وقتی سوآ وارد حیاط مدرسه شد، چشم‌هاش نیمه‌باز بودن.

وقتی سوآ وارد حیاط مدرسه شد، چشم‌هاش نیمه‌باز بودن.
نه از خستگی،
بلکه چون بدون عینک، همه‌چی تار بود.
آدم‌ها شبح بودن، صداها مثل موج می‌زدن و جابه‌جا شنیده می‌شدن.

با کیفش از بین جمعیت رد شد،
ولی چند قدم که برداشت، یکی از پشت هلش داد.
کیفش افتاد روی زمین.

– «هوووش، عینک‌زنک نیوفته!»
– «خب خودش نمی‌بینه، بذار بخوره زمین!»

خنده‌ها.
هم‌همه.
قدم‌های بی‌رحم.

سوآ ساکت موند.
کیفش رو برداشت.
دست‌هاش می‌لرزید.

سر کلاس اول، معلم مشغول توضیح دادن بود،
ولی سوآ صفحه‌ی کتابو درست نمی‌دید.
حروف قاتی شده بودن، مثل سایه‌های بی‌معنی.

همکلاسی‌هاش نگاهش می‌کردن.
پچ‌پچ.
لبخندهایی که زخم می‌زدن.

پسر ردیف پشتی، یه گلوله کاغذ زد به پشت گردنش.
دختر کنار دستیش آهسته گفت:
– «ببین صورتش چقدر زشته بدون اون عینک.»

بغض تو گلوی سوآ گیر کرد.
نفسش تندتر شد.
گرما پیچید تو صورتش.

و همون لحظه…
اولین قطره خون، از دماغش پایین اومد.

دستشو گرفت جلوی بینی، خم شد روی میز.

معلم چیزی نگفت.
بقیه فقط خندیدن.

زنگ تفریح دوم، یکی از قلدرها با آرنج به شونه‌ش زد.
سوآ تعادلش رو از دست داد و خورد به دیوار راهرو.

صورتش محکم به لبه خورد.
صدای برخورد استخون با دیوار…
چند نفر گفتن: «وای!»

و دومین بار،
خون از بینیش سرازیر شد.

هیچ‌کس جلو نیومد.
هیچ‌کس نگفت: «حالت خوبه؟»
فقط دورش حلقه زده بودن و تماشا می‌کردن.

سر زنگ ورزش، همه داشتن فوتبال بازی می‌کردن.
سوآ، کنج زمین نشسته بود و سعی می‌کرد توپ رو دنبال کنه.
ولی یکی از بچه‌ها توپ رو محکم کوبید سمتش.

توپ خورد به سرش.
تکون خورد.
چند لحظه گیج شد.
و اون‌جا بود که برای سومین بار
بینی‌اش شروع کرد به خونریزی.

این‌بار حتی خودش هم چیزی نگفت.
نه دستشو بالا آورد.
نه صدایی کرد.
فقط نشست همون‌جا، با صورت پایین.

تا زنگ آخر،
هیچ‌کس باهاش حرف نزد.

و وقتی آخرین زنگ خورد،
همه‌چی براش شبیه مه بود.
همه می‌رفتن.
می‌خندیدن.
می‌دویدن.

ولی سوآ
با کتاب‌های خونی،
با کیف پاره،
با صورت کبود،
آخرین نفری بود که از مدرسه بیرون رفت.
دیدگاه ها (۰)

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

اقا بر خلاف میلم مدرسه دیروز باحال بود زنگ سوم ورزش داشتیم ب...

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.14(روایت از زبان ا.ت)ب...

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط