{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Too Late to Bloom

part¹


در قلمرویِ تاریک و بی‌رحمِ مافیا، “ات” مانند یک تندیسِ از جنسِ یخ بود؛ زیبا، باشکوه، اما چنان سرد که هیچ گرمایی نمی‌توانست در او رخنه کند. او در میانه‌یِ توطئه‌ها و خ+ون، قلبی را داشت که گویی از سنگ ساخته شده بود. او یاد گرفته بود که اگر کسی را دوست بدارد، آن شخص به نقطه‌یِ ضعفش تبدیل می‌شود، و او هرگز نمی‌خواست ضعیف باشد.

اما جیمین… جیمین مانندِ یک ستاره‌یِ دورافتاده بود که تمامِ نورِ عمرش را صرفِ گرم کردنِ سرمایِ “ات” می‌کرد. جیمین نه تنها عاشقِ زیباییِ او، بلکه عاشقِ تمامِ آن تنهایی بود که در چشمانِ ات موج می‌زد. او با هر نگاه، می‌خواست بگوید: “من اینجا هستم، حتی اگر تو مرا نبینی.”

یک شب، در حالی که ماه پشتِ ابرهایِ سیاه پنهان شده بود، جیمین در کنارِ او نشست. سکوت، مثل یک پتک بر سرِ آن‌ها فرود می‌آمد. جیمین با صدایی که از شدتِ بغض، به سختی شنیده می‌شد، زمزمه کرد: «ات… می‌دونی که من هر روز دارم ذره‌ذره می‌میرم؟ نه از گلوله‌ها، نه از دشمن‌ها… بلکه از این سکوتِ تو. من فقط می‌خوام بدونم، اگه یه روز چشم‌های من برای همیشه بسته بشه، آیا تو حتی یه بار واسه من گریه می‌کنی؟»

ات، در حالی که به تاریکیِ شب خیره شده بود، با لحنی که سعی می‌کرد بی‌روح باشد اما لرزشِ خفیفی در آن پنهان بود، گفت: «احساسات، جیمین، فقط زخمیه که دیر یا زود خوب می‌شه. من نمی‌تونم اجازه بدم تو هم بخشی از اون زخم باشی.»

جیمین لبخندی زد؛ لبخندی که تمامِ جهان را در خود داشت، اما بویِ خاک و پایان می‌داد. او می‌دانست که ات، از عشقِ او نمی‌ترسد، بلکه از «از دست دادنِ او» می‌ترسد و برای همین، دیوارها را بلندتر می‌کند...
.

.

.


The end...

لایک:18
کامنت:18
فالو:18
بازنشر:6


ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ࡅ࡙☆

قشنگام این فیک دوباره بی دلیل پاک شد و الان دوباره آپ شد . ممنون میشم دوباره حمایت کنید🥲

حمایت میکنید خوشگلا؟
دیدگاه ها (۲۲)

Too Late to Bloom

Too Late to Bloom

فیک مینویسم .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط