عشق دروغین
راستی بچه ها این فیک پایانش شاد هست
پارت 2
صدای بوق ماشین بورام بود برای همین سریع خداحافظی کردم و اومدم پیش ماشینش
ا/ت : سلام گاو عزیزم
ب/م : سلام خیارم ( منحرف خودتونید)
ا/ت : بدو سریع برو دیرم میشه
ب/م : باشه دیگه بیا تو
سوار ماشین شدم و حرکت کردیم تو وسطای راه بود که
ب/م : حالا مهمونی کی هست که اینقدر عجله داری؟
ا/ت : مهمونی کاریه همکار بابام با پسرش میان
ب/م : اوو پس قراره از سینگلی در بیای
ا/ت : خفه شو
دیگه چیزی نگفتیم و رسیدیم به یه مرکز خرید بزرگ و شروع کردیم به خرید کردن
( ساعت 2:00 ظهر)
ا/ت : وای بورام خسته شدم بیا بریم یه چیزی بخوریم
ب/م : اره بدجور گشنمه
ا/ت : اونجا یه رستورانه بیا بریم
ب/م : بیا مسابقه بدیم هرکی باخت باید پول غدا رو بده
ا/ت : قبوله
داشتم میدوییدم که خوردم به یه چیز خیلی سفت و بزرگ نگاه کردم دیدم یه پسر جذاب و هات جلومه
ا/ت : هه هه هه ( نفس نفس زدن) ببخشید واقعا متاسفم
پسره خم شد روبروم تا هم قدم بشه و اروم و ترسناک گفت
پسره: ایندفعه شانس اوردی حالم خوبه اگه دوباره تکرار بشه نمیدونم چیکار میکنم
بعد هم رفت من که پرام ریخته بود یه دفعه دیدم بورام تو رستوران منتظرمه
ا/ت : وای یادم رفت
دویدم رفتم پیشش
ب/م : فکر کنم الانم از سینگلی در اومدی خانومم ( کلمه معروف ناظم مدرسه ام )
ا/ت : اون فقط یه اتفاق بود حالا بیا بریم گشنمه
ب/م : باشه
( چون حال ندارم خلاصه میکنم)
ویو ادمین
ا/ت با دوستش خرید کرد تا ساعت 6 بعد هم رفت خانه پایان
شوخی کردم بیا پایین
ویو ا/ت
رفتم خونه و پریدم رو تختم که مامانم اومد تو و گفت حاضر شم ایی حال ندارم با زور و اجبار از تختم جدا شدم و رفتم حموم بعد 15 مین در اومدم ( من سریع ترین حموم عمرم 45 دقیقه بود خواهرم)یه لباسفوق باز پوشیدم که کل بدنم معلوم بود یه میکاپ نسبتا غلیظ کردم و رفتم جلو ایینه
چه دافی ام من ، داشتم خودم رو تحسین میکردم که مامانم گفت بیام پایین
رفتم پایین خیلی شلوغ بود به زور مامانم رو دیدم و رفتم پیشش وایسادم بعد چند مین دیدم که یه مرد اومد تو و همین اومد بابام سریع رفت پیشش داشتم نگاهشون میکردم که یه پسره ی جذاب اومد تو همون لحظه هرچی پشم داشتم همش ریخت رسماً بعد مامانم یه تنه بهم زد و گفت که برم پیششون رفتم که اون مرده تا منو دید گفت
اون مرده: اوه فکر کنم شما دختر اقای لی( فامیلی بابای ا/ت ) هستین ،درسته؟
ا/ت : بله البته و فکر کنم این اقا هم ( همین پسر جذابه) پسرتون هستن ؟
اون مرده: بله ایشون جونگکوک پسرم هستن
ب/ت ( بابای ا/ت ) : خب بچه ها شما برین تا منو اقای جئون صحبت کنیم
ا/ت : چشم
بعد هم منو جونگکوک رفتیم سر یه میز که ...
بای تا پارت بعد
دوستان الان میگین خواهر ا/ت کجاست اون تو بار در حال هرزه گری هست
پارت 2
صدای بوق ماشین بورام بود برای همین سریع خداحافظی کردم و اومدم پیش ماشینش
ا/ت : سلام گاو عزیزم
ب/م : سلام خیارم ( منحرف خودتونید)
ا/ت : بدو سریع برو دیرم میشه
ب/م : باشه دیگه بیا تو
سوار ماشین شدم و حرکت کردیم تو وسطای راه بود که
ب/م : حالا مهمونی کی هست که اینقدر عجله داری؟
ا/ت : مهمونی کاریه همکار بابام با پسرش میان
ب/م : اوو پس قراره از سینگلی در بیای
ا/ت : خفه شو
دیگه چیزی نگفتیم و رسیدیم به یه مرکز خرید بزرگ و شروع کردیم به خرید کردن
( ساعت 2:00 ظهر)
ا/ت : وای بورام خسته شدم بیا بریم یه چیزی بخوریم
ب/م : اره بدجور گشنمه
ا/ت : اونجا یه رستورانه بیا بریم
ب/م : بیا مسابقه بدیم هرکی باخت باید پول غدا رو بده
ا/ت : قبوله
داشتم میدوییدم که خوردم به یه چیز خیلی سفت و بزرگ نگاه کردم دیدم یه پسر جذاب و هات جلومه
ا/ت : هه هه هه ( نفس نفس زدن) ببخشید واقعا متاسفم
پسره خم شد روبروم تا هم قدم بشه و اروم و ترسناک گفت
پسره: ایندفعه شانس اوردی حالم خوبه اگه دوباره تکرار بشه نمیدونم چیکار میکنم
بعد هم رفت من که پرام ریخته بود یه دفعه دیدم بورام تو رستوران منتظرمه
ا/ت : وای یادم رفت
دویدم رفتم پیشش
ب/م : فکر کنم الانم از سینگلی در اومدی خانومم ( کلمه معروف ناظم مدرسه ام )
ا/ت : اون فقط یه اتفاق بود حالا بیا بریم گشنمه
ب/م : باشه
( چون حال ندارم خلاصه میکنم)
ویو ادمین
ا/ت با دوستش خرید کرد تا ساعت 6 بعد هم رفت خانه پایان
شوخی کردم بیا پایین
ویو ا/ت
رفتم خونه و پریدم رو تختم که مامانم اومد تو و گفت حاضر شم ایی حال ندارم با زور و اجبار از تختم جدا شدم و رفتم حموم بعد 15 مین در اومدم ( من سریع ترین حموم عمرم 45 دقیقه بود خواهرم)یه لباسفوق باز پوشیدم که کل بدنم معلوم بود یه میکاپ نسبتا غلیظ کردم و رفتم جلو ایینه
چه دافی ام من ، داشتم خودم رو تحسین میکردم که مامانم گفت بیام پایین
رفتم پایین خیلی شلوغ بود به زور مامانم رو دیدم و رفتم پیشش وایسادم بعد چند مین دیدم که یه مرد اومد تو و همین اومد بابام سریع رفت پیشش داشتم نگاهشون میکردم که یه پسره ی جذاب اومد تو همون لحظه هرچی پشم داشتم همش ریخت رسماً بعد مامانم یه تنه بهم زد و گفت که برم پیششون رفتم که اون مرده تا منو دید گفت
اون مرده: اوه فکر کنم شما دختر اقای لی( فامیلی بابای ا/ت ) هستین ،درسته؟
ا/ت : بله البته و فکر کنم این اقا هم ( همین پسر جذابه) پسرتون هستن ؟
اون مرده: بله ایشون جونگکوک پسرم هستن
ب/ت ( بابای ا/ت ) : خب بچه ها شما برین تا منو اقای جئون صحبت کنیم
ا/ت : چشم
بعد هم منو جونگکوک رفتیم سر یه میز که ...
بای تا پارت بعد
دوستان الان میگین خواهر ا/ت کجاست اون تو بار در حال هرزه گری هست
- ۲۴.۶k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط