پارت ۶۶
اما من همون روز اول بهت گفتم دازای همون موقع که مست بودم گفتم با من بودن درد داره با من بودن سخته...و الانم میگم با من بودن اشتباهه محضه اما من خودخواه تر از اونی هستم که بزارم تو بری اما عاشق تر از اون که تو آسیب ببینی. تو باید بری باید چون اگه کنارم باشی بازم آسیب میبینی و این چیزیه که من نمیخوام.
من نمیخوام دلیل آسیب دیدنت من باشم
هر کلمه پر از ناراحتی ، شکستگی و همینطور حس عشق بود اما حیف که این حس خالص با دو حسی ترکیب شده بود که تو دنیای انسان ها به عنوان حس های خوبی تلقی نمیشد.
با شل کردن یقه دازای به اندازه دو قدم ازش فاصله گرفت.عذاب وجدانی به دورش پیچیده بود که اگر غرورش نبود همین الان پاهاش از کارشون شونه خالی میکردن و اون رو به زانو در میاوردن.
اما
یه لحظه صبر کن!!
غرور؟؟؟؟
غرور اونم در مقابل دازای؟
حتی تو فکر چویا هم این حرف مسخره تر از مسخره بود.
اون مرد از زیر و بَم زندگیش رو میدونست از سختی هاش از ناراحتی هاش از تمامی بی اعتمادیش نسبت به آدما خبر داشت.
در ضمن خود دازای بهش گفته بود هر سری ناراحت بود میتونه بره بغلش و اون جا با خیال راحت بمونه...اما الان چی؟
یعنی الان بعد از تموم اون حرفا باز هم میتونه توی اون بغل پر از امنیت بره؟
از همون فاصله که باهم داشتن به چشمای قهوه و عسل دازای خیره میشه.
هنوز هم تو نگاهش آرامش موج میزنه هنوزم نگاهش بدون قضاوته و منتظر توضیح.
با پایین انداختن سرش و پنهون کردن دوباره اون تیله ها از دازای ادامه حرفش رو میزنه.
چویا:من خودخواه تر از اونم که بذارم تو بری پس...پس خودت برو ، خودت منو ول کن.
نگران نباش نمیگم تو منو ول کردی چون حق همچین حرفی رو ندارم و نخواهم داشت. فقط باید بدونی تو اولین نفری بودی که قلبم بخاطرش سست شد و لرزید و پشیمون نشد و همیشه هم همین فرد باقی خواهی موند.
بعد از تموم شدن حرفش به سمت در ورودی حرکت کرد میخواست بره تا شده یه ذره هم آروم بگیره.
اما با حلقه شدن دستای محکم و استخونی دور بازوش نتونست و راهش نصفه موند.
سرش رو برگردوند و با چشمایی مواجه شد که اگر دازای رو نمیشناخت نمیتونست بگه این همون آدم قبلیه.
اون چشما توشون حلقه های اشک و البته عصبانیت موج میزد عصبانیتی که مثل آتشفشان داشت فوران میکرد.
دازای که حالا اوج تحمل خودش رو رد کرده بود با محکم کشیدن بازوی چویا و تکرار موقعیت قبلی خودشون اون رو بین خودش و دیوار قفل کرد.
با دندون هایی که بهم چفت شده بود غرید
دازای:حرفات رو زدی؟ تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود! اما حالا نوبت منه چویا ناکاهارا حالا نوبت منه که حرف بزنم و تو؟؟ تو باید مثل من سکوت کنی و کامل بشنوی.
دازای با محکم تر کردن حلقه دستش و نزدیک تر کردن صورتش ادامه حرفش رو زد
دازای: تو فکر کردی قلب لعنتیه من بخاطر تو نلرزید چویا؟؟؟
تو فکر کردی وقتی چشمات رو دیدم قلبم نلرزید؟؟
و با آروم تر شدن صداش ادامه داد
تو فکر کردی قلب من بعد از دیدن تو بخاطر من زد؟
نه...نه نزد اون فقط بخاطر تو زد قلب بی صاحب من فقط و فقط برای تو زد و منو گذاشت کنار و گفت《تو به جهنم یکی مهم تر از تو هست که بخاطرش باید بزنم》
اگه ولم کنی یا ولت کنم یعنی حکم مرگ خودم رو صادر کردم و تموم البته اینم بگم تو زندگی که تو توش نباشی من هیچ بهونه دیگه ای واسه زندگی کردن ندارم.......
پس لطفا لطفا انقدر حرف از جدایی نزن انقدر نگو که جداشیم انقدر خودت رو از من دور نکن انقدر چشمات رو ازم نگیر... منم همون شبی که مست بودی بهت گفتم من تاحالا از کسی خواهش نکردم اما برای بار نمیدونم چندم ازت خواهش میکنم
چویا ناکاهارا انقدر با قلبی که دیوانه وار بخاطرت میزنه بازی نکن چون دربرابر تو ضعیف تر از اونه که بتونه تحمل کنه
بفرماااااااا
نظر و لایک یادتون نره بروبچ
و البته اینم بگم اگه بتونم یه پارت دیگه هم میدم
من نمیخوام دلیل آسیب دیدنت من باشم
هر کلمه پر از ناراحتی ، شکستگی و همینطور حس عشق بود اما حیف که این حس خالص با دو حسی ترکیب شده بود که تو دنیای انسان ها به عنوان حس های خوبی تلقی نمیشد.
با شل کردن یقه دازای به اندازه دو قدم ازش فاصله گرفت.عذاب وجدانی به دورش پیچیده بود که اگر غرورش نبود همین الان پاهاش از کارشون شونه خالی میکردن و اون رو به زانو در میاوردن.
اما
یه لحظه صبر کن!!
غرور؟؟؟؟
غرور اونم در مقابل دازای؟
حتی تو فکر چویا هم این حرف مسخره تر از مسخره بود.
اون مرد از زیر و بَم زندگیش رو میدونست از سختی هاش از ناراحتی هاش از تمامی بی اعتمادیش نسبت به آدما خبر داشت.
در ضمن خود دازای بهش گفته بود هر سری ناراحت بود میتونه بره بغلش و اون جا با خیال راحت بمونه...اما الان چی؟
یعنی الان بعد از تموم اون حرفا باز هم میتونه توی اون بغل پر از امنیت بره؟
از همون فاصله که باهم داشتن به چشمای قهوه و عسل دازای خیره میشه.
هنوز هم تو نگاهش آرامش موج میزنه هنوزم نگاهش بدون قضاوته و منتظر توضیح.
با پایین انداختن سرش و پنهون کردن دوباره اون تیله ها از دازای ادامه حرفش رو میزنه.
چویا:من خودخواه تر از اونم که بذارم تو بری پس...پس خودت برو ، خودت منو ول کن.
نگران نباش نمیگم تو منو ول کردی چون حق همچین حرفی رو ندارم و نخواهم داشت. فقط باید بدونی تو اولین نفری بودی که قلبم بخاطرش سست شد و لرزید و پشیمون نشد و همیشه هم همین فرد باقی خواهی موند.
بعد از تموم شدن حرفش به سمت در ورودی حرکت کرد میخواست بره تا شده یه ذره هم آروم بگیره.
اما با حلقه شدن دستای محکم و استخونی دور بازوش نتونست و راهش نصفه موند.
سرش رو برگردوند و با چشمایی مواجه شد که اگر دازای رو نمیشناخت نمیتونست بگه این همون آدم قبلیه.
اون چشما توشون حلقه های اشک و البته عصبانیت موج میزد عصبانیتی که مثل آتشفشان داشت فوران میکرد.
دازای که حالا اوج تحمل خودش رو رد کرده بود با محکم کشیدن بازوی چویا و تکرار موقعیت قبلی خودشون اون رو بین خودش و دیوار قفل کرد.
با دندون هایی که بهم چفت شده بود غرید
دازای:حرفات رو زدی؟ تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود! اما حالا نوبت منه چویا ناکاهارا حالا نوبت منه که حرف بزنم و تو؟؟ تو باید مثل من سکوت کنی و کامل بشنوی.
دازای با محکم تر کردن حلقه دستش و نزدیک تر کردن صورتش ادامه حرفش رو زد
دازای: تو فکر کردی قلب لعنتیه من بخاطر تو نلرزید چویا؟؟؟
تو فکر کردی وقتی چشمات رو دیدم قلبم نلرزید؟؟
و با آروم تر شدن صداش ادامه داد
تو فکر کردی قلب من بعد از دیدن تو بخاطر من زد؟
نه...نه نزد اون فقط بخاطر تو زد قلب بی صاحب من فقط و فقط برای تو زد و منو گذاشت کنار و گفت《تو به جهنم یکی مهم تر از تو هست که بخاطرش باید بزنم》
اگه ولم کنی یا ولت کنم یعنی حکم مرگ خودم رو صادر کردم و تموم البته اینم بگم تو زندگی که تو توش نباشی من هیچ بهونه دیگه ای واسه زندگی کردن ندارم.......
پس لطفا لطفا انقدر حرف از جدایی نزن انقدر نگو که جداشیم انقدر خودت رو از من دور نکن انقدر چشمات رو ازم نگیر... منم همون شبی که مست بودی بهت گفتم من تاحالا از کسی خواهش نکردم اما برای بار نمیدونم چندم ازت خواهش میکنم
چویا ناکاهارا انقدر با قلبی که دیوانه وار بخاطرت میزنه بازی نکن چون دربرابر تو ضعیف تر از اونه که بتونه تحمل کنه
بفرماااااااا
نظر و لایک یادتون نره بروبچ
و البته اینم بگم اگه بتونم یه پارت دیگه هم میدم
- ۳۲.۰k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط