Soukoku

( بازنویسی شده)
/صبح/

*** مافیا ، چویا

الیس: وایییییی چویا خیلی گوگولی شدی با این مرواریدا هم که محشری حالا نوبت لباسته
چویا: چی؟ نه نه نه الیس چان میخوام بیان دنبالم تازه موهامم باید باز کنی
الیس: چی؟ نه عمرا باید با همونا بری تازه الان نوبت لباساته
چویا: خیلی خب باشه

الیس چان رفت برام یه لباس آورد که گوشاش مثل خرگوش بود و یه شورتک سفید ، مجبور شدم بپوشمش ، و اومدم بیرون

الیس: چویا تو مثل رویا میمونی

با حرفش گونه هام سرخ شد ، رئیس وارد شد و منو دید

موری: اومدن دنبالت
چویا: ولی من باید لباسم رو عوض کنم و موهام رو باز کنم
الیس: با همونا برو
موری: از نظرم حرفش رو گوش کن چون اونی که قراره از بین بره منم
چویا: چشم

چویا با همون لباس ها رفت بیرون

چویا: تو که کونیکیدا نیستی
تانیزاکی: درسته من…
چویا: تانیزاکی ،میشناسمت
تانیزاکی: اول میریم خونه ی تو؟
چویا: آره چند تا وسیله دارم باید اون ها رو بردارم
تانیزاکی: چشم

سوار ماشین شدیم و به خونه ی من رفتیم ، در ورودی رو باز کردم:

تانیزاکی: توی عمارت زندگی میکنی؟
چویا: آره قبلا خونه ی دازای بود
تانیزاکی: چی؟ دازای سان که حتی پول آب خوردنم نداره
چویا: هه… اون اونقدری پول داره که نصف ژاپن رو بخره ولی خوشش نمیاد پولشو خرج کنه

از قیافش مشخص بود که متعجب شده

*** تانیزاکی

وقتی در رو باز کرد منم رفتم تو ، روی دیوار ها عکس های خودش و دازای بود روی میز حلقه بود و اسم دازای و چویا نوشته شده بود ، انگار رابطشون جدی بوده ، یه نامه با نوشته ی:« شاید اولش یه بازی مزخرف بود ولی وقتی فهمیدم از بازی خارج شدم دیر شد ، معذرت میخوام ولی دیگه نمیتونیم . دازای اوسامو »
چویا واقعا درد کشیده بود، روی میز قرص های خواب آور بود ، اون آسیب دیده است اونم بد .
رفتم طبقه ی بالا که دیدم داره وسایل جمع میکنه

تانیزاکی: راجب سوکوکو…
چویا: پس گفته
تانیزاکی: بله گفته
چویا: من قراره خونه ی کی بمونم؟
تانیزاکی: کونیکیدا ولی تو به دازای بگو خونه کیوکا
چویا: باشه
تانیزاکی: بریم؟
چویا: نه وایسا

رفت سمت میز و یه گردنبند برداشت

چویا: بریم

رفتیم و وسایل رو تو ماشین گذاشتیم رفتیم سمت آژانس

*** چویا

به آژانس رسیدیم رفتیم طبقه ی چهارم و در رو باز کردم

آتسوشی: سلام چویا سان
چویا: سلام جینکو

به همه سلام دادم ولی…
روبه‌روم بود ، با اون چشماش بهم زل زده بود ، همه چیز پوچ شد ، مکانی که بودم ، صدا ها ، آدما ، فقط اون رو میدیدم

چویا: س…سلام اوسامو

بغض توی صدام کاملا واضح بود ولی برام مهم نبود چون اون اینجا بود روبه‌روم…

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۲)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

یک سگ زیادی ولگرد

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

دهکده جادویی بانگو پارت ۱۲( پایان فصل اول )

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

پادشاهی شب''مجازات روز''رستگاری سپیده دم ''PART 1,1این شهر د...

"تجزیه و تحلیل شخصیت ها" پارت اول شخصیت: اوسامو دازای ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط