تک پارتی✨
تک پارتی✨
عکسهای قدیمی...
عصر بود.
ات داشت اتاق را مرتب میکرد که ناگهان یک جعبهی قدیمی را بالای کمد دید.
با کنجکاوی آن را پایین آورد.
ات: این دیگه چیه؟
در جعبه را باز کرد.
چند تا عکس و آلبوم قدیمی داخلش بود.
ات با هیجان نشست روی زمین.
ات: اووووه!
اولین عکس را برداشت.
چند ثانیه خیره ماند.
بعد با صدای بلند خندید.
ات: کوووووک!
کوک از اتاق کناری آمد.
کوک: چیه؟
ات عکس را جلوی صورتش گرفت.
ات: این تویی؟!
کوک همان لحظه فهمید چه اتفاقی افتاده.
کوک: آلبومو ببند.
ات: نهههههه! 🤣
کوک خواست عکس را بگیرد، ولی ات سریع آن را پشت سرش پنهان کرد.
ات: صبر کن ببینم!
عکس را دوباره نگاه کرد.
ات: چرا اینقدر جدی بودی؟!
کوک خندید.
کوک: اون موقع فکر میکردم خیلی باکلاسم.
ات از خنده روی زمین خم شد.
ات: باکلاس؟! تو اینجا حتی موهاتم درست نبوده!
کوک دستش را روی صورتش گذاشت.
کوک: خواهش میکنم.
ات آلبوم را ورق زد.
عکس بعدی را دید.
ات: وایساااا... این یکی رو باید قاب کنیم!
کوک: ات!
ات: نگاه کن چقدر کوچولو بودی!
کوک کنار ات نشست.
کوک: خب اون موقع کوچیکتر بودم دیگه.
ات عکس را آرام نگاه کرد.
لبخندش این بار کمی نرمتر شد.
ات: جالبه...
کوک: چی؟
ات: اینکه یه روزی این آدم توی عکس رو نمیشناختم...
بعد به کوک نگاه کرد.
ات: ولی الان همهی اخلاقهاشو میدونم.
کوک لبخند زد.
کوک: حتی اخلاقای بدمو؟
ات سریع گفت:
ات: مخصوصاً اونا رو.
هر دو خندیدند.
...
چند دقیقه بعد، ات به آخرین صفحه رسید.
یک عکس قدیمی آنجا بود که کوک کمتر از بقیه دربارهاش حرف زده بود.
ات آرام عکس را برداشت.
ات: اینو هیچوقت ندیده بودم.
کوک به عکس نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
کوک: این یکی رو خیلی دوست دارم.
ات: چرا؟
کوک چند لحظه سکوت کرد.
کوک: چون وقتی این عکس گرفته شد، اصلاً فکر نمیکردم چند سال بعد بشینم اینجا و با کسی که دوستش دارم عکسهای قدیمیمو نگاه کنم...
ات لبخند زد.
ات: پس خوشحالی؟
کوک به او نگاه کرد.
کوک: خیلی.
ات عکس را دوباره داخل آلبوم گذاشت.
ات: خب...
کوک: خب چی؟
ات با شیطنت گفت:
ات: حالا باید بریم سراغ عکسهای بچگی من.
کوک خندید.
کوک: اونها رو هم داری؟
ات با غرور گفت:
ات: معلومه!
کوک بلند شد.
کوک: پس من آمادهام.
ات هم آلبوم دیگری آورد.
اما همین که بازش کرد، کوک شروع کرد به خندیدن.
ات: نخندددد!
کوک: تو همون آدمی هستی که منو بابت موهام مسخره کردی؟!
ات آلبوم را بست.
ات: تموم شد. دیگه هیچ عکسی نداریم.
کوک خندید.
کوک: دروغگو.
ات لبخند زد.
ات: باشه... فقط یکی دیگه.
و آن عصر، به جای مرتب کردن اتاق، هر دو ساعتها روی زمین نشستند و خاطرات قدیمیشان را ورق زدند...
عکسهای قدیمی...
عصر بود.
ات داشت اتاق را مرتب میکرد که ناگهان یک جعبهی قدیمی را بالای کمد دید.
با کنجکاوی آن را پایین آورد.
ات: این دیگه چیه؟
در جعبه را باز کرد.
چند تا عکس و آلبوم قدیمی داخلش بود.
ات با هیجان نشست روی زمین.
ات: اووووه!
اولین عکس را برداشت.
چند ثانیه خیره ماند.
بعد با صدای بلند خندید.
ات: کوووووک!
کوک از اتاق کناری آمد.
کوک: چیه؟
ات عکس را جلوی صورتش گرفت.
ات: این تویی؟!
کوک همان لحظه فهمید چه اتفاقی افتاده.
کوک: آلبومو ببند.
ات: نهههههه! 🤣
کوک خواست عکس را بگیرد، ولی ات سریع آن را پشت سرش پنهان کرد.
ات: صبر کن ببینم!
عکس را دوباره نگاه کرد.
ات: چرا اینقدر جدی بودی؟!
کوک خندید.
کوک: اون موقع فکر میکردم خیلی باکلاسم.
ات از خنده روی زمین خم شد.
ات: باکلاس؟! تو اینجا حتی موهاتم درست نبوده!
کوک دستش را روی صورتش گذاشت.
کوک: خواهش میکنم.
ات آلبوم را ورق زد.
عکس بعدی را دید.
ات: وایساااا... این یکی رو باید قاب کنیم!
کوک: ات!
ات: نگاه کن چقدر کوچولو بودی!
کوک کنار ات نشست.
کوک: خب اون موقع کوچیکتر بودم دیگه.
ات عکس را آرام نگاه کرد.
لبخندش این بار کمی نرمتر شد.
ات: جالبه...
کوک: چی؟
ات: اینکه یه روزی این آدم توی عکس رو نمیشناختم...
بعد به کوک نگاه کرد.
ات: ولی الان همهی اخلاقهاشو میدونم.
کوک لبخند زد.
کوک: حتی اخلاقای بدمو؟
ات سریع گفت:
ات: مخصوصاً اونا رو.
هر دو خندیدند.
...
چند دقیقه بعد، ات به آخرین صفحه رسید.
یک عکس قدیمی آنجا بود که کوک کمتر از بقیه دربارهاش حرف زده بود.
ات آرام عکس را برداشت.
ات: اینو هیچوقت ندیده بودم.
کوک به عکس نگاه کرد و لبخند کوچکی زد.
کوک: این یکی رو خیلی دوست دارم.
ات: چرا؟
کوک چند لحظه سکوت کرد.
کوک: چون وقتی این عکس گرفته شد، اصلاً فکر نمیکردم چند سال بعد بشینم اینجا و با کسی که دوستش دارم عکسهای قدیمیمو نگاه کنم...
ات لبخند زد.
ات: پس خوشحالی؟
کوک به او نگاه کرد.
کوک: خیلی.
ات عکس را دوباره داخل آلبوم گذاشت.
ات: خب...
کوک: خب چی؟
ات با شیطنت گفت:
ات: حالا باید بریم سراغ عکسهای بچگی من.
کوک خندید.
کوک: اونها رو هم داری؟
ات با غرور گفت:
ات: معلومه!
کوک بلند شد.
کوک: پس من آمادهام.
ات هم آلبوم دیگری آورد.
اما همین که بازش کرد، کوک شروع کرد به خندیدن.
ات: نخندددد!
کوک: تو همون آدمی هستی که منو بابت موهام مسخره کردی؟!
ات آلبوم را بست.
ات: تموم شد. دیگه هیچ عکسی نداریم.
کوک خندید.
کوک: دروغگو.
ات لبخند زد.
ات: باشه... فقط یکی دیگه.
و آن عصر، به جای مرتب کردن اتاق، هر دو ساعتها روی زمین نشستند و خاطرات قدیمیشان را ورق زدند...
- ۳۲۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط