ادامه پارت 156
ادامه پارت 156
رفتم لب پنجره قصر انگار اروم بود....
اروم چه واژه مزخرفي بعد از دوتا مرگ و یه فرشته رو به مرگ بود. اشکم اروم جاري شد.
رفتم سمت كريستينا. اونور تختش رو زمین نشستم و موهاش رو نوازش کردم و اروم گفتم : کریستینا جانم. وقتش نیست پاشي؟ ديگه هيچي دلیلی واسه ناراحت شدنت نیست..دیگه توماسي نیست..کریستینا خواهش میکنم
اشکم جاري شد آروم ادامه دادم : ميدونم خيلي درد داري..میدونم داري مبارزه ميكني..میدونم خيلي لحظات سختي رو گذروندي و داري میگذرونی اما ما کنارتیم و بهت نیاز داریم من کنارتم دیگه اون روزهاي سخت تموم شد..خواهش میکنم
دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدام مرد غریبه رو بیدار نکنه.
و زل زدم بهش چشماي مرد غریبه باز شد اصلا نخوابید خیره به کریستینا بیجون گفت : نمیتونم
هیچی نگفتم و فقط ناراحت نگاش کردم. صداي در اومد.
به در نگاه کردم ملكه جسيكا. سریع بلند شدم. چشماش قرمز بود و دو تاخدمتکار زیر بازوش رو گرفته بودن حالش خيلي بد به نظر میرسید. دلم براش سوخت..
زندگی چه بد باهاش تا کرده بود..اونم یه دفعه.. انگار توي يه لحظه همه خوشي هاش سوخته بود. مرد غریبه اصلا بلند نشد و همونجور به کریستینا خیره شد
ملکه جسیکا بیحال گفت : حالش چطوره؟
با بغض گفتم : فعلا به هوش نیومده.
با غم به کریستینا زل زد و اشکش جاري شد. لرزون سمت در رفت
و گفت : جلوي در نگهبان گذاشتم که مزاحمتي ايجاد نشه.. كمكي خواست خبرم کنین
و دستش رو به دیوار گرفت و با كمك خدمتكارا رفت نفس عميقي کشيدم. كريستينا.. قلب این مرد رو آتیش نزن...خواهش میکنم برگرد
به مرد غریبه نگاه کردم
من اشتباه نمیکنم تو چشمای این مرد توي بغضش توي صداي لرزون و حرکات سریعش عشق موج میزد..
یه عشق خيلي عميق و واقعي.. حال خودش خوب نبود
دیدم خون بالا آورد. چشماش سرخه سرخ بود و از بیخوابي و درد و غم فرياد میزد ولی انگار کاری جز انتظار از دست هیچ کدوممون بر نمیومد.. فقط انتظار..
رفتم لب پنجره قصر انگار اروم بود....
اروم چه واژه مزخرفي بعد از دوتا مرگ و یه فرشته رو به مرگ بود. اشکم اروم جاري شد.
رفتم سمت كريستينا. اونور تختش رو زمین نشستم و موهاش رو نوازش کردم و اروم گفتم : کریستینا جانم. وقتش نیست پاشي؟ ديگه هيچي دلیلی واسه ناراحت شدنت نیست..دیگه توماسي نیست..کریستینا خواهش میکنم
اشکم جاري شد آروم ادامه دادم : ميدونم خيلي درد داري..میدونم داري مبارزه ميكني..میدونم خيلي لحظات سختي رو گذروندي و داري میگذرونی اما ما کنارتیم و بهت نیاز داریم من کنارتم دیگه اون روزهاي سخت تموم شد..خواهش میکنم
دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدام مرد غریبه رو بیدار نکنه.
و زل زدم بهش چشماي مرد غریبه باز شد اصلا نخوابید خیره به کریستینا بیجون گفت : نمیتونم
هیچی نگفتم و فقط ناراحت نگاش کردم. صداي در اومد.
به در نگاه کردم ملكه جسيكا. سریع بلند شدم. چشماش قرمز بود و دو تاخدمتکار زیر بازوش رو گرفته بودن حالش خيلي بد به نظر میرسید. دلم براش سوخت..
زندگی چه بد باهاش تا کرده بود..اونم یه دفعه.. انگار توي يه لحظه همه خوشي هاش سوخته بود. مرد غریبه اصلا بلند نشد و همونجور به کریستینا خیره شد
ملکه جسیکا بیحال گفت : حالش چطوره؟
با بغض گفتم : فعلا به هوش نیومده.
با غم به کریستینا زل زد و اشکش جاري شد. لرزون سمت در رفت
و گفت : جلوي در نگهبان گذاشتم که مزاحمتي ايجاد نشه.. كمكي خواست خبرم کنین
و دستش رو به دیوار گرفت و با كمك خدمتكارا رفت نفس عميقي کشيدم. كريستينا.. قلب این مرد رو آتیش نزن...خواهش میکنم برگرد
به مرد غریبه نگاه کردم
من اشتباه نمیکنم تو چشمای این مرد توي بغضش توي صداي لرزون و حرکات سریعش عشق موج میزد..
یه عشق خيلي عميق و واقعي.. حال خودش خوب نبود
دیدم خون بالا آورد. چشماش سرخه سرخ بود و از بیخوابي و درد و غم فرياد میزد ولی انگار کاری جز انتظار از دست هیچ کدوممون بر نمیومد.. فقط انتظار..
- ۱۶۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط