{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۸۷

امشب شب آخرم بود شبی که یک هفته هم گذشت ..نه من میتونم .. خدا یا میترسم یهویی صدا تق شنیدم با ترس بلند شدم و لرزوند گفتم
لا: بله
جیمین : بیا شام امادست
اينجوري فشارم میوفته.. لرزون رفتم بیرون. از دیدنش جزجز بدنم رو ویبره بود. اما اصلا سر بلند نکرد. به زور اب دهنم رو قورت دادم و جلوش نشستم و قاشق رو برداشتم.. جدي در حالیکه میخورد گفت
جیمین : حتما یادته که..
از شدت استرس قاشق از دست لرزونم توي ظرف افتاد که صداي خيلي بلندي ايجاد کرد که باعث شد سر بلند کنه سنگین نگام کنه. دستامو مشت کردم و به زور و خفه و خيلي لرزون زمزمه
الا : کردم ببخشید..
همونجور خیلی عمیق نگام کرد. بغضم داشت میترکید. یه زور قاشق رو برداشتم و پرش کردم و سمت دهنم بردم.
قاشق خيلي شديد ميلرزيد. تند خوردم تا شاید بغضمو فرو بدم اما بدتر شد.. اشکم جاري شد.. ارنجاشو روی میز گذاشت و دستاشو جلوي صورتش قفل کرد و زل زد بهم. سریع بلند شدم و با ترس و درد و کلافه گفتم اره میدون چشمامو بستم و لرزون
الا :گفتم میدونم یه هفته ام تموم شده
جیمین : اینو نمیخواستم بگم..
متعجب چرخیدم سمتش. تلخ گفت
جیمین : اما اینم .هست به زور نگاش کردم. بلند شد و گفت
جیمین : یادت که نرفته واسه اومدي اينجا؟ اومد جلوم..
با ضربان قلب خيلي بلند و تني لرزون زل زدم به دکمه پیرهنش. توان نگاه کردن به صورتش رو نداشتم. محکم گفت
جیمین : میخوام يك ساعت دیگه تو اتاقم باشي.. معده ام به هم پیچید و دلم ریخت از اضطراب داشتم خفه میشدم. از کنارم رد شد.
با درد چشمامو بستم و دستمو به اپن گرفتم. خدایاا.. اشکم با سوزش شدید قلبم جاري شد و به زور رفتم تو اتاقم.اصلا ذهنم کار نمیکرد.
تند به ساعت نگاه کردم. يك ساعت دیگه.. باید لباس عوض کنم؟ چطوری باید آماده شم؟اصلا باید آماده بشم؟ دستمو جلوي دهنم گرفتم. صداي اسمس گوشیم اومد. به زور رفتم سمتش.
آنالی نوشته بود خوبي
به زور و تند تند نوشتم گفته یه ساعت دیگه بیا.. آنالی نمیتونم
و هق هق کردم سریع جواب داد :اروم باش..الا چيزي نيست.
به زور نوشتم یه راه بگو... براي پیچوندن امشب..خواهش میکنم..نمیتونم
نوشت: اخرش که چي؟
نوشتم فقط امشب..دارم خفه میشم
نوشت: راستشو بگو..بگو ترسيدي،بگو امادگيشو نداري..اونم که حیوون نیست من مطمینم میپذیره..الا دردش برات بیشتر میشه. گوش کن به حرفم بترسي لرزون گوشی رو روي تخت انداختم و دستاي يخمو مشت
کردم. ..میگم اره.. بهش میگم امشب نمیتونم.. به ساعت نگاه کردم انگار داشت پرواز میکرد و بالاخره.. رأس یه ساعت.. با دست و دلي خيلي لرزون از اتاق بیرون رفتم.داشتم خفه میشدم از ترس لرزون رفتم سمت اتاقش.. نزدیک تر میشدم ضربان قلبم بالاتر میرفت. ضربه اروم و خيلي لرزوني به در زدم. جدي گفت
جیمین : بیا تو..
دیدگاه ها (۳)

ظهور ازدواج )پارت ۸۸ قلبم ریخت و اروم رفتم داخل روبروم پنجره...

ظهور ازدواج )پارت ۸۹وقتي آنالی وصف حال دیشبم رو شنید تونست ...

ظهور ازدواج )پارت ۸۶ چقدر خوب که انقدر عاشقانه مال هم شدن.....

ظهور ازدواج )پارت ۸۵عمیق نگام کرد و گفتآنالی : تو زنشي..پس ز...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 117・⁠]⁠ᕗداد زدم : برین کنار ...

ادامه پارت 156رفتم لب پنجره قصر انگار اروم بود....اروم چه وا...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط