. همه کسَش را دید،داشت میخندید،انگار برایش مهم نبود مجنونش دارد از عشق زیاد میمیرد.
ولی باز هم "او"به شدت زیبا و چشمگیر بود،هرکی بگوید معشوقه اش در بین همه نمیدرخشید قطعا آدمی دروغگو و حسود بوده است.
حال اوسامو داغون و خراب بود. اگر این مهمانی عذاب آور تا نیم ساعت دیگر تمام نشود،همان جا از حال میرفت.
اوسامو دیگر نتوانست تحمل کنه،به سمت پسر مو حنایی رفت تا بیشتر باهاش حرف بزنه.
آخه محض رضای خدا اوسامو چطور میتونست باور کنه؟چطور میتونست باور کنه کسی که دو سال نیم عاشقش بوده اوسامو رو دوست نداره؟و فقط قصد بازی کردن با اوسامو رو داشته؟یعنی همچی دروغی بیش نبود؟

سمت اوگای و معشوقه اوگای رفت
خواست با "او" حرف بزند که..
فرشته معصوم و مهربانش اوسامو رو سپر خود کرد و اسلحه ای رو سمت سر اوسامو گرفت و بعد داد زد:هر کی بخواد یک قدم دیگه بیاد جلو، اوسامو رو جلوی همه تون میکشم

آه،اوسامو؟چرا کلمه اوسامو آن هم از زبان "او" برای دازای انقدر دلنشین بود؟

اوگای:چرا این کار میکنی؟

در جوابش گفت: ببینم تو کویو رو نمیشناسی؟ تو اون رو (کو)صدا میزدی!چطور تونستی همسرت رو بکشی؟

اوگای:کویو چه ربطی....

حالا یادش اومد کویو یک برادر کوچک تر داشت.

اوگای:بابت مرگ خواهرت معذرت میخوام،من مجبور بودم

اسلحه رو سمت اوگای گرفت و بعد شلیک کرد و بعد گفت:برای معذرت خواهی دیگه خیلی دیره

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆حال☆

☆ناکاهارا چویا☆

وارد دفترش شد و هم در را بست شروع به گریه کردن کرد.
هنوز هم اوسامو دنبال معشوقه اش بود.
هنوز هم "او" را فراموش نکرده بود.
هنوز هم برای فرشته اش گریه میکرد.
هنوز هم نمیخواست باور کند دوردونه قلبش او را ترک کرده بود.
صدای در اومد.
اوسامو در را باز کرد و با آکوتاگاوا روبه رو شد

آکوتاگاوا:رئیس! پیداش کردیم!ناکاهارا چویا رو پیدا کردیم!!!!

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

دلم برای دازای سوخت😂💅
دیدگاه ها (۲)

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

خب...بزارین یکم خودم رو معرفی کنم😃شما میتونین منو یوکی صدا ک...

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟داری م...

☆تردید☆ پنج ماه از زمانی که دازای اعتراف کرد میگذشت. این پنج...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط