《نوری در دنیای مرده ها》
《نوری در دنیای مرده ها》
پارت¹²
ویو نویسنده
همه زدن زیر خنده.
آلیسا: من گرسنمه.
تهیونگ: خوب....غذا از کجا بیاریم.
جونگ کوک: نمیدونم
تهیونگ: کوچولو میشه تا اونجا دون بیاری عزیزم.
آلیسا: آره.
آلیسا رفت بغل آیسو
دوتاشون خوابیدند.
شوگا: آخی چقدر شیرینن.
یونا: حتی آیسو.
که لپ های شوگا کل انداخت قرمز شود.
شوگا: نه منظورم کی آلیسا.
جیمین: باشه ماهم باور کردیم.
شوگا دیگه چیزی نگفت.
ساعت ۹ صبح.
ویو نویسنده
یونا جیمین جونگ کوک آیسو آلیسا الکس خوابیده بودند و فقط تهیونگ شوگا بیدار بودند.
که ماشین وایستاد.
تهیونگ نگاه به چراغ قرمز بنزین کرد.
تهیونگ: لعنتی.
شوگا: بنزین تموم شود؟
تهیونگ: آره.
شوگا:الان چیکار کنیم؟
تهیونگ: باید پیدا بریم.
تهیونگ: بچه ها بلند بشین.
همه چشم هاشون رو باز کردند.
الکس: برای چی؟
تهیونگ: بنزین تموم شوده باید پیدا بریم.
یونا: ولی آلیسا خوابه.
تهیونگ: بغلش میکنم.
یونا: باشه.
همه از ماشین پایین اومدند وسالشون رو برداشتند شوگا وقتی دید حاله آیسو خوبه سرش گیج نمیره کولش نکرد.
تهیونگ اومد آلیسا رو بلند کرد راه افتادند.
ویو یونا
داشتیم دیگه به کوه نزدیک.
که چند تا سرباز دیدم.
دویدیم سمتشون صداشون کردیم.
برگشتند خشکمون زد.
اونا زامبی بودند!!!
شروع کردند دویدند و ماهم داشتیم میدویدیم.
رفتیم داخل یک ماشین و سریع درشو قفل کردیم.
دور ماشین جمع شودند.
ویو نویسنده
زامبی ها دور ماشین رو محاصره کرده بودند بچه ها همه ترسیده بودند شیشه ها ترک برمیداشتند.
جیمین: میگم ماشین رو روشن کن تهیونگ.
تهیونگ استرات میزد ولی روشن نمیشود.
تهیونگ: لعنتی،نمیشه.
همین جور بیشتر ترک میخورد.
آلیسا داخل بغل یونا بی صدا گریه میکرد یونا موهاش رو نوازش میکرد.
الکس: وایسا.....
که از کیفش یک دفتر بیرون آورد و با چسب شروع کرد به شیشه زدند.
الکس: کمک کنید.
همه شروع کردند به کمک کردند.
وقتی تیکه آخر رو زدند یهو همه زامبی ها سایه هاشون دور میشود.
همشون نفس عمیقی کشیدند.
ادامه دارد.....
پارت¹²
ویو نویسنده
همه زدن زیر خنده.
آلیسا: من گرسنمه.
تهیونگ: خوب....غذا از کجا بیاریم.
جونگ کوک: نمیدونم
تهیونگ: کوچولو میشه تا اونجا دون بیاری عزیزم.
آلیسا: آره.
آلیسا رفت بغل آیسو
دوتاشون خوابیدند.
شوگا: آخی چقدر شیرینن.
یونا: حتی آیسو.
که لپ های شوگا کل انداخت قرمز شود.
شوگا: نه منظورم کی آلیسا.
جیمین: باشه ماهم باور کردیم.
شوگا دیگه چیزی نگفت.
ساعت ۹ صبح.
ویو نویسنده
یونا جیمین جونگ کوک آیسو آلیسا الکس خوابیده بودند و فقط تهیونگ شوگا بیدار بودند.
که ماشین وایستاد.
تهیونگ نگاه به چراغ قرمز بنزین کرد.
تهیونگ: لعنتی.
شوگا: بنزین تموم شود؟
تهیونگ: آره.
شوگا:الان چیکار کنیم؟
تهیونگ: باید پیدا بریم.
تهیونگ: بچه ها بلند بشین.
همه چشم هاشون رو باز کردند.
الکس: برای چی؟
تهیونگ: بنزین تموم شوده باید پیدا بریم.
یونا: ولی آلیسا خوابه.
تهیونگ: بغلش میکنم.
یونا: باشه.
همه از ماشین پایین اومدند وسالشون رو برداشتند شوگا وقتی دید حاله آیسو خوبه سرش گیج نمیره کولش نکرد.
تهیونگ اومد آلیسا رو بلند کرد راه افتادند.
ویو یونا
داشتیم دیگه به کوه نزدیک.
که چند تا سرباز دیدم.
دویدیم سمتشون صداشون کردیم.
برگشتند خشکمون زد.
اونا زامبی بودند!!!
شروع کردند دویدند و ماهم داشتیم میدویدیم.
رفتیم داخل یک ماشین و سریع درشو قفل کردیم.
دور ماشین جمع شودند.
ویو نویسنده
زامبی ها دور ماشین رو محاصره کرده بودند بچه ها همه ترسیده بودند شیشه ها ترک برمیداشتند.
جیمین: میگم ماشین رو روشن کن تهیونگ.
تهیونگ استرات میزد ولی روشن نمیشود.
تهیونگ: لعنتی،نمیشه.
همین جور بیشتر ترک میخورد.
آلیسا داخل بغل یونا بی صدا گریه میکرد یونا موهاش رو نوازش میکرد.
الکس: وایسا.....
که از کیفش یک دفتر بیرون آورد و با چسب شروع کرد به شیشه زدند.
الکس: کمک کنید.
همه شروع کردند به کمک کردند.
وقتی تیکه آخر رو زدند یهو همه زامبی ها سایه هاشون دور میشود.
همشون نفس عمیقی کشیدند.
ادامه دارد.....
- ۲۹۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط