ابلیس
part 174
تقه ای به در وارد شد و چویا چشماشو باز کرد و دستای دازای رو دورش حس کرد که چطور محکم گرفتتش و سرش داخل موهاش بود.
+ دازای در میزنن...بزار بلند شم
_ ولش کن!
چویا سرشو برگردوند و نگاهش کرد
+ تو بیداری؟
_ نه خوابم مزاحم نشو
سرشو رو سینه چویا گذاشت و چشماشو بست و پتو رو بالا تر آورد
+ در میزنن بزار باز کنم درو
_ نه...هر کسی هست بزار انقدر در بزنه تا دستش بشکنه
صدای گریه ی ائویی بلند شد که چویا با کلی تلاش از بین دستای دازای فرار کرد و تیشرت مشکی دازای رو تنش کرد و پا برهنه سمت در رفت و باز کردو از کنار به بیرون نگاه کرد
+ چیشده؟
خدمتکار با دیدن وضعیت چویا با شرمندگی گفت
" ائویی چان میخواد بره حیاط...خواستم از شما بپرسم چون گفته بودید نزاریم "
چویا لبخندی زد و موهای ائویی رو نوازش کرد
+ به شرط اینکه ندویی...اونجا پر سنگه
ائویی سری تکون داد و دست چویا رو گرفت
+ افرین حالا میتونید برید
درو بست و سمت تخت رفت و چهار دست پا سمت شوهر بد اخلاقش رفت که یهو تو بغلش کشید و روی شکمش نشوند
_ چی میخواست؟
+ چیز مهمی نبود
لب هاشو کوتاه بوسید و گفت
_ امروز به عنوان رئیس باید برم مافیا
+ موری سان چی شد؟
_ برگشت به کار قبلیش
+ خوبه...یه دوش باید بگیریم! اول من میرم
خواست بلند شه که دازای از پشت گرفتش و کشید تو بغلش
_ من و تو نداریم...ما میریم
+ دلم درد میکنه...کمرم درد دارم نمیشه دوتایی بریم یه اتفاقی میوفته
دازای خندید و گفت
_ نه نمیوفته چون من باید برم سرکار
+ هی هیرویا دیگه بدنیا اومده
دازای لپش رو طولانی بوسید و فشردش
_ باشه باهم میریم
+ کیفت خیلی کوکه...باز چیکار میخوای بکنی؟
_ تورو قراره به آرزوت برسونم
چویا سمتش برگشت و نگاهش کرد و بعد از کمی چشم تو چشم شدن چویا جیغی زد و پرید تو بغلش که روی تخت به پشت دازای افتاد
+ جدی میگی؟ باورم نمیشه...قراره سالن بزنم؟
_ توی دو روز چند تا طراحی میتونی انجام بدی؟
+ اگه کل روز وقت بزارم...شاید شش تا
_ پس میکنیمش چهار روز
+ ازت ممنونم...تو یه دیوونه ای
_ میدونم...واسه تو یه چی فراتر از دیوونه ام
جاشون عوض کرد و صورتش رو بوسه بارون کرد
_ بهتره دیر نکنیم
از روش بلند شد و برآید استایل بغلش کرد و سمت حموم برد.
........................................................
وارد اتاق شد که دازای اخمی کرد و پشت میز نشست...میزی که یه زمانی هیولایی به نام ریو میشست...
به وسط اتاق نگاه کرد و بچگیش جلو چشمش اومد...زمانی که کتک میخورد یا کودک های بی گناهی رو تو سن کم شکنجه میکرد...
دستای صورتش رو گرفتن و سمت خودش برد و با اخم کمرنگ گفت
+ به گذشته فکر نکن...بچگی تو همراه با ریو از بین رفت...این اتاق مال توعه...همه ی اون اتفاق ها مدیر ریو پدرت...همه شون تموم شد...این مافیا حالا به دست تو دوباره سر پا میشه...من بهت باور دارم
_ گذشته...زخمیه که ردش نمیره...آسیبی که من دیدم...چویا هیچوقت پاک نمیشه
+ فراموش کن...حالا دیگه ما هستیم...من تو و هیرویا و همینطور ائویی به علاوه مادرت...دازای تو باید مادرت رو ببخشی
_ اینو نخوا
+ اون به خواست خودش ولت نکرده اون به خواست خودش از بدنش استفاده نکرده...اون مادرته حتی شش ماه تورو بزرگ کرده...اون تموم این مدت با فکر اینکه تو مردی زندگی کرده
_ چویا منم فکر میکردم تو مردی...ولی پیدات کردم...مادر من دنبال من نگشت!
+ فقط ببخش...دنبال دلیل نیار و راحت ببخش
دازای بلند شد و گفت
_ امروز....یه شام برای اعضای مافیاست...میای؟
+ معلومه که میام
دازای رو در آغوش گرفت و چند ثانیه همونطور موند که دازای گفت
_ بعد از نمایش هنر هات...آخرین سوپرایزم رو نمایان میکنم
+ بازم هست؟
_ معلومه
ازش فاصله گرفت که در به صدا در اومد و دازای روی صندلی نشست و اجازه ورود داد که اوداساکو وارد شد
" ریاست رو تبریک میگم اوسامو "
برگه ای رو جلوش گذاشت و با لبخند گفت
" همه چی رو به راهه...اسلحه و مواد ها سالم به انبار برده شد و چند تا از زندانی ها هم به دلیل فرار کشته شدن "
_ خوبه...ممنون
اوداساکو دست به سینه ایستاد
" دازای...چیزه...رئیس یه درخواستی دارم "
_ میشنوم
" میخوام استعفا بدم "
_ عالیه...نیازی به امضا یا حتی تهدید نیست میتونی از امروز نیای
" جدی؟ من فکر کردم استعفا به معنی مرگه "
_ بهتره تو برنامه های من دخالت نکنی اوداساکو...دیگه میتونی بری
اوداساکو خندید و تعظیم کرد و خارج شد.
______________________________________________________
ادامه دارد...
تقه ای به در وارد شد و چویا چشماشو باز کرد و دستای دازای رو دورش حس کرد که چطور محکم گرفتتش و سرش داخل موهاش بود.
+ دازای در میزنن...بزار بلند شم
_ ولش کن!
چویا سرشو برگردوند و نگاهش کرد
+ تو بیداری؟
_ نه خوابم مزاحم نشو
سرشو رو سینه چویا گذاشت و چشماشو بست و پتو رو بالا تر آورد
+ در میزنن بزار باز کنم درو
_ نه...هر کسی هست بزار انقدر در بزنه تا دستش بشکنه
صدای گریه ی ائویی بلند شد که چویا با کلی تلاش از بین دستای دازای فرار کرد و تیشرت مشکی دازای رو تنش کرد و پا برهنه سمت در رفت و باز کردو از کنار به بیرون نگاه کرد
+ چیشده؟
خدمتکار با دیدن وضعیت چویا با شرمندگی گفت
" ائویی چان میخواد بره حیاط...خواستم از شما بپرسم چون گفته بودید نزاریم "
چویا لبخندی زد و موهای ائویی رو نوازش کرد
+ به شرط اینکه ندویی...اونجا پر سنگه
ائویی سری تکون داد و دست چویا رو گرفت
+ افرین حالا میتونید برید
درو بست و سمت تخت رفت و چهار دست پا سمت شوهر بد اخلاقش رفت که یهو تو بغلش کشید و روی شکمش نشوند
_ چی میخواست؟
+ چیز مهمی نبود
لب هاشو کوتاه بوسید و گفت
_ امروز به عنوان رئیس باید برم مافیا
+ موری سان چی شد؟
_ برگشت به کار قبلیش
+ خوبه...یه دوش باید بگیریم! اول من میرم
خواست بلند شه که دازای از پشت گرفتش و کشید تو بغلش
_ من و تو نداریم...ما میریم
+ دلم درد میکنه...کمرم درد دارم نمیشه دوتایی بریم یه اتفاقی میوفته
دازای خندید و گفت
_ نه نمیوفته چون من باید برم سرکار
+ هی هیرویا دیگه بدنیا اومده
دازای لپش رو طولانی بوسید و فشردش
_ باشه باهم میریم
+ کیفت خیلی کوکه...باز چیکار میخوای بکنی؟
_ تورو قراره به آرزوت برسونم
چویا سمتش برگشت و نگاهش کرد و بعد از کمی چشم تو چشم شدن چویا جیغی زد و پرید تو بغلش که روی تخت به پشت دازای افتاد
+ جدی میگی؟ باورم نمیشه...قراره سالن بزنم؟
_ توی دو روز چند تا طراحی میتونی انجام بدی؟
+ اگه کل روز وقت بزارم...شاید شش تا
_ پس میکنیمش چهار روز
+ ازت ممنونم...تو یه دیوونه ای
_ میدونم...واسه تو یه چی فراتر از دیوونه ام
جاشون عوض کرد و صورتش رو بوسه بارون کرد
_ بهتره دیر نکنیم
از روش بلند شد و برآید استایل بغلش کرد و سمت حموم برد.
........................................................
وارد اتاق شد که دازای اخمی کرد و پشت میز نشست...میزی که یه زمانی هیولایی به نام ریو میشست...
به وسط اتاق نگاه کرد و بچگیش جلو چشمش اومد...زمانی که کتک میخورد یا کودک های بی گناهی رو تو سن کم شکنجه میکرد...
دستای صورتش رو گرفتن و سمت خودش برد و با اخم کمرنگ گفت
+ به گذشته فکر نکن...بچگی تو همراه با ریو از بین رفت...این اتاق مال توعه...همه ی اون اتفاق ها مدیر ریو پدرت...همه شون تموم شد...این مافیا حالا به دست تو دوباره سر پا میشه...من بهت باور دارم
_ گذشته...زخمیه که ردش نمیره...آسیبی که من دیدم...چویا هیچوقت پاک نمیشه
+ فراموش کن...حالا دیگه ما هستیم...من تو و هیرویا و همینطور ائویی به علاوه مادرت...دازای تو باید مادرت رو ببخشی
_ اینو نخوا
+ اون به خواست خودش ولت نکرده اون به خواست خودش از بدنش استفاده نکرده...اون مادرته حتی شش ماه تورو بزرگ کرده...اون تموم این مدت با فکر اینکه تو مردی زندگی کرده
_ چویا منم فکر میکردم تو مردی...ولی پیدات کردم...مادر من دنبال من نگشت!
+ فقط ببخش...دنبال دلیل نیار و راحت ببخش
دازای بلند شد و گفت
_ امروز....یه شام برای اعضای مافیاست...میای؟
+ معلومه که میام
دازای رو در آغوش گرفت و چند ثانیه همونطور موند که دازای گفت
_ بعد از نمایش هنر هات...آخرین سوپرایزم رو نمایان میکنم
+ بازم هست؟
_ معلومه
ازش فاصله گرفت که در به صدا در اومد و دازای روی صندلی نشست و اجازه ورود داد که اوداساکو وارد شد
" ریاست رو تبریک میگم اوسامو "
برگه ای رو جلوش گذاشت و با لبخند گفت
" همه چی رو به راهه...اسلحه و مواد ها سالم به انبار برده شد و چند تا از زندانی ها هم به دلیل فرار کشته شدن "
_ خوبه...ممنون
اوداساکو دست به سینه ایستاد
" دازای...چیزه...رئیس یه درخواستی دارم "
_ میشنوم
" میخوام استعفا بدم "
_ عالیه...نیازی به امضا یا حتی تهدید نیست میتونی از امروز نیای
" جدی؟ من فکر کردم استعفا به معنی مرگه "
_ بهتره تو برنامه های من دخالت نکنی اوداساکو...دیگه میتونی بری
اوداساکو خندید و تعظیم کرد و خارج شد.
______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط