فقط یک دوست معمولی پارت 6
فقط یک دوست معمولی پارت 6
کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:
«منشیات نیستم که بهم دستور میدی! 🙂»
کاغذ رو گذاشتم جلوی دستش.
تهیونگ خوندش و یه لبخند کوچیک زد.
بعد نوشت:
«پس لطفاً مثل یه همگروهی مسئولیتپذیر رفتار کن.»
با دیدن جملهاش چشمهام گرد شد.
ات توی دلش: وای خدا، یکی اینو از جلوی چشمم برداره! 😭
زنگ کلاس خورد و همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
تهیونگ بلند شد و گفت:
تهیونگ: ساعت سه یادت نره.
ات: باشه بابا، فهمیدم!
تهیونگ: خوبه.
بعد با خیال راحت از کلاس رفت بیرون.
منم کیفم رو برداشتم و رفتم سمت در که یهو یه پسر جلوم سبز شد.
پسره: سلاممم! تو همون ات هستی؟
ات: آره، تو دیگه کی هستی؟ 😂
پسره: جونگکوک، دوست تهیونگ. اومدم ببینم همگروهی جدیدش چطوره.
ات: چرا؟ قراره ازم مصاحبه بگیری؟ 😐😂
جونگکوک زد زیر خنده.
جونگکوک: نه بابا! فقط میخواستم بدونم چطوری قراره با این بشر کنار بیای.
ات: مگه چشه؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
جونگکوک: فعلاً چیزی نمیگم. خودت بهزودی میفهمی! 😂
بعد دست تکون داد و رفت.
من همونجا وایساده بودم و به رفتنش نگاه میکردم.
ات: اینا چرا همشون یه جوری حرف میزنن انگار تهیونگ رئیس مافیاست؟! 😭😂
گوشیام رو درآوردم و به سارا پیام دادم.
ات: بدبخت شدم.
سارا: چی شده؟! 😭
ات: همگروهیم یه آدم فوقالعاده جدی و رو مخه.
سارا: وای وای وای 😂😂
ات: نخند بیشعور!
سارا: ساعت سه میری کتابخونه؟ 👀
ات: آره، چارهای ندارم.
سارا: موفق باشی عروس خانومممم! 💋😂
ات: ساراااااااااااااا! 😭
گوشی رو خاموش کردم و راه افتادم سمت خوابگاه.
وقتی رسیدم، سارا و مینا روی مبل نشسته بودن و چیزی میخوردن.
سارا: اووووه، خانم همگروهی تشریف آوردن! 😂
ات: یکی اینو از جلوی چشمم برداره!
مینا: حالا چی شده باز؟
کیفم رو روی مبل انداختم و گفتم:
ات: این تهیونگ فکر کرده من کارمندشم! گفته ساعت سه برم کتابخونه، اونم با لحن دستوری!
سارا خندید.
سارا: خب برو دیگه، شاید آدم بدی نباشه.
ات: سارا، تو طرف کی هستی؟! 😑
سارا: طرف عشق و عاشقی! 😂💗
یه بالش برداشتم و پرت کردم سمتش.
ات: خفه شووو!
مینا خندید و گفت:
مینا: پاشو آماده شو، دیرت میشه.
به ساعت نگاه کردم.
دو و نیم بود!
ات: وااای، من هنوز ناهارم نخوردم! 😭
سارا با خونسردی گفت:
سارا: اشکال نداره، عشق که بیاد اشتها هم میره! 😂😂
ات: ساراااااااا!
بالاخره یه چیزی خوردم، وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم سمت کتابخونه.
فقط امیدوار بودم این جلسه زود تموم بشه.
اما وقتی وارد کتابخونه شدم و تهیونگ رو دیدم که پشت میز نشسته بود، با یه لبخند مرموز نگاهم کرد و گفت:
تهیونگ: بالاخره اومدی. فکر کردم پشیمون شدی.
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
ات: من سر قولم میمونم، برخلاف بعضیا که فکر میکنن رئیس بقیهان!
تهیونگ خندید.
تهیونگ: خیلی خب، خانم زبوندراز. حالا بیا ببینیم قراره چیکار کنیم.
ببخشید بچه ها درس داشتم نتونستم بزارم ولی تا شب یه پارت دیگه هم میزارم🙃
#فیک #فیک_کره_ای #فیک_تهیونگ #تهیونگ #وی #BTS #Taehyung #KimTaehyung #فیک_عاشقانه #فیک_کمدی #عاشقانه #کمدی #رمان #رمان_کره_ای #فیک_جدید #داستان_عاشقانه #فیک_دوستی #ات_و_تهیونگ #ویسگون #فیک_ویسگون #رمان_ویسگون #داستان_کره_ای 💗✨
شرایط پارت بعد 20 لایک و 10 بازنشر
کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:
«منشیات نیستم که بهم دستور میدی! 🙂»
کاغذ رو گذاشتم جلوی دستش.
تهیونگ خوندش و یه لبخند کوچیک زد.
بعد نوشت:
«پس لطفاً مثل یه همگروهی مسئولیتپذیر رفتار کن.»
با دیدن جملهاش چشمهام گرد شد.
ات توی دلش: وای خدا، یکی اینو از جلوی چشمم برداره! 😭
زنگ کلاس خورد و همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
تهیونگ بلند شد و گفت:
تهیونگ: ساعت سه یادت نره.
ات: باشه بابا، فهمیدم!
تهیونگ: خوبه.
بعد با خیال راحت از کلاس رفت بیرون.
منم کیفم رو برداشتم و رفتم سمت در که یهو یه پسر جلوم سبز شد.
پسره: سلاممم! تو همون ات هستی؟
ات: آره، تو دیگه کی هستی؟ 😂
پسره: جونگکوک، دوست تهیونگ. اومدم ببینم همگروهی جدیدش چطوره.
ات: چرا؟ قراره ازم مصاحبه بگیری؟ 😐😂
جونگکوک زد زیر خنده.
جونگکوک: نه بابا! فقط میخواستم بدونم چطوری قراره با این بشر کنار بیای.
ات: مگه چشه؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:
جونگکوک: فعلاً چیزی نمیگم. خودت بهزودی میفهمی! 😂
بعد دست تکون داد و رفت.
من همونجا وایساده بودم و به رفتنش نگاه میکردم.
ات: اینا چرا همشون یه جوری حرف میزنن انگار تهیونگ رئیس مافیاست؟! 😭😂
گوشیام رو درآوردم و به سارا پیام دادم.
ات: بدبخت شدم.
سارا: چی شده؟! 😭
ات: همگروهیم یه آدم فوقالعاده جدی و رو مخه.
سارا: وای وای وای 😂😂
ات: نخند بیشعور!
سارا: ساعت سه میری کتابخونه؟ 👀
ات: آره، چارهای ندارم.
سارا: موفق باشی عروس خانومممم! 💋😂
ات: ساراااااااااااااا! 😭
گوشی رو خاموش کردم و راه افتادم سمت خوابگاه.
وقتی رسیدم، سارا و مینا روی مبل نشسته بودن و چیزی میخوردن.
سارا: اووووه، خانم همگروهی تشریف آوردن! 😂
ات: یکی اینو از جلوی چشمم برداره!
مینا: حالا چی شده باز؟
کیفم رو روی مبل انداختم و گفتم:
ات: این تهیونگ فکر کرده من کارمندشم! گفته ساعت سه برم کتابخونه، اونم با لحن دستوری!
سارا خندید.
سارا: خب برو دیگه، شاید آدم بدی نباشه.
ات: سارا، تو طرف کی هستی؟! 😑
سارا: طرف عشق و عاشقی! 😂💗
یه بالش برداشتم و پرت کردم سمتش.
ات: خفه شووو!
مینا خندید و گفت:
مینا: پاشو آماده شو، دیرت میشه.
به ساعت نگاه کردم.
دو و نیم بود!
ات: وااای، من هنوز ناهارم نخوردم! 😭
سارا با خونسردی گفت:
سارا: اشکال نداره، عشق که بیاد اشتها هم میره! 😂😂
ات: ساراااااااا!
بالاخره یه چیزی خوردم، وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم سمت کتابخونه.
فقط امیدوار بودم این جلسه زود تموم بشه.
اما وقتی وارد کتابخونه شدم و تهیونگ رو دیدم که پشت میز نشسته بود، با یه لبخند مرموز نگاهم کرد و گفت:
تهیونگ: بالاخره اومدی. فکر کردم پشیمون شدی.
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
ات: من سر قولم میمونم، برخلاف بعضیا که فکر میکنن رئیس بقیهان!
تهیونگ خندید.
تهیونگ: خیلی خب، خانم زبوندراز. حالا بیا ببینیم قراره چیکار کنیم.
ببخشید بچه ها درس داشتم نتونستم بزارم ولی تا شب یه پارت دیگه هم میزارم🙃
#فیک #فیک_کره_ای #فیک_تهیونگ #تهیونگ #وی #BTS #Taehyung #KimTaehyung #فیک_عاشقانه #فیک_کمدی #عاشقانه #کمدی #رمان #رمان_کره_ای #فیک_جدید #داستان_عاشقانه #فیک_دوستی #ات_و_تهیونگ #ویسگون #فیک_ویسگون #رمان_ویسگون #داستان_کره_ای 💗✨
شرایط پارت بعد 20 لایک و 10 بازنشر
- ۳۶۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط