𝖕𝖆𝖗𝖙20
𝖕𝖆𝖗𝖙20
مارال شب بعد، مخفیانه به باغ شرقی رفت. جیمین منتظرش بود. کتاب را به دستش داد. «سوهو منو تو کتابخانه گیر آورد. ولی کتاب رو بهم داد. گفت بخونم.»
جیمین کتاب را ورق زد. اخم کرد. «این یه تلهست. اون داره بازی میکنه.» به مارال نگاه کرد. «باید از این بازی به نفع خودمون استفاده کنیم.»
«چطور؟»
جیمین نزدیکتر شد. «سوهو حواسش به توئه. فکر میکنه تو خطر اصلی هستی. پس من میرم اتاق مطالعهش. تو فقط باید حواست رو پرت کنی.»
مارال سرش را تکان داد. «چطور؟»
«فردا شب، شام رسمی با اشرافه. سوهو مجبوره بره. تو هم اونجا باش. یه کاری کن که بیشتر از همیشه بهت توجه کنه.»
مارال نفس عمیقی کشید. «باشه.»
---
آن شب، مارال لباس قرمز پوشید. موهایش را باز گذاشت. وقتی وارد سالن شد، همه سرها برگشتند. سوهو، از بالای میز، جام را از دستش گذاشت. نگاهش کرد. طولانی. طوری که مارال حس کرد میخواهد از آنطرف میز پرواز کند.
جیمین، در سایهی ستونها، از سالن بیرون رفت.
---
جیمین وارد اتاق مطالعهی سوهو شد. از میان کاغذها گذشت. نامهها، دستورات، مالیاتها. کشوی میز را باز کرد. یک شیشهی کوچک. با مایعی زرد و برچسبی که دستخط سوهو رویش بود: «زهر تاج - یک دوز کامل».
جیمین شیشه را در جیبش گذاشت. پوزخندی زد. «پیدات کردم، برادر.»
💛👑
خداوکیلی دو روز صبر کردم هنوز شرطا نرسیده بود 😞😞
شرط
لایک ۱۰
کامنت ۱۵
بازنشر ۵
مارال شب بعد، مخفیانه به باغ شرقی رفت. جیمین منتظرش بود. کتاب را به دستش داد. «سوهو منو تو کتابخانه گیر آورد. ولی کتاب رو بهم داد. گفت بخونم.»
جیمین کتاب را ورق زد. اخم کرد. «این یه تلهست. اون داره بازی میکنه.» به مارال نگاه کرد. «باید از این بازی به نفع خودمون استفاده کنیم.»
«چطور؟»
جیمین نزدیکتر شد. «سوهو حواسش به توئه. فکر میکنه تو خطر اصلی هستی. پس من میرم اتاق مطالعهش. تو فقط باید حواست رو پرت کنی.»
مارال سرش را تکان داد. «چطور؟»
«فردا شب، شام رسمی با اشرافه. سوهو مجبوره بره. تو هم اونجا باش. یه کاری کن که بیشتر از همیشه بهت توجه کنه.»
مارال نفس عمیقی کشید. «باشه.»
---
آن شب، مارال لباس قرمز پوشید. موهایش را باز گذاشت. وقتی وارد سالن شد، همه سرها برگشتند. سوهو، از بالای میز، جام را از دستش گذاشت. نگاهش کرد. طولانی. طوری که مارال حس کرد میخواهد از آنطرف میز پرواز کند.
جیمین، در سایهی ستونها، از سالن بیرون رفت.
---
جیمین وارد اتاق مطالعهی سوهو شد. از میان کاغذها گذشت. نامهها، دستورات، مالیاتها. کشوی میز را باز کرد. یک شیشهی کوچک. با مایعی زرد و برچسبی که دستخط سوهو رویش بود: «زهر تاج - یک دوز کامل».
جیمین شیشه را در جیبش گذاشت. پوزخندی زد. «پیدات کردم، برادر.»
💛👑
خداوکیلی دو روز صبر کردم هنوز شرطا نرسیده بود 😞😞
شرط
لایک ۱۰
کامنت ۱۵
بازنشر ۵
- ۲۲۲
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط