جادویی به نام عشق
قبل از خوندن این پارت پارت قبل رو یه مرور بکنید
و ببخشيد برای دیر گذاشتنم
.........................
تهیونگ و سرباز ها نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن
سرباز¹:علاحضرت مطمعنید که نمیخاین برای شما هم غذا بپزیم
تهیونگ: اره همسرم برام از قبل اماده کرده
سرباز²:اووو علاحضرت شما چه خوشانسید
تهیونگ تک خندهای کرد
تهیونگ: مگه تو هنوز ازدواج نکردی
سرباز²:نه هنوز
سرباز³:علاحضرت حتما ملکه رو خیلی دوست دارید
تهیونگ: معلومه...
سرباز¹:وفاداری شما به ملکه تحسین برانگیزه
تهیونگ: وفاداری همه شما سرباز ها هم به کشورتون تحسین برانگیزه امیدوار جنگ رو پیروز بشیم و همه سالم پیش خوانواده هامون برگردیم
همه سرباز ها خندیدن
.......
حدودای ساعت 10 شب بود
ات پشت میز کار اتاق قدیمی تهیونگ داشت مالیات ها رو چک میکرد
سارا همینطوری که داشت تومار ها رو میچید تو قفسه لب زد
سارا:هنوز تموم نشده
ات:نه
همون لحضه در باز شد
جیمین نفس زنان لب زد
جیمین: یه چیزی فهمیدم......اوه ببخشید در نزدم
ات:اشکال نداره بگو چی شده
جیمین: خب راستش پادشاه سابق یک ندیمه وفادار داشته که همه جا پیشش بوده و مطمعنا اون میدونه که اون شب چه اتفاقی افتاده یا شاید خودش باشه
ات:میدونی الان کجاست
جیمین: با پرس و جوهایی که کردم بعد از بازنشستگی به یکی از شهر های قربی رفته که تا اینجا یک روز فاصله داره اما....
ات:اما چی جیمین
جیمین با ناامیدی لب زد
جیمین: اگه که جغرافیا کشور رو بلد باشید شرق و غرب با یک رودخونه عمیق از هم جدا شده و پل بین قرب و شرق خراب شده و تا یک هفته دیگه درست نمیشه
ات:یعنی باید یک هفته صبر کنیم
جیمین سرش رو پایین انداخت
...........
سوهو:چرا چرا برگشتی
زن:برگشتم تا تورو ببینم عزیزم
سوهو:منو عزیزم صدا نزن ،تو رفتی
زن:من در خطر بودم که رفتم ولی الان برگشتم ،میدونم الان داری اذیت میشی و میخام تو رو از تهیونگ بالا تر ببرم
سوهو:چجوری
زن:بعدا در بارش حرف میزنیم الان دلم یه بقل محکم میخاد
زن دستاش رو باز کرد
سوهو تکون نخورده ولی اشکش ریخت
زن:نمیایی
سوهو سمت زن رفت و اونو در آغوش گرفت.....
ادامه دارد....
................
فردا پارت داریم
حمایت؟
و ببخشيد برای دیر گذاشتنم
.........................
تهیونگ و سرباز ها نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن
سرباز¹:علاحضرت مطمعنید که نمیخاین برای شما هم غذا بپزیم
تهیونگ: اره همسرم برام از قبل اماده کرده
سرباز²:اووو علاحضرت شما چه خوشانسید
تهیونگ تک خندهای کرد
تهیونگ: مگه تو هنوز ازدواج نکردی
سرباز²:نه هنوز
سرباز³:علاحضرت حتما ملکه رو خیلی دوست دارید
تهیونگ: معلومه...
سرباز¹:وفاداری شما به ملکه تحسین برانگیزه
تهیونگ: وفاداری همه شما سرباز ها هم به کشورتون تحسین برانگیزه امیدوار جنگ رو پیروز بشیم و همه سالم پیش خوانواده هامون برگردیم
همه سرباز ها خندیدن
.......
حدودای ساعت 10 شب بود
ات پشت میز کار اتاق قدیمی تهیونگ داشت مالیات ها رو چک میکرد
سارا همینطوری که داشت تومار ها رو میچید تو قفسه لب زد
سارا:هنوز تموم نشده
ات:نه
همون لحضه در باز شد
جیمین نفس زنان لب زد
جیمین: یه چیزی فهمیدم......اوه ببخشید در نزدم
ات:اشکال نداره بگو چی شده
جیمین: خب راستش پادشاه سابق یک ندیمه وفادار داشته که همه جا پیشش بوده و مطمعنا اون میدونه که اون شب چه اتفاقی افتاده یا شاید خودش باشه
ات:میدونی الان کجاست
جیمین: با پرس و جوهایی که کردم بعد از بازنشستگی به یکی از شهر های قربی رفته که تا اینجا یک روز فاصله داره اما....
ات:اما چی جیمین
جیمین با ناامیدی لب زد
جیمین: اگه که جغرافیا کشور رو بلد باشید شرق و غرب با یک رودخونه عمیق از هم جدا شده و پل بین قرب و شرق خراب شده و تا یک هفته دیگه درست نمیشه
ات:یعنی باید یک هفته صبر کنیم
جیمین سرش رو پایین انداخت
...........
سوهو:چرا چرا برگشتی
زن:برگشتم تا تورو ببینم عزیزم
سوهو:منو عزیزم صدا نزن ،تو رفتی
زن:من در خطر بودم که رفتم ولی الان برگشتم ،میدونم الان داری اذیت میشی و میخام تو رو از تهیونگ بالا تر ببرم
سوهو:چجوری
زن:بعدا در بارش حرف میزنیم الان دلم یه بقل محکم میخاد
زن دستاش رو باز کرد
سوهو تکون نخورده ولی اشکش ریخت
زن:نمیایی
سوهو سمت زن رفت و اونو در آغوش گرفت.....
ادامه دارد....
................
فردا پارت داریم
حمایت؟
- ۳.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط