ادامه پارت ۷
ادامه پارت ۷
جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»
اتاق ساکت شد. ملکه سرش را بالا آورد. پزشک عقب رفت. سربازها دستشان به شمشیر رفت.
سوهو لبخند زد. این بار واضحتر. «ثابت کن.»
جیمین ایستاد. نفسنفس میزد. دستانش میلرزیدند.
مارال، از پشت، آرام گفت: «جیمین...»
جیمین برگشت. به او نگاه کرد. و مارال، در آن نگاه، چیزی دید که تا حالا ندیده بود. ترس. نه از سوهو. از اینکه نکند مارال هم قربانی شود.
سوهو هم نگاهش را به مارال دوخت. «خانم مارال...» گفت. «شما شاهد بودید. پادشاه... به من چیزی گفت؟»
مارال گلویش را صاف کرد. همه نگاهها روی او بود. سوهو. جیمین. ملکه. سربازها.
اگر حقیقت را میگفت، سوهو او را میکشت. اگر سکوت میکرد، جیمین هیچوقت نمیفهمید.
نفس عمیقی کشید.
«پادشاه...» شروع کرد. «...فقط اسم شما رو صدا زد.»
سوهو نگاهش کرد. طولانی. سنگین. بعد، سرش را تکان داد. «پس شهادت شما هم ثبت میشه. پادشاه، در آخرین لحظه، فقط اسم من رو صدا زد. یعنی من رو جانشین خودش میدونست.»
جیمین به مارال نگاه کرد. چشمانش پر از سؤال بود. چرا دروغ گفتی؟
مارال نگاهش را دزدید. نمیتوانست جواب بدهد. نه الان. نه اینجا.
سوهو رو به همه کرد. «فردا صبح، مراسم تاجگذاری برگزار میشه.»
و از اتاق بیرون رفت.
ملکه، هنوز کنار تخت پادشاه، زانو زده بود و گریه میکرد. جیمین کنارش زانو زد. دست مادرش را گرفت. اما نگاهش، از روی شانهی ملکه، به مارال بود.
مارال به دیوار تکیه داد. دستانش میلرزیدند.
سوهو پادشاه شد.
و او، با یک دروغ، مهر تأییدش را زده بود.
👑💛
اممممممممم
حرفی ندارم هعی.....زندگی
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۳۰
بازنشر۴
جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»
اتاق ساکت شد. ملکه سرش را بالا آورد. پزشک عقب رفت. سربازها دستشان به شمشیر رفت.
سوهو لبخند زد. این بار واضحتر. «ثابت کن.»
جیمین ایستاد. نفسنفس میزد. دستانش میلرزیدند.
مارال، از پشت، آرام گفت: «جیمین...»
جیمین برگشت. به او نگاه کرد. و مارال، در آن نگاه، چیزی دید که تا حالا ندیده بود. ترس. نه از سوهو. از اینکه نکند مارال هم قربانی شود.
سوهو هم نگاهش را به مارال دوخت. «خانم مارال...» گفت. «شما شاهد بودید. پادشاه... به من چیزی گفت؟»
مارال گلویش را صاف کرد. همه نگاهها روی او بود. سوهو. جیمین. ملکه. سربازها.
اگر حقیقت را میگفت، سوهو او را میکشت. اگر سکوت میکرد، جیمین هیچوقت نمیفهمید.
نفس عمیقی کشید.
«پادشاه...» شروع کرد. «...فقط اسم شما رو صدا زد.»
سوهو نگاهش کرد. طولانی. سنگین. بعد، سرش را تکان داد. «پس شهادت شما هم ثبت میشه. پادشاه، در آخرین لحظه، فقط اسم من رو صدا زد. یعنی من رو جانشین خودش میدونست.»
جیمین به مارال نگاه کرد. چشمانش پر از سؤال بود. چرا دروغ گفتی؟
مارال نگاهش را دزدید. نمیتوانست جواب بدهد. نه الان. نه اینجا.
سوهو رو به همه کرد. «فردا صبح، مراسم تاجگذاری برگزار میشه.»
و از اتاق بیرون رفت.
ملکه، هنوز کنار تخت پادشاه، زانو زده بود و گریه میکرد. جیمین کنارش زانو زد. دست مادرش را گرفت. اما نگاهش، از روی شانهی ملکه، به مارال بود.
مارال به دیوار تکیه داد. دستانش میلرزیدند.
سوهو پادشاه شد.
و او، با یک دروغ، مهر تأییدش را زده بود.
👑💛
اممممممممم
حرفی ندارم هعی.....زندگی
شرط
لایک ۱۵
کامنت ۳۰
بازنشر۴
- ۲۰۴
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط