پارت ۱
پارت ۱
#تو راز شب های منی
سئول، ساعت شش و نیم صبح.
بارون از دیشب بند نیومده بود.
سوآ پشت شیشهی ماشین نشسته بود و با انگشتش روی بخار شیشه یه خط کج کشید.
نوزده سالش بود، ولی حس میکرد توی چند ماه گذشته اندازهی چند سال بزرگ شده.
پدر و مادرش جدا شده بودن.
پدرش خیلی زود دوباره ازدواج کرده بود و حالا سوآ مونده بود و مادرش و یه آپارتمان کوچیک توی محلهای که هیچکس رو توش نمیشناخت.
مادرش از جلوی فرمون گفت:
«سوآ... رسیدیم.»
سوآ سرش رو بلند کرد.
ساختمان بلندی روبهروشون بود.
«اینجاست؟»
«آره. مغازه هم دقیقاً پایین ساختمونه. برای کاپکیک خیلی خوبه.»
مادرش سعی میکرد خوشحال به نظر برسه.
سوآ هم لبخند زد.
«پس حداقل قراره هر روز بوی کاپکیک بشنوم.»
مادرش خندید.
«دقیقاً.»
سوآ از ماشین پیاده شد.
چند قدم برداشت و جلوی در ساختمان ایستاد.
برای چند ثانیه به آسمون نگاه کرد.
قرار بود اینجا شروع تازهشون باشه.
اما چیزی که سوآ نمیدونست این بود که این محله، قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد زندگیش رو تغییر بده.
دو روز بعد.
اولین روز دانشگاه جدید.
سوآ جلوی آینه ایستاده بود.
دامن مشکی پوشیده بود با یه هودی کرمرنگ گشاد.
موهای بلندش رو ساده بسته بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
آهسته زیر لب گفت:
«فقط یه روزه... فقط باید امروز رو رد کنی.»
کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
پایین، مادرش داشت کاپکیکها رو داخل جعبه میچید.
«صبحونه خوردی؟»
«نه.»
«سوآ.»
«بعداً چیزی میخورم.»
مادرش چیزی نگفت.
فقط یه کاپکیک کوچیک برداشت و گذاشت توی کیفش.
«برای بعد.»
سوآ لبخند زد.
«مرسی مامان.»
دانشگاه خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
آدمها همه جا بودن.
گروههای چند نفره، دخترهایی که با عجله از کنار هم رد میشدن، صدای خنده و موسیقی از کافهی محوطه...
سوآ برگهی کلاسش رو نگاه کرد.
ساختمان B.
طبقهی سوم.
کلاس ۳۰۶.
وقتی وارد کلاس شد، چند نفر نگاهش کردن.
سوآ عادت داشت.
نگاه کردنها براش چیز جدیدی نبود.
رفت سمت صندلی خالی انتهای کلاس.
هنوز ننشسته بود که صدای دختری از ردیف جلو اومد.
«اون دانشجوی جدیده؟»
دوستش آهسته خندید.
«فکر کنم.»
«چقدر چاقه...»
سوآ مکث کرد.
دستش محکمتر دور بند کیفش پیچید.
اما چیزی نگفت.
فقط نشست.
دفترش رو باز کرد و سعی کرد به تخته نگاه کنه.
انگار نه انگار چیزی شنیده.
کلاس تقریباً شروع شده بود که ناگهان در باز شد.
استاد برگشت.
«آه، کانگ جیهون.»
پسری وارد کلاس شد.
قدبلند بود.
موهای مشکی کمی روی پیشونیش ریخته بود و یه کت مشکی ساده پوشیده بود.
چهرهاش سرد و بیحوصله به نظر میرسید.
استاد گفت:
«ایشون از امروز به کلاس ما منتقل شدن.»
چند دختر تقریباً همزمان صاف نشستن.
یکی آهسته گفت:
«خودشه... همون پسری که با موتور میاد دانشگاه.»
یکی دیگه زمزمه کرد:
«خیلی خوشگله.»
جیهون بدون اینکه واکنشی نشون بده، به اطراف نگاه کرد.
فقط یک صندلی خالی بود.
صندلی کنار سوآ.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
جیهون اومد سمت ردیف آخر.
کنار سوآ ایستاد.
«این صندلی خالیه؟»
سوآ سرش رو بلند کرد.
«آره.»
جیهون نشست.
اما چند ردیف جلوتر، چند دختر با ناراحتی به صندلیشون خیره شده بودن.
بعد از کلاس، سوآ سریع وسایلش رو جمع کرد.
وقتی از ساختمان بیرون اومد، بارون هنوز میبارید.
چتر نداشت.
کمی زیر سقف ورودی ایستاد و به خیابون نگاه کرد.
«عالیه...»
صدای موتور از دور شنیده شد.
سوآ برگشت.
یک موتور مشکی جلوی ساختمان توقف کرد.
جیهون کلاه ایمنیاش رو برداشت.
چند نفر اطرافش جمع شدن.
«جیهون! فردا هم میای؟»
«میشه یه دور با موتورت بریم؟»
جیهون فقط یه «نه» کوتاه گفت.
بعد موتور رو روشن کرد.
سوآ بیاختیار نگاهش کرد.
اما سریع صورتش رو برگردوند.
قرار نبود به کسی فکر کنه.
حداقل نه الان.
او فقط میخواست زندگی جدیدش رو شروع کنه.
آن شب، وقتی سوآ به خانه برگشت، جلوی در واحدشان ایستاد.
کلید رو داخل قفل چرخوند.
اما قبل از اینکه وارد بشه، در واحد روبهرو باز شد.
سوآ برگشت.
جیهون بیرون اومد.
هر دو چند لحظه ساکت موندن.
جیهون اول به شمارهی روی در نگاه کرد.
بعد به سوآ.
«...تو اینجا زندگی میکنی؟»
سوآ با تعجب گفت:
«آره.»
جیهون به در خودش اشاره کرد.
«من ۷۰۲.»
سوآ به در خودش نگاه کرد.
«من ۷۰۱.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیهون خیلی ساده گفت:
«همسایهایم.»
سوآ فقط سر تکون داد.
«ظاهراً.»
و هر دو وارد خانههای خودشون شدن
#تو راز شب های منی
سئول، ساعت شش و نیم صبح.
بارون از دیشب بند نیومده بود.
سوآ پشت شیشهی ماشین نشسته بود و با انگشتش روی بخار شیشه یه خط کج کشید.
نوزده سالش بود، ولی حس میکرد توی چند ماه گذشته اندازهی چند سال بزرگ شده.
پدر و مادرش جدا شده بودن.
پدرش خیلی زود دوباره ازدواج کرده بود و حالا سوآ مونده بود و مادرش و یه آپارتمان کوچیک توی محلهای که هیچکس رو توش نمیشناخت.
مادرش از جلوی فرمون گفت:
«سوآ... رسیدیم.»
سوآ سرش رو بلند کرد.
ساختمان بلندی روبهروشون بود.
«اینجاست؟»
«آره. مغازه هم دقیقاً پایین ساختمونه. برای کاپکیک خیلی خوبه.»
مادرش سعی میکرد خوشحال به نظر برسه.
سوآ هم لبخند زد.
«پس حداقل قراره هر روز بوی کاپکیک بشنوم.»
مادرش خندید.
«دقیقاً.»
سوآ از ماشین پیاده شد.
چند قدم برداشت و جلوی در ساختمان ایستاد.
برای چند ثانیه به آسمون نگاه کرد.
قرار بود اینجا شروع تازهشون باشه.
اما چیزی که سوآ نمیدونست این بود که این محله، قراره خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد زندگیش رو تغییر بده.
دو روز بعد.
اولین روز دانشگاه جدید.
سوآ جلوی آینه ایستاده بود.
دامن مشکی پوشیده بود با یه هودی کرمرنگ گشاد.
موهای بلندش رو ساده بسته بود.
چند لحظه به خودش نگاه کرد.
آهسته زیر لب گفت:
«فقط یه روزه... فقط باید امروز رو رد کنی.»
کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.
پایین، مادرش داشت کاپکیکها رو داخل جعبه میچید.
«صبحونه خوردی؟»
«نه.»
«سوآ.»
«بعداً چیزی میخورم.»
مادرش چیزی نگفت.
فقط یه کاپکیک کوچیک برداشت و گذاشت توی کیفش.
«برای بعد.»
سوآ لبخند زد.
«مرسی مامان.»
دانشگاه خیلی بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد.
آدمها همه جا بودن.
گروههای چند نفره، دخترهایی که با عجله از کنار هم رد میشدن، صدای خنده و موسیقی از کافهی محوطه...
سوآ برگهی کلاسش رو نگاه کرد.
ساختمان B.
طبقهی سوم.
کلاس ۳۰۶.
وقتی وارد کلاس شد، چند نفر نگاهش کردن.
سوآ عادت داشت.
نگاه کردنها براش چیز جدیدی نبود.
رفت سمت صندلی خالی انتهای کلاس.
هنوز ننشسته بود که صدای دختری از ردیف جلو اومد.
«اون دانشجوی جدیده؟»
دوستش آهسته خندید.
«فکر کنم.»
«چقدر چاقه...»
سوآ مکث کرد.
دستش محکمتر دور بند کیفش پیچید.
اما چیزی نگفت.
فقط نشست.
دفترش رو باز کرد و سعی کرد به تخته نگاه کنه.
انگار نه انگار چیزی شنیده.
کلاس تقریباً شروع شده بود که ناگهان در باز شد.
استاد برگشت.
«آه، کانگ جیهون.»
پسری وارد کلاس شد.
قدبلند بود.
موهای مشکی کمی روی پیشونیش ریخته بود و یه کت مشکی ساده پوشیده بود.
چهرهاش سرد و بیحوصله به نظر میرسید.
استاد گفت:
«ایشون از امروز به کلاس ما منتقل شدن.»
چند دختر تقریباً همزمان صاف نشستن.
یکی آهسته گفت:
«خودشه... همون پسری که با موتور میاد دانشگاه.»
یکی دیگه زمزمه کرد:
«خیلی خوشگله.»
جیهون بدون اینکه واکنشی نشون بده، به اطراف نگاه کرد.
فقط یک صندلی خالی بود.
صندلی کنار سوآ.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
جیهون اومد سمت ردیف آخر.
کنار سوآ ایستاد.
«این صندلی خالیه؟»
سوآ سرش رو بلند کرد.
«آره.»
جیهون نشست.
اما چند ردیف جلوتر، چند دختر با ناراحتی به صندلیشون خیره شده بودن.
بعد از کلاس، سوآ سریع وسایلش رو جمع کرد.
وقتی از ساختمان بیرون اومد، بارون هنوز میبارید.
چتر نداشت.
کمی زیر سقف ورودی ایستاد و به خیابون نگاه کرد.
«عالیه...»
صدای موتور از دور شنیده شد.
سوآ برگشت.
یک موتور مشکی جلوی ساختمان توقف کرد.
جیهون کلاه ایمنیاش رو برداشت.
چند نفر اطرافش جمع شدن.
«جیهون! فردا هم میای؟»
«میشه یه دور با موتورت بریم؟»
جیهون فقط یه «نه» کوتاه گفت.
بعد موتور رو روشن کرد.
سوآ بیاختیار نگاهش کرد.
اما سریع صورتش رو برگردوند.
قرار نبود به کسی فکر کنه.
حداقل نه الان.
او فقط میخواست زندگی جدیدش رو شروع کنه.
آن شب، وقتی سوآ به خانه برگشت، جلوی در واحدشان ایستاد.
کلید رو داخل قفل چرخوند.
اما قبل از اینکه وارد بشه، در واحد روبهرو باز شد.
سوآ برگشت.
جیهون بیرون اومد.
هر دو چند لحظه ساکت موندن.
جیهون اول به شمارهی روی در نگاه کرد.
بعد به سوآ.
«...تو اینجا زندگی میکنی؟»
سوآ با تعجب گفت:
«آره.»
جیهون به در خودش اشاره کرد.
«من ۷۰۲.»
سوآ به در خودش نگاه کرد.
«من ۷۰۱.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جیهون خیلی ساده گفت:
«همسایهایم.»
سوآ فقط سر تکون داد.
«ظاهراً.»
و هر دو وارد خانههای خودشون شدن
- ۹۶۷
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط